راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم.....
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است... ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ......
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "......
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است ......
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،....اما....
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .....
فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند......
فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد....
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم ...... فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند....
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم......
فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم .....
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .....
فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.....
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.....
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای
نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت......
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟....
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری..... میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟...... یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای تو میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود....
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد
 .....
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟..... چه میکنی؟..... نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟....
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "....
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند.....
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند....
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! ......فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!....
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم خسته شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!....
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و .....
کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتنگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

گوش کن دورترین پرنده ها می خوانند !

خیلی مونده بود تا سپیده سر بزنه۰۰۰

چشمهامو که باز کردم یادم نبود دیشب از فرط خستگی خونه مادر بزرگ خوابیدم

صدای آرام مادر بزرگ از اتاق بغلی به گوشم رسید۰۰۰

آرام بلند شدم و به اتاق مادر بزرگ سَرَک کشیدم

یاد حرف پدرم افتادم که همیشه میگن : مثل گربه آروم حرکت میکنی۰۰۰۰

مادر بزرگ داشتند سجده میکردند

سجاده سبز رنگ مادر بزرگ توی نور زیباتر شده بود

لحظاتی کنار در ایستادم و به این صحنه نگاه کردم

همیشه از صحنه دعا خوشم اومده۰۰۰

نمیدونم شاید احساس میکنم فقط اون لحظات ۰۰۰میشه خودت باشی۰۰۰

راستی تصمیم گرفته بودم بتو نامه بنویسم !

سخته اما خب ۰۰۰میدونم شاید هرگز نخونی۰۰۰۰

راستش داشتم به این نتیجه میرسیدم که خوبه گاهی آدما همه چیز رو فراموش کنند !

من اسیر خویش بودم و حالا آزاد ِ آزاد !

دیگه چیزی ندارم تا برایش بجنگم جز یک قلب شکسته !

که اونم میذارمش توی یک صندوقچه

و درش رو قفل میکنم۰۰۰

و کلیدش رو هم می اندازم توی دریا !

خوبه نه؟!

حالم نه خوب و نه بد هستش۰۰۰

دیگه به این قیافه هایی که میخوان فقط درس بدهند مرا۰۰۰۰میخندم !

توی یک محیط دیگه ۰۰۰و آدمای دیگه زندگی میکنم

و به این هوا و زمین وابسته نیستم !

کاش آدما فقط گاهی۰۰۰۰گاهی به دل خودشون رجوع میکردند

و گاهی به دل دیگران !

مادر بزرگ صدایم کرد و تمام افکارم را بخود معطوف کرد !

گفتم : شرمنده مزاحمتون شدم۰۰۰

گفتند : نه عزیزم تو مراحمی ۰۰۰بیا بشین میخوام برات تعریف کنم ۰۰۰

و تا صبح۰۰۰۰

حرف زدیم۰۰۰مادر جون خسته شده بود اما بازهم ادامه میداد

داشت از روزهایی میگفت که هم سن من بوده۰۰۰۰

دیگه داشت فراموشم میشد کجا هستم۰۰۰۰

زمان و مکان برایم شده بود نگاه و صدای مادر بزرگ۰۰۰۰

کاش زمان به آدما اینقدر سخت نمی گرفت۰۰۰

من کنار یک سجاده ء سبز رنگ به پنجاه سال ِ قبل رفته بودم۰۰۰۰

نوشته شده در شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Silent .. Before the Storm

سکوت ۰۰۰۰۰!

هیچ صدایی به گوش نمیرسد۰۰۰۰

نه از نگاه تو۰۰۰

و نه حتی قلب من !

همه چیز در رکود و رخوت است !

ساکن است ۰۰۰۰

من حس میکنم سبکتر از گذشته شده ام۰۰۰

هیچ تپشی در اطرافم نمی یابم۰۰۰

حس میکنم در خلاء سیر میکنم۰۰۰

در یک حباب۰۰۰۰

تهی ۰۰۰ساکت۰۰۰۰تنها !

دیگه به هیچ جنبشی دل نمی بندم

میخواهم بنشینم و فقط ببینم

یه کمی فقط به اندازه یک غروب تا طلوع۰۰۰۰

و باز در طلوعی دوباره آرام برخیزم و بر زخمه هایم مرهمی بیابم ۰۰۰۰

دیروز به پدر گفتم :

چقدر؟

پدر نگاهم کردند و گفتند:

چی چقدر؟

گفتم :

چقدر تا ته قصه مونده ؟

پدر با تعجب پرسیدند:

ته ِ قصه؟کدوم قصه؟ نکنه همون داستان همیشگیه ؟

رفتم کنارش نشستم و گفتم:

داستان نه قصه ء همیشگی !

شما که میدونید هیچی در این جهان نه پایداره و نه حقیقی !

پدرم یه کمی فکر کردند و گفتند :

پایدار نیست ولی حقیقت یه چیز ِ دیگه هستش

در این جهان متغییر چیزهاییست که برای ابد در هاله ایی از حقیقت میمونند !

دستمو به سرم گرفتم و گفتم :

باز از جاودانگیه عشق نگید که نه قبول دارم ونه حتی دیگه باورم میشه !

من فکر میکنم این یک تصادف ِ صرفا که آدما عادت کردن رو با عشق اشتباه میگیرن و یا شاید

۰۰۰۰این هم یکی از اون توهم های ذهن باشه۰۰۰

پدرم برخاستند بطرف پنجره رفتند و پرسیدند :

چی میخوای بدونی؟

از این سئوال جا خوردم و گفتم :

باز دستمو خوندید۰۰۰۰این قبول نیست

چرا نمی تونم پنهان کنم؟

پدرم برگشتند و با لبخند گفتند :

چون چشمهای تو قبل از خودت حرف میزنند و من  خوب میفهمم چیزی تو رو کلافه کرده !

گفتم :

آی گفتید !۰۰۰۰شاید باور نکنید که حتی از کلافه بودن هم گذشته۰۰۰

هر چی میخونم توی کتابها

با اون چیزایی که میبینم فرق میکنه

اونم نه یه ذره۰۰۰۰یه عالمه فرق میکنه !

چرا آدما اون چیزایی که حقیقت نیست رو دوست دارند بنویسند ؟

چرا ؟۰۰۰۰چرا هرچی میگردم به سراب می رسم؟

چرا حقیقت گم شده؟

و چرا من نمی تونم چشمامو ببندم و فراموش کنم ؟

آخه مگه فاصله ها رو میشه با یک کلمه دوستت دارم کم کرد؟

من۰۰۰۰من کم آوردم پدر۰۰۰

سرم رو انداختم پایین چون نمیخواستم اشکم رو پدر ببینه۰۰۰۰

پدرم اومدند جلوی من و خم شدند

و صورتم را بالا گرفتند و گفتند :

هیچ اشکی نباید با دلهره ریخته بشه۰۰۰گریه کن !

خدا میدونه اگه اشک نبود تا حالا چه بسر آدم اومده بود !

و آرام بیرون رفتند ۰۰۰۰

و من دوباره در بی هوایی و بی نفسی غوطه ور شدم

احساس خفگی میکردم

دلم میخواست داد بزنم اما توان اونو نداشتم۰۰۰

چه لحظات سنگینی بود۰۰۰

من بودم ومن۰۰۰۰

چه خلوت ِ خلوتی دارم۰۰۰

اما درونم پر از هیاهو زمزمه است۰۰۰

میدانم روزی به آرامش خواهم رسید۰۰۰

اگر در این کشاکش خویش را قبل از طوفان بتوانم نجات بدهم !

طوفانی که تمام ساحل قلبم را زیر و رو میکند !

امواج به ساحل می آیند۰۰۰

چیزهایی می آورند و چیزهایی را می برند !

و دعا کنیم که در این میان تخته پاره ایی برای آدمی آواره بیاورند تا سر پناهی باشد

برای لحظاتی که طوفان ساحل را زیر و رو میکند !۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ماه بالای سر تنهایی ست !

و من با پنجره به بهانه ء ماه پیوند خورده ام !

دیشب ماه کامل بود و من بازهم شاعر۰۰۰

شاعر نگاه ِ بیوفای تو !

از پشت حریر پرده و در خنکای کمی مانده به سحر۰۰۰

از ماورای خواب گریختم۰۰۰

حیاط پر بود از دلربایی ِ ماه تنها !

و حوض زیبا تصویر ماه را به تماشا نشسته بود۰۰۰

آرام کنار حوض رفتم ۰۰۰۰و نشستم

تصویرم در آب  آرام بود اما با موهایی پریشان۰۰۰۰که تصویرم  را شکل میداد۰۰۰۰

من خود را نمی شناسم ۰۰۰

فقط به آینه خیره میشوم ۰۰۰۰۰و هیچ !

دیگران در آرامش من آسوده هستند ۰۰۰۰و من در تلاطم دریا گرفتار !

دستان تب دارم را در آب خنک حوض رها کردم ۰۰۰

و در این فکر فرو رفتم که اگر دل همه ء آدمها مثل این حوض شفاف بود ۰۰۰

و اگر آسمان را در یک دل مانند این حوض میشد دید۰۰۰۰

دیگر هیچکسی اسیر تنهایی و نیرنگ نمیشد۰۰۰۰

دستهایم تصویرم را به امواج کوچک میسپارند

و ماه در آب به رقص در می آید ۰۰۰۰

سرم را بالا گرفتم و به ماه خیره شدم

حلقه ء بیرنگ اشکی ماه را تر کرد

و با زمزمه ایی بی صدا گفتم :

من اشک مهتابم !

بوته ایی بر قلب پدر و وزش نسیمی در جان مادر

سبکتر از باد۰۰۰

تنها تر از ماه۰۰۰

اشک آرام غلطید و صورتم را در شیار خنک خویش فرو برد !

یادم آمد که من تنها نیستم !

این همه همهمهء صبحگاهی ۰۰۰۰

ماه۰۰۰۰اشک۰۰۰حوض آبی۰۰۰۰و همه هستی که چون سیالی در من جریان دارد !

ماه در نور صبح کم کم محو میشد و من خویش را می جستم۰۰۰۰

صدای زیبای مادر بزرگ که معلوم بود مدتهاست نگاهم میکند

از پشت سرم به گوش رسید :

آهای ستاره ء صبح !

تو که از سحر زودتر طلوع کرده ایی !

سرم را بلند کردم و گفتم :

مادر جون ۰۰۰۰من اشک مهتابم !۰۰۰۰کوتاه و تنها !

مادر جون گفت :

تو ماه تابان منی ۰۰۰۰صدای تو فقط منو یباد تنها عشق زندگی ام می اندازد۰۰۰۰

او هم تنها و عمیق و در عین حال قوی بود۰۰۰۰

از جایم بلند شدم و به طرف پنجره ء باز آغوش مادر جون پرواز کردم۰۰۰۰

و باقی اشکهایم  در آغوش معطر او ۰۰۰۰گم شدند ۰۰۰۰

در آغوش او که اینهمه مادرست۰۰۰۰۰من همیشه گم میشوم۰۰۰۰

نا خود آگاه یاد این شعر افتادم :

کودکانه ترين شعرم را

به تو می بخشم

ای کودکی از دست رفتهء من

ترانهء ستاره های سبد آسمان را

که ای کاش هرگز سکوت نمی کردند

برای تو می خوانم

و آرزو می کنم

ای کاش هرگز بره های خواب رويايی ام

تمام نمی شدند

و ای کاش هنوز در آغوش کت پدر گم می شدم

شاعرانه های کودکی ام را

به تو تقديم می کنم

ای سر آغاز جوانی ام

می دانم فاصله تو و کودکی

صدای پای سربی زمانه است

و افسوس می خورم

کاش هيچوقت

آرزو نمی کردم کفش های مادرم اندازه ام شود

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من مانند شوالیه ایی هستم که سپر از دست داده

و در این کارزار هیچ تلاشی برای خویش نمیکند !

دیگر از ادامه این غرور خسته شده ام !

میدانم که عقابی تنها در بیکران این آسمانم ۰۰۰

اما در اوج گشودن پر های مهیبم۰۰۰۰

و در اعماق نگاه تیز و دقیقم۰۰۰۰

و در نهایت غرور بیکرانم۰۰۰۰

دلم۰۰۰۰پرستویی کوچک و غمگین است !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت