راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

اگر توانایی این رو داری که به غروب خورشید نگاه کنی
و از اون لذت ببری
پس هنوز امید در تو زنده است  
 
 
اگرتو  میتونی زیبایی رو در رنگهای یه گل کوچیک حس کنی
پس هنوز امید در تو زنده است
 
اگرتو میتونی از پرواز یه پروانه لذت ببری
پس هنوز امید در تو زنده است
 
اگرلبخند یک کودک هنوز میتونه گرمی بخش قلب تو باشه
  پس هنوز امید در تو زنده است
 
اگر میتونی خوبی ها و محسنات  آدم های  دیگه رو ببینی
 پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر ترنم بارش بارون روی سقف خونه باعث آرامش توموقع  خواب میشه
پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر منظره ی یه رنگین کمون هنوز باعث میشه که تو بایستی و
به اون با شگفتی چشم بدوزی
 پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر با هیجان ودید مثبت با  آدم های جدید روبرو میشی
پس هنوز امید در تو زنده است
 
اگربقیه رو باور داری و بی جهت به اون ها بدبین و شکاک نیستی
پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر هنوز در دوستی با کسانی که در زندگی تو نقشی داشته اند
پیشقدم میشوی
 پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر دریافت غیر منتظره ی یه کارت یا یه نامه هنوز واسه تو یه
 سورپرایز شیرین و لذت بخش هست
پس هنوز امید در تو زنده است
 
اگر غصه و رنج بقیه مردم  هنوز دل تو رو به درد میاره و غمگینت میکنه
 پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگراجازه نمیدی  که یه رابطه دوستی قطع بشه
وقادر به قبول خاتمه یافتن اون نیستی
پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر هنوز واسه شب عید و تزئین سفره هفت سین (یا درخت کریسمس)
و غدای مخصوص عید خرید میکنی
 پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
اگر هنوز دوست داری فیلم های عاشقانه ببینی و علاقه داری که آخرش هم خوب
و به خوشی تموم بشه
پس هنوز امید در تو زنده است
 
 
 
امید چیز شگفت آوریه ..پر از پیچ و خم هست ..حتی ممکنه
 یه وقت هایی (در وجود انسانها) پنهان باشه ... ولی از بین نمیره و با تمام
پیچ و خمی که داره به ندرت   شکسته میشه
 
اون از ما نگهداری میکنه و قدرت تحمل رو زمانی که هیچ کاری از کسی
ساخته نیست به ما میده....
بهانه و دلیلی هست برای  زنده بودن و ادامه دادن
 
 
در زمانی که دیگه به  خودمون میگیم که بهتره که    تسلیم بشیم۰۰۰
 
امید  لبخند رو به صورتمون میاره زمانی که قلبمون از عهده این کار بر نمیاد
 
 
امید قدمهای ما رو در راهی که پیش گرفتیم استوار میکنه  زمانی که چشمامون
قادر به دیدن راه نیست
 
 
امید قدرت پیشروی و عمل کردن رو به ما میده وقتی که روح و روان آشفته ای داریم
 
 
امید چیز شگفت اوری هست.یه.زمانی  ما  باید اون رو در خودمون پرورش بدیم و بارور کنیم
و در عوض در زمانی دیگر اون میتونه نیروی تازه ای رو در ما به وجود بیاره
 
 
 
never lose your hope
هرگز امیدت رو از دست نده

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بازهم صدا۰۰۰

صدایی که چون یک بازیگر۰۰۰

خلق می کند لحن خوش واژه را۰۰۰

در قاب عشق و اعتراض۰۰۰

سکوت و فریاد !

و اینست تمام آنچه که باید باشد۰۰۰۰

این بار تو بغض واژه بودی که۰۰۰

به خدایت سپردم تا ببخشد تو را۰۰۰۰

به خاطر تمام آنچه که از حرمت عشق شکستی۰۰۰۰

و این نهایت تمام آن چیزیست که می آزرد مرا۰۰۰

و چون استخوانی در گلویم مانده بود۰۰۰

و یا نه !

چون خنجری بر قلبم۰۰۰

و این تفاوتی آنچنان با هم ندارد

که اگر بگویم خنجر یا استخوان

که هر یک میگدازد و نابود میکند

یکی با سکوت و دیگری با فریاد

که همه نمایش درد و اعتراض و تنهایی اند

و من در هجوم این همه خالی

با خنجری زیسته ام

که هر لحظه توانم را به نیستی کشیده است

و در نهایت هنوز زنده ام

۰۰۰۰۰۰۰۰

کسی بغض دل را به باران نگفت

پریشانیم را به طوفان نگفت

غزل های دلتنگیم را کسی                     

برای غروب بیابان نگفت

برفت آفتاب از حوالی ما

کسی از عبور زمستان نگفت

دل من گرفت از کویر عطش

کسی از نفس های باران نگفت

رمه از تبانی تازی وگرگ

به تنگ آمد و هیچکس به چوپان نگفت

شب آمد به پایان بانگ خروس

پیام سحر را از ایوان نگفت

ز آواز کوچه دل شیشه ریخت

کسی تسلیت به خیابان نگفت

 ۰۰۰۰

 و من هنوز در ابتدای یک آوازم که سکوت اولین نُت آنست۰۰۰

نوشته شده در جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ناگهان چقدر زود دیر می شود...


خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری


شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری


لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن


خاطرات بایگانی،زندگی های اداری


آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین


سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری


با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته


خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری


صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده


خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی


پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:


شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

زندگی های قاچاقی !

آدما دارند یواشکی زندگی میکنند۰۰۰

نمیدونم شاید مثل زیپ کردن فایل زندگی هم خلاصه شده۰۰۰

شما میدونید چرا؟

چرا همه چی Fast FooD شده؟

چرا بجای بالا رفتن از کوه ۰۰۰تله کابین سوار میشیم؟

چرا مهمون نوازی با تجملات پوچ قاطی شده؟

راستی این ظرفهای یه بار مصرف از کجا پیدا شد؟

میدونید هر ظرف یه بار مصرف چند صد سال طول میکشه جذب طبیعت بشه؟

پس چرا داریم با خودمون بازی میکنیم؟

شاید زمان داره کم میشه۰۰۰

هوا ۰۰۰زمین مسموم میشوند

و منو ما نیست و نابود۰۰۰

براستی به کجا شتابان؟

به کجا؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic


یک پنجره برای دیدن

 
یک پنجره برای شنیدن


یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی


در انتهای خود به قلب زمین میرسد


و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ


یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را


از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم


سرشار می کند


و می شود از آنجا


خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد


یک پنجره برای من کافیست


من از دیار عروسک ها می آیم


از زیر سایه های درختان کاغذی


در باغ یک کتاب مصور


از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق


در کوچه های خاکی معصومیت


از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا


در پشت میزهای مدرسه ی مسلول


از لحظه ای که بچه ها توانستند


بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند


و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند


من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

 
و مغز من هنوز


لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را


در دفتری به سنجاقی


مصلوب کرده بودند


وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود


و در تمام شهر


قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند


وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا


با دستمال تیره ی قانون می بستند


و از شقیقه های مضطرب آرزوی من


فواره های خون به بیرون می پاشید


وقتی که زندگی من دیگر


چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

 
دریافتم ، باید، باید ، باید


یک پنجره برای من کافیست


یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت


اکنون نهال گردو


آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش


معنی کند


از آینه بپرس


نام نجات دهنده ات را


آیا زمین که زیر پای تو می لرزد


تنهاتر از تو نیست ؟


پیغمبران ، رسالت ویرانی را


با خود به قرن ما اوردند


این انفجارهای پیاپی،


و ابرها مسموم ،


آیا طنین آیه های مقدس هستند؟


ای دوست، ای برادر ، ای همخون


وقتی به ماه رسیدی


تاریخ قتل عام گل ها را بنویس



همیشه خواب ها


از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند


من شبدر چهارپری را می بویم


که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست


آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی


من بود؟


آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت


تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام


بگویم؟



حس می کنم که وقت گذشته ست


می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست


حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان


من و دست های این غریبه ی غمگین


حرفی به من بزن


آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد


جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟


حرفی به من بزن


من در پناه پنجره ام


با آفتاب رابطه دارم 

زنده یاد :

فروغ فرخزاد

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦ ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

 این وزن آواز من است۰۰۰

عشقی که گرم و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود۰۰۰

 اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه نباشد۰۰۰

کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد!

 من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و كم  اما صادقانه باشد من راضی ام۰۰۰

 دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است۰۰۰

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

 این وزن آواز من است ۰۰۰

بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم

 و تا زمانی که زندگی باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم۰۰۰

 مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

 این وزن آواز من است۰۰۰

 عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم

 با تلاش صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن

 و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد۰۰۰

عشق صادقانه پایدار و همیشگی است

 مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش۰۰۰

 همان گونه که وزن زندگی است۰۰۰


     

پایدار باشید

نوشته شده در شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

انگار آسمون و زمین برایم غریبه هستند

همه جا رو غربت گرفته

حقیقت اینه که تمام باورهایم شکسته شدند

نه یکباره که چکه چکه تَرَکهای تردید کار خودشونو کردند

حالا من بی سرزمین و تنها تمام هستی ام پشت قاب شیشه ایی میبینم

و با تمام وجودم برای تنفس سنگین او دعا میکنم

چشمهای روشن او در هاله ایی از نور سفید فرو رفته است

من دنیایم اسیر قاب کهنه ایی شده است که۰۰۰

که همیشه از آن هراس داشته ام

چکه چکه آب میشوم

نه !

ذوب میشوم۰۰۰

با هیچکسی توان حرف زدن ندارم

میخواهم فریاد بزنم اما ۰۰۰

نمیتوانم!

هیچ چیزی ۰۰۰چیج جایی۰۰۰هیچکسی۰۰۰نمی تواند آرومم کند

فقط دستهایم که به آسمون بلند  است و میدانم۰۰۰

خالی بر نمیگردند۰۰۰

باران اجابت پروردگار را میجویم

اصلا عمرم را نذر یک لحظه پدر میکنم

اگر کم است ۰۰۰نمیدونم آخه چیزی دیگر ندارم

من تمام وجودم را هدیه ء او میکنم

تنهاترین پرنده

۰۰۰و خداوند ما را به عزیزترین عزیزان امتحان میکند

و میدانم که دوستم دارد

و میدانم که میداند دوستش دارم

و خدا عشق است و نهایت خواستنها

بودنها و شدنها۰۰۰

آرامش را در دلم نهاد تا هیچوقت تنهایی ام را فراموش نکنم

دیگه هیچی نمیخوام جز سلامتی عزیزم ۰۰۰۰پدرم را

من همه جا غریبم۰۰۰

اما دلم یک نقطه ء روشن و ساده دارد

قلبم ساده و عاشق است

صبور و تنها

برایم نه۰۰۰برایش دعا کنید

نوشته شده در جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦ ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت