راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

هرکه با مرغ هوا دوست شود۰۰۰

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود

فردا بیست و نهم آذر ماه

دومین سالگرد تولد راز پرواز من است !

وبلاگی که با انگیزه ایی خاص ایجاد شد

من خوشحالم با اینهمه یخ در قلبم ۰۰۰۰هنوز دستانی گرم دارم !

و دلم میخواهد ادامه بدم این راه رو

یه جورایی این وبلاگ با یلدا آمیخته شده

انار و آجیل و هندوانه !

و شب نشینی و حافظ خوانی

جمع شده کنار هم و ۰۰۰۰کلی حرفهای جالب و غیر جالب !

مادر بزرگ و سبزی پلو ماهی که با عطرش همه رو جذب میکنه

۰۰۰۰و خوندن شعرهای قشنگ حافظ که همیشه به عهدهء منه۰۰۰

و تفسیر اشعار که پدرم با صدای دلنشینش انجام میدهد

ولی شرط بندی روی رنگ هندوانه یه عالم دیگه ایی داره ۰۰۰که بماند !

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم


نه به صدا


نه به سکوت


صدایی که مرا با نام دیگری می خواند


و سکوتی سبز


که در آخرین شب پاییز


جا مانده است!


آه ، دریچه ی آفتاب


کبوتران سوخته ات


بریده بریده


از آسمان می بارند


دلهره روی صورت من رنگ می بازد


دریا خاکستر می شود


رؤیاهایم بوی دود می گیرد


به یاد بیاور


گفته بودم


خیلی صبورم که هنوز هم


می نشینم


و از ته آيینه برایت انار می چینم


اما دیگر نه انار و علاقه


نه علاقه و اقاقی


نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ


نه روز به خیر و خداحافظ


خاموشت کرده ام


نام من پرنده شد و پرید


و نام تو ، ستاره ی سبز من


با خاکستر کبوتران سوخته


آهسته وزید


من آلوده بودم


آلوده ی جزر ومد صدایت


و تو برای دست کشیدن به پوست من


انگشت هایت را


گم کرده بودی


سه دقیقه از مرگ من گذشت


حالا اندامم را درآیینه غسل می دهم


و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود


(با تشکر از دوست خوبم : سامان برای این شعر زیبا )

شب یلدا تون مبارک

این یلدا اتصال به صبح فردایی روشن دارد

تولد وبلاگم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ایستادم

راه رفتم

دویدم

پریدم

اما۰۰۰۰

نتوانستم پرواز کنم !

یادش بخیر روزهایی که وقتی به اینجا می رسیدم کلی حرف برای نوشتن وگفتن داشتم

روزهایی که به پندارم سبز بودند

۰۰۰۰

روبروی آینه

نمیدونم چرا خود را نمی دیدم !

فقط می بافتم موهایم را

ناگاه خیره موندم !

چشمهایم دیگر برق نمیزنند

راستی چند وقته اینجوری شده؟

نمیدانم ۰۰۰

رنگ چشمهایم مهیب شده

مثل یک جنگل تاریک

ساکت۰۰۰سرد

خیره به خودم نگاه میکردم

بافته هایم۰۰۰۰

زندگی آیا بافتن آینده نیست؟

خسته ام۰۰۰

بافته هایم را آرام آرام باز میکنم

من بدنبال هیچ هم نیستم۰۰۰

بافته هایی که خود ساخته بودم

و رها شدم۰۰۰

سخت نبود

کافیه باور کنی که توقعی نداشته باشی

اینجوری حالت بهتر میشه

ماه هم میدونه تنهاست

با این همه ستاره ۰۰۰۰

در وجودش تنهاست

تنهای تنها

و اگر این تنهایی نبود ماه اینقدر زیبا نبود !

از خورشید پرسیدم این نور چیست؟

او گفت:

که هزاران سال است که در عشق ماه می سوزم و هر طلوع

به خودم قول می دهم که دیگر امشب غروب نمی کنم تا عشقم

را به ماه پیشکش کنم

اما صد افسوس........!

هر شب ماه دیر تر می آید 

میخوام بگم

گرچه خسته ام

گرچه تنهایم

اما غمگین نیستم !

اینها رو نمیشه نگفت

میدونی دق می کنی اگه نگی۰۰۰۰

حالا میخوام به نگاهم ۰۰۰نگاه کنم

طفلکی مدتهاست که توی برزخ اسیر شده

و دستهایم که گاهی بر شیارهای روحم زخمه میزد

حالا اسیر ننوشتنها شده

سرم پایین است

اشک جزیره چشمهایم را فتح میکند

و از این همه داغ شیاری سرد بر صورتم بجا میگذارد

دوباره به آینه نگاه میکنم

حالا خود را می شناسم !

می شناسم؟

زیرو رو میکنم

و۰۰۰۰

بماند برای روزی دیگر !

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آه را تا بحال نفس کشیده ایی؟

یک تنفس سرد که از آتشکده درون بر میخیزد !

سرد از داغی  ِ یک اندوه

اندوهی که با جانت آمیخته است

دیگر فرقی نیست بگویی تو از اویی یا او از توست !

نه از غم سخن گفتن به معنای غمگین بودن نیست

همچنانکه نگفتن از اندوه دلیل بر نبودنش

راستی آه چه رنگیه؟

و تنهایی که هست یا؟

اما۰۰۰۰

وقتی نسیم صبحگاهان مست

گل های باغ گیسوانت را

              افشاند۰۰۰

و پرپر کرد

           ۰۰۰پر پر کرد

بر روی پیشانی ؛

من نیز ؛ در چشم تو می دیدم

پرواز روحم را۰۰۰

در آفاق پریشانی

( زنده یاد  : فریدون مشیری )

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نشسته ام در انتهای سیاهی چشمان غارتگر شب

نمی دانم کدام ستاره ی پلید تیر خورده  ای آسمان آبی آرزوهایم را غرق در سکوت و ابهام

 کرد۰۰۰

به ظلمت بی انتهایش خیره می شوم

جز تنهایی و تنهایی و تنهایی نمی یابم

 تو را با تمام وجود می طلبم اما ۰۰۰

نه ستاره ای هست نه آسمانی نه ابری۰۰۰

می نالم و به مظلومیت خویش می گریم  و به تنهاییم لعنت می فرستم

و بر می خیزم

بر می خیزم و راهی می شوم

قدم در هراس انگیزترین جاده ی پر ابهام زندگی می گذارم و بی پناهیم را با تمام وجود فریاد

می زنم۰۰۰

حس غربتی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته

نمی دانی که اشک هایم چه کودکانه سر ذوق آمده اند

در خود می شکنم و با هر شکست فاصله ای بر می چینم

هر بار به پایان نزدیک تر می شوم

با هر قدم می روم که جاودانه شوم

می روم که دیگر نباشم

می شکنم و با هر شکست تو را فریاد می زنم

نازنینم کاش می دانستی که من کیستم

من از عصر آهن و دودم اما تو از سرزمین عشق و نور

من  مدفون لجن زاری بی خاصیتم اما تو ساکن بهشتی آسمانی

من هراس نهفته در کابوس های جوانیم اما تو زیباترین رویای کودکی

و من احساسم۰۰۰

۰۰۰۰۰۰

من۰۰۰

تو۰۰۰

تو آغازی و من تمام پایان های روزگارم

و من اینگونه غریب و اینچنین نا گزیر

به دنبال دست نوازشی بودم

آغوشی که مرا به مهر بانی بفشارد

 

و وجودم را سرشار از آغازی دوباره سازد

قلبی که پناهم دهد.پناهی که در آن دگر بار زاده شوم

زاده شوم و فریاد بر آورم

اما نه امیدی نه سر پناهی

اطرافیانم همه بیگانه گشته اند

گرگان گرسنه ای که مرا چون آهویی در بند می بینند

اینان کرکس صفتان روزگارند و من پرنده ای بی کس در لانه ای پوشالی

۰۰۰

اینان نمی دانند که ۳۰ روز مانده به پایان فصل سرد

پایان لحظه های هراس و شکست و درد۰۰۰

آری ۳۰ روز مانده به پایان فصل سرد۰۰۰

قطار می‌رود۰۰۰

۰۰۰
تو می‌روی۰۰۰


تمام ایستگاه می‌رود۰۰۰

 
و من چقدر ساده‌ام !

كه سالهای سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده‌ام...

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته 

تكیه داده‌ام !
زنده یاد :
 
قيصر امين پور
نوشته شده در یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦ ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت