راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


دلتنگ کسی میشوم که یک لحظه دلتنگم  نیست !


کسی را دوست دارم که یک ذره دوستم نمیدارد !


و ۰۰۰۰۰


دیگر ۰۰۰۰یک زخم۰۰۰۰یک خراش ۰۰۰روی قلبم !


دوستی میگفت :


بر گوری که مرده ایی در آن نخفته است نباید گریست !


اما من۰۰۰۰


بر مزار خاطراتم۰۰۰۰قلبم۰۰۰ مچاله شده ام !


خاطراتی زنده و قلبی که با این همه زخم ۰۰۰۰هنوز میتپد !


و دیگر هیچ !


به خودم قول داده بودم از درونم هیچ احساسی را بروز ندهم ۰۰۰


نه !


اینجا ننویسم !


آخه این حرفها برای نگفتن زاده میشوند !


و این قانون را من نا دیده گرفتم


چون ۰۰۰


داشتند مرا به آتش میکشیدند !


و حالا از گذر این حرفها۰۰۰ خاکسترهایی از یک گداختن ِ ساکت۰۰۰

 مرا در بر گرفته اند !


این عادتی دیرینه به صبر است که مرا زنده میدارد۰۰۰یاد گرفته ام صبور باشم


بقول سهراب: وسیع باش و تنها سربزیر و سخت !


مچاله شده ام اما هنوز چشمهایم را به مرگ نسپرده ام !


و دیگر۰۰۰۰

هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ !

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


شاد باش !


چشمهء جوشان مهر و شفقّت باش


زندگی را به رقص در آور !


ترانه خوان باش


آنگاه هرچه از تو میجوشد ومی تراود زیبایی ست

 



 عشق بیشتر به رایحه می ماند تا گل !


گل دارای شکل وصورتی ست


شکل و صورت ؛ هرچیزی را محدود میکند


در حالیکه عشق حدی نداردو بیکرانه است


و بیکرانه در قالب هیچ شکلی نمیگنجد


اما این از جهل ماست که«به عشق شکل و صورت و رنگ و قالب میده»


ماییم که مرزها را می آفرینیم !


ماییم که قفس میسازیم


و هرچه در این زمینه توفیق بیشتری می یابیم


« عــــــشق  را کمـــــــــــتر تجربه میکنیم »


عشق پرنده ایی نغمه خوان است


در قفس ِ تنگ هرگز نمیخواند ۰۰۰میــــــــــــمیرد !


عشق پرنده ای ست که به پرواز زنده است


پرواز را نمیشود در قفس کرد !!!


پر ِ پرواز در قفس میشکند


این قفس حتی اگر از طلا ساخته شده باشد


باز موجب « مرگ پرنده »  میشود


پرنده ایی که آزادست با پرنده ایی که در قفس است فرق دارد


به ظاهر شبیه هم هستند اما در ماهیت باهم فرق دارند


پرنده ایی که آزادست ؛


در باد۰۰۰


در ابر و مِه و باران است


چنین پرنده ایی آزادست و به دلیل همین آزادی


«« سعـــــــــــــادتمند  »» است


پرنده ء قفسی۰۰۰


بظاهر پرنده است


امّا آسمان ندارد !


آزادی ندارد


سعادتمند نیـــــــــــــست


عـــــــــــــــشق  « پرنده » است

 


و عاشق آزادی ست


عشق به پهنه ء آسمان نیاز دارد تا رشد کند


عشق را هیچگاه در قفس نکن !


زندانی اش نکن !


به قالبش نریز !


و به آن صورت و شکل نده !


آن را به هیچ نامی ننام !


و هیچ برچسبی بر آن نچسبان ۰۰۰هرگز !


فقط بگذار عشق رایحه ایی باشد


نا پیدا و رها


آنگاه عشق فرصت می یابد


تا تو را بر بالهای خویش بنشاند

و به «««  فراسو »»» ببرد

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

ما را رخصت نقش کردنت با توانمندی خود نیست


ای فروشونده ای که بامداد از تو بر آمد


ما از پوسته ی رنگ های کهن ات، می آوریم خطوط همسان و


پرتو های همسانت، که بدانان قدیس تو را می نهاند

تصاویری می سازیم پیشاپیش ات چون دیوارها


چنان که هزاران حصار گردت را می گیرند


زیرا که دستهای پارسامان می نهانندت،


خود آنگاه که دل هامان آشکارت می نگرند

نوشته شده در دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نه چیزی را فراموش میکنم و نه بیاد می سپارم !

بسی برادر در سوتان دارم،


در جنوب، که در صحن صومعه ها تمشک بنان می رویند


می دانم تندیس مریم ها شان چه انسانی نقش شده اند،


و اغلب در رؤیای تیسینی جوانم


که به دستیاری شان خداوند اخگر می شود

و آنگاه که در خویش خم می شوم نیز:


خدایم تاریک است، چونان بافه ای


از صدها ریشه که خموشانه می نوشد


جز این چیزی نمی دانم، که خویش را تنها


از گرمایش بر می کشم، زیرا که شاخسارانم به تمامی


در ژرفا می آسایند و تنها، در باد می جنبند۰۰۰

 


 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت