راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...


 زندگی ام را می زیم، در حلقه های بزرگ شونده ای


که خویش را بر اشیاء فرو می کشند


شاید[حلقه ی] واپسین را نتوانم به کمال برسانم،


اما آن را خواهم آزمود

گرد خدا می گردم، گرد آن برج کهن،


هزاره هاست می گردم؛


و هنوز نمی دانم: شاهینم، توفانم،


یا ترانه ای بزرگ!!!



 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 

آنگاه خم می شود ضربه ی ساعت و می نوازدم


با ضربه ی فلزی زلالش:


خاطرم می لرزد... احساس می کنم: می توانم


و روز متجسم را لمس می کنم

پیش از آنکه بنگرمش، چیزی هنوز به کمال نبود،


شدنی، خاموش ایستاد!


عدم برایم بس ناچیز است، با این همه دوستش می داشتم


که گاه بر زمینه ی زرین و فراخ


خود را بر می کشد، و نمی دانم


روان کیست که از هم می گسلد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧ ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

۱) آنگاه خم می شود ضربه ی ساعت و می نوازدم
با ضربه ی فلزی زلالش:
خاطرم می لرزد. احساس می کنم: می توانم
و روز متجسم را لمس می کنم

پیش از آنکه بنگرمش، چیزی هنوز به کمال نبود،
شدنی، خاموش ایستاد
نگاه هایم رسیده اند[به کردار میوه ای] و چون نوعروسی
هرکس را هر چه که بخواهد، فرا می رسد

عدم برایم بس ناچیز است، با این همه دوستش می داشتم
که گاه بر زمینه ی زرین و فراخ
خود را بر می کشد، و نمی دانم
روان کیست که از هم می گسلد...

2) زندگی ام را می زیم، در حلقه های بزرگ شونده ای
که خویش را بر اشیاء فرو می کشند.
شاید[حلقه ی] واپسین را نتوانم به کمال برسانم،
اما آن را خواهم آزمود

گرد خدا می گردم، گرد آن برج کهن،
هزاره هاست می گردم؛
و هنوز نمی دانم: شاهینم، توفانم،
یا ترانه ای بزرگ

3) بسی برادر در سوتان دارم،
در جنوب، که در صحن صومعه ها تمشک بنان می رویند
می دانم تندیس مریم ها شان چه انسانی نقش شده اند،
و اغلب در رؤیای تیسینی جوانم
که به دستیاری شان خداوند اخگر می شود

و آنگاه که در خویش خم می شوم نیز:
خدایم تاریک است، چونان بافه ای
از صدها ریشه که خموشانه می نوشد
جز این چیزی نمی دانم، که خویش را تنها
از گرمایش بر می کشم، زیرا که شاخسارانم به تمامی
در ژرفا می آسایند و تنها، در باد می جنبند

4)ما را رخصت نقش کردنت با توانمندی خود نیست
ای فروشونده ای که بامداد از تو بر آمد.
ما از پوسته ی رنگ های کهن ات، می آوریم خطوط همسان و
پرتو های همسانت، که بدانان قدیس تو را می نهاند

تصاویری می سازیم پیشاپیش ات چون دیوارها
چنان که هزاران حصار گردت را می گیرند
زیرا که دستهای پارسامان می نهانندت،
خود آنگاه که دل هامان آشکارت می نگرند

5) دوستدار ساعات تاریک گوهر خویش ام،
که در آن حس هایم به ژرفا فرو می شوند،
در آنها، همچنانکه در نامه های قدیمی
زندگی روزانه ام را زیسته
و چنان افسانه ای دور و پابرجا، یافته ام

هم از آنهاست که واقف می شوم جایی ست مرا
برای زیستن بی زمان و پهنه ی دیگری
و گاهگاهی چنان درختم
بالغ و نجواگر، بر مغاکی
رؤیایی را متحقق می کند، که کودکِ درگذشته
(ریشه های گرم محصورش کرده اند)
در اندوهان و آوازهاش از کف داد

6) تو، همسایه ی خدا، گاهگاهی اگر
در شبی دراز با به در کوفتن ِ سختم می آزارم ات-
از این روست که به ندرت می شنوم نفس هایت را
و می دانم: تو در راهرو تنهایی
و هنگامی که تو به چیزی نیازمندی، کسی نیست آنجا
که در پاسخ کورمال کورمال دستت نوشیدنی یی پیشکش ات کند:
همواره گوش فرا می دارم، اندک نشانی بده!
من بس نزدیکم

تنها دیوار نازکی ست از اتفاق در میانه ی ما
زیرا که تواند بود:
بانگ دهان تو یا من-
و دیوار فرو می رُمبد
بی همهمه و آوا

از تصاویرت پرداخته است، آن دیوار
و تصاویرت چنان نام هایند فرا رویت
و هنگامی که روشنایی در من فرو میرد، به دمی؛
با آنچه ژرفایم تو را باز می شناسد،
چونان درخششی بر قابش تباه می شود

و حس هایم که به سرعت فلج می شوند
بی وطن اند و از تو جدا!

7) اگر که تنها یکبار سکوتی به تمامی رخ نماید
اگر که اتفاق و تقریب
خاموش گردد و خنده ی همسایگی؛
و همهمه ی حس هایم
چندان مانع ام نشوند در بیداری:-

می توانم در اندیشه ای هزارلا
تا کرانه ات به تو بیندیشم و
مالک ات شوم (تنها به درازنای تبسمی)،
تا پیش کش ات کنم همه ی زندگی را
به نشان سپاس

8) درست از آن رو می زیم که قرن می گذرد
از برگی بزرگ حس می کنیم بادی را
که خداوند و تو و من توصیف کرده است
و در دستهای بیگانه ای در فراز می چرخد
ما درخشش جهتی نو را احساس می کنیم
که بر آن همه چیزی، شدن می تواند
نیروهای خاموش، گستردگی خویش را می آزمایند،
و تاریک، در هم می نگرند

9) این همه را من از کلام تو می خوانم،
از تاریخچه حرکات و ایما هایی
که با آن، دست هایت گِردِ شدن
حلقه میزد، محدود کننده، گرم و فرزانه وار
تو زیستن را بلند آوا و مردن را آرام می گفتی
و مدام تکرار می کردی: هستن
اما پیش از نخستین مرگ، قتل فراز آمد
آنگاه شکافی در دوایر بالغ ات رخ نمود
و فریاد بر آمد
و بَر دَراند آواهایی را
که هماره گرد هم می آمدند
تا تو را وا گویند
تا تو را بِکشَند
بر ُپِِلِ هر مغاک.-

و آنچه آنان از آن زمان فراهم می کردند،
پاره هایی نام قدیِم تواند

10) کودکِ پریده رنگ هابیل سخن می گوید:

من نیستم. برادرم چنانم کرد
که دیدگانم، ندید
او روشنایی را آونگ کرد
چهره ام را با چهره اش فرو پوشاند
اکنون تنهاست
وگمانم هنوز هم باشد
زیرا هیچکس با او آن نکرد،
که او با من کرد
همگان راه مرا رفتند
همگان از خشم او فراز می آیند
همگان از او گم شده اند

برادر بزرگم گمانم بیدار می شود
چون اتهام زننده ای.
به من اندیشیده است شب
نه به او

11) ای تاریکی یی که از تو بر می آیم
دوسترت می دارم،
از اخگری که جهان را محدود می کند
و همچنان می درخشد
برای هرگونه مداری،
که بیرون از آن هیچ بوده ای، از او هیچ نمی داند

اما تاریکی همه چیزی را به خود می کشد:
اشکال و شعله ها، حیوانات و مرا،
و بدانسان فرو می بلعد
آدمیان و قدرت ها را
چنین است که نیرویی عظیم
در همسایگی من به نوسان درمی آید

مرا به شب ها ایمانی ست

12) باوری ست مرا به همه ی هرگز ناگفته ها،
می خواهم یله سازم، پارساترین احساس هایم را
آنچه احدی پروای خواستنش نداشت،
به یکباره ناخواه، خواهانش می شوم
گستاخی ست، خداوندا، عفوم کن
اما تنها می خواهم بگویمت:
بهترین نیرویم باید چون رودسار ی شود
بی خشم و غضب؛
آری چنان که کودکانت دوست می دارند
با این خیزاب های فراسو، با این مَصَب ها که در بازوان گشوده ام
به جانب دریای دامن گستر روان هست
با این بازگشتِ فزاینده
می خواهم که بازت شناسم، می خواهم از تو
خبر یابم، نه چنان که پیشترها دیگری

و این خودبینی است، پس بگذار خودبین باشم
در ازای نماز و نیازم،
که چنان جدی و تنهاست
برابر پیشانی ابری ات

13) من بس تنها به جهان آمده ام، اما نه چندان تنها
تا هر ساعتی را تقدیس کنم.
من بس ناچیز به جهان آمده ام، اما نه بدان خُردی
تا در پیشگاهت چون شیئی باشم
تاریک و هوشیار[درست چنان که هست]
خواستم رامی خواهم و می خواهم خواستم را
همراهی کنم به راه های کردار؛
و در دوران های سکوت و هرگونه تردیدی
می خواهم هنگامی که چیزی نزدیک می شود
در میان دانایان باشم
یا تنها.

می خواهم همواره تو را تمام رخ بازتابم
نمی خواهم هرگز کور باشم یا که فرتوت
تا تصویر سنگین و لرزانت را در خاطر نگه دارم
می خواهم واشکوفم
خمیده ماندن نمی خواهم،
زیرا آنجا که خمیده ام، ناراست بوده ام
می خواهم حِسََّم را
در پیشگاهت بشناسم. می خواهم خود را وصف کنم
چنان تصویری که دیدم،
دراز آهنگ و دور،
چنان کلمه ای که دریافتمش،
چنان کوزه ی هر روزه ام،
چنان سیمای مادرم،
چنان کشتی یی،
که از دل مرگزاترین توفان
مرا به سفر بُرد

یا حق
آرزوهایی که گذشت
و دلهایی با یک بغل آرزو ــ
دل من اما
خالی ست
آرزوهایی که
پر
پر
شد
و چه امیدهایی که به پوچی انجامید
صورتکهایی که به دیوار اتاقم چسبیده
و رد آرزوهای ناکام ، در نگاهشان؛
نه فروغی
نه به این شب ، امّید بامدادی
و در آن گوشه
زنی می روید
و افسانهء رستن را می گوید
ساعت جادوگر
آرام
وردی می خواند
تیک
تاک
تیک
تاک
و در دل می خندد
به زمان ،، و زمانه
و دلم سرگردان
سرگردانتر از انسان امروزاست
آه ، چه خسته
و دلم پیراست ــ
پیرتر از آنکه عاشق شود
و چه مضحک
تلاش چشمهایی که فتنه میکنند ــ
در کار دلم.
و زندگیم شب یلدای بی فردایی ست
که گویا سحر ندارد
و من مرده ام
اما
کسی مرگ مرا باور ندارد
و سنگینی خروارها خاک
روی سینه ام را
کسی باور ندارد
مرگ مرا
کسی باورندارد
 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧ ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 

 

سین اول سلام؛ سلام به بهار و باران و یاران، سلام به پاکی چشمه ‌ساران
سین دوم سحر؛ سحر که مرغ می‌خواند، سحر که آوازش را سپیدار بیدار می‌داند
سین سوم، سادگی؛ ساده باشیم مثل بنفشه کنار جوی با پاکی هم ‌کاسه باشیم
سین چهارم، سرود؛ سرود شقایق و شعر و شور، سرود پرواز به دور
سین پنجم، سپید؛ دست‌مان سپید، قلب‌مان سپید، مثل پرنده‌ای که به آسمان پرید
سین ششم، سفر؛ سفر کنیم با سیمرغ و صبح و شکوفه‌ی سیب، به سرزمین آب و
نسترن و نی
سین هفتم، سلام؛ دوباره سلام، سلام به صبح و سپیده و سحر، سلام به پرواز و پر
    
YPPAH
WEN
RAEY
نوشته شده در چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت