راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم


نه به صدا


نه به سکوت


صدایی که مرا با نام دیگری می خواند


و سکوتی سبز


که در آخرین شب پاییز


جا مانده است!


آه ، دریچه ی آفتاب


کبوتران سوخته ات


بریده بریده


از آسمان می بارند


دلهره روی صورت من رنگ می بازد


دریا خاکستر می شود


رؤیاهایم بوی دود می گیرد


به یاد بیاور


گفته بودم


خیلی صبورم که هنوز هم


می نشینم


و از ته آیینه برایت انار می چینم


اما دیگر نه انار و علاقه


نه علاقه و اقاقی


نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ


نه روز به خیر و خداحافظ


خاموشت کرده ام


نام من پرنده شد و پرید


و نام تو ، ستاره ی سبز من


با خاکستر کبوتران سوخته


آهسته وزید


من آلوده بودم


آلوده ی جزر ومد صدایت


و تو برای دست کشیدن به پوست من


انگشت هایت را


گم کرده بودی


سه دقیقه از مرگ من گذشت


حالا اندامم را درآیینه غسل می دهم


و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود

ذره ذره بهم می پیوندند

ذرات سربی دلتنگی  !

شهرم را پشت سر گذاشتم تا در آغوش پر مهر مادر بزرگ آرام بگیرم٠٠٠

آرام ,آرام

اما در هر جا که باشم

ذرات دلتنگی رهایم نمی کند

وجودم یک میدان بزرگ مغناطیسی ست که ذرات تنهایی را جذب می کند

ودر فراسوی راه٠٠٠

ایستادم

راه رفتم

دویدم

پریدم

اما۰۰۰۰

نتوانستم پرواز کنم !

یادش بخیر روزهایی که وقتی به اینجا می رسیدم

 کلی حرف برای نوشتن وگفتن داشتم

روزهایی که به پندارم سبز بودند

۰۰۰۰

روبروی آینه

نمیدونم چرا خود را نمی دیدم !

فقط می بافتم موهایم را

ناگاه خیره موندم !

چشمهایم دیگر برق نمیزنند

راستی چند وقته اینجوری شده؟

نمیدانم ۰۰۰

رنگ چشمهایم مهیب شده

مثل یک جنگل تاریک

ساکت۰۰۰سرد

خیره به خودم نگاه میکردم

بافته هایم۰۰۰۰

زندگی آیا بافتن آینده نیست؟

خسته ام۰۰۰

بافته هایم را آرام آرام باز میکنم

میخواهم رها شوم

من بدنبال هیچ هم نیستم۰۰۰

بافته هایی که خود ساخته بودم

و رها شدم۰۰۰

سخت نبود

کافیه باور کنی که توقعی نداشته باشی

اینجوری حالت بهتر میشه

ماه هم میدونه تنهاست

با این همه ستاره ۰۰۰۰

در وجودش تنهاست

تنهای تنها

و اگر این تنهایی نبود ماه اینقدر زیبا نبود !

از خورشید پرسیدم این نور چیست؟

او گفت:

که هزاران سال است که در عشق ماه می سوزم و هر طلوع

به خودم قول می دهم که دیگر امشب غروب نمی کنم تا عشقم

را به ماه پیشکش کنم

اما صد افسوس........!

هر شب ماه دیر تر می آید 

میخوام بگم

گرچه خسته ام

گرچه تنهایم

اما غمگین نیستم !

اینها رو نمیشه نگفت

میدونی دق می کنی اگه نگی۰۰۰۰

حالا میخوام به نگاهم ۰۰۰نگاه کنم

طفلکی مدتهاست که توی برزخ اسیر شده

و دستهایم که گاهی بر شیارهای روحم زخمه میزد

حالا اسیر ننوشتنها شده

سرم پایین است

اشک جزیره چشمهایم را فتح میکند

و از این همه داغ شیاری سرد بر صورتم بجا میگذارد

دوباره به آینه نگاه میکنم

حالا خود را می شناسم !

می شناسم؟

زیرو رو میکنم

و۰۰۰۰

من دوباره دلتنگ می شوم

ذرات دلتنگی بر روحم سایه می افکند

و تمام صبورانه هایم را می سوزاند

و من٠٠٠٠

بماند برای روزی دیگر !

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف، درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد

در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاهشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

زنده یاد:
   "سهراب سپهری"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

می روی سفر ! برو، ولی

زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده ای که رو به نور کرد

می روی، ولی به ما بگو 

راه این سفر چه جوری است؟

از دم حیاط خانه ات

تا حیاط خلوت خدا

چند سال نوری است؟

راستی چرا مسیر این سفر

روی نقشه نیست؟

شاید اسم این سفر که می روی

زندگیست٠٠٠!


توی دستهای ما

یک سبد جواب کال

تو رسیده ای و می روی

باز هم به شهری از علامت سوال


جز دلت که لازم است

هیچ چیز با خودت نمی بری

نبر ولی

از سفر که آمدی

راه با خودت بیار

راه های دور و سخت

خسته ایم از این همه

جاده های امن و راههای تخت


می روی سفر ! برو، ولی

زود برنگرد

مثل آن پرنده باش

آن پرنده ای که عاقبت

قله سپید صبح را

فتح کرد٠٠٠

نوشته شده در شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت