راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

پاییز۰۰۰۰پاییز۰۰۰۰سقوط۰۰۰۰سقوط  ِ یک برگ !

اصلا به من چه اینهمه غصه خوردن!!!

مگه کل دنیا با همه ء بالا و پایینش چقدر می ارزه؟

آره عصبانی ام !

مگه چیه؟

میدونی اشکال کجاست؟

اشکال اینجاست که من در همه حال مینویسم۰۰۰

من شکل ساده ء تنهایی ِ خویشم !

اینقدر قاطی کردم که نمیدونم از کجا شروع کنم !

حس مي كنم فشار گيج كننده اي در زير پوستم وجود دارد


مي خواهم همه چيز را سوراخ كنم وهر چه ممكن است فروبروم


مي خواهم به اعماق زمين برسم عشق من آنجاست در جاييكه دانه ها


سبز مي شوند و ريشه ها بهم مي رسند و آفرينش را در ميان پوسيدگي خود  ادامه


مي دهد گوئي بدن من يك شكل موقتي زودگذر ايست مي خواهم به اصلش برسم مي خواهم


قلبم را مثل يك ميوه رسيده به همه شاخه ها آويزان كنم."

                                            

                                                   ((این گفته فروغ  امروزدر حال من صدق می کنه)) 

 تا بحال شده از زمین و زمان شاکی باشی؟

حس کنی هیچی جای خودش نیست !

من نمیدونم ۰۰۰۰من که با کسی کاری ندارم ۰۰۰۰چرا اذیتم میکنند؟

چرا ؟؟؟؟۰۰۰۰هیچکسی نیست آرومم کنه ۰۰۰۰

یه حسی به من نهیب میزنه :

مگه خودت همیشه زمزمه نمیکردی ۰۰۰۰وسیع باش و تنها سر بزیر و سخت؟

خب بیا این یه امتحان برای وسعت بخشیدن بتو و در محک قرار دادنت ۰۰۰۰

سر بزیر بیانداز و تنها و سخت باش !

من همیشه سخت و تنها بوده ام۰۰۰۰و فقط حضور یک جرقه داشت ۰۰۰۰۰بیخیال

دلم باز میگیره ۰۰۰۰تازه چشمام آروم شده۰۰۰۰

در پس این همه غرور یک دل تنها و ساده زندگی میکنه۰۰۰۰

یک دل خاموش و سربزیر۰۰۰۰بی شعله  و سرد۰۰۰خاکستری رنگ !

که روزی آتشکده ایی بود خروشان و پر از جنبش و شور و آواز۰۰۰۰

امروز آتشگهی بی نور و شرر ست۰۰۰۰

دیگر چه فرقی داره بگم :

هنوزم دوستش دارم۰۰۰۰بیشتر از دیروز و کمتر از فردا !

دیگر برای هیچکسی مهم نیست من کجای قصه مونده ام ۰۰۰۰۰چون هیچی نمیگویم

و سکوت مهمان همیشگیه لبهای خاموش منست !

برای این دل که شکسته و خاموش است هیچ مُهری بهتر از سکوت نیست !

حالا۰۰۰۰

نفس عمیق !

میخواهم از سر خط۰۰۰۰

۰۰۰۰دوستت۰۰۰۰۰۰بی خیال دیگه مهم نیست احساس من !

می روم با خودم کنار بیایم۰۰۰۰

همین هم غنیمته ۰۰۰۰مگه نه؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ادامه دادن یعنی گستاخی در برابر هجوم مرگ۰۰۰

این یعنی نابودی از درون زندگی !

و به عبارت دیگر فاجعه سقوط در ثانیه های بی تپش !

چه ساده می شکنند واژه ها !

چه تبسم تلخی دارند لحظه ها۰۰۰

چرا در این همهمه ساده نگاه تاریک پنجره هیچ اقاقیایی نمی روید؟

این توقع بزرگی ست از خدا که جهان را وارونه کند؟

مگر این دنیا چقدر می ارزد؟

چقدر میشود در تلخی آخر این جام تهی اشک ریخت؟

نه !

چه بی ثمر می گرید این چشم تاریک من !

هیچکسی۰۰۰۰هیچ جایی۰۰۰۰هیچ زمانی ۰۰۰۰نبوده و نیست و نخواهد بود !

بیهوده تلاش میکنیم۰۰۰

تا به دیروز سرخ رنگ عشق را در کتابها می خواندم

و در امروز خاکستری ام۰۰۰۰در تل به خاک نشسته قلبم !

آنکه آه میکشد و میگوید :

این نیز بگذرد !

خود را گول میزند

هیچ چیزی نمی گذرد !

هر حسی یک رد پا بجا میگذارد !

هیچ چیزی نمی گذرد

رنگ می بازد اما تمام نمیشود

بقول معروف در فیزیک :

هیچ چیزی نابود نمیشود بلکه از شکلی به شکل دیگر تبـدیل میشود !

اگر خاکستری رنگم از سرخ به اینجا رسیده ام !

آری روزی بوده ام و حال نیستم !

و دیگر هیچ !

حتی هیچ هم چون فضا را اشغال میکند واژه اش

وجود دارد !

یک مجموعه تهی با زیر مجموعه هایی تهی تر !

عجب رسمی داره۰۰۰۰

من خاکستری رنگم و این رنگ قبای امروز منست !

دیگر هیچ رنگی نمی پذیرم !

همین رنگ را در تار وپود روحم نشانده ام۰۰۰

هیچ تلاشی نمیکنم

می نشینم و ریختنم را تماشا میکنم

همیشه اون کسی نابودت میکنه که روزی تو را ساخته بود۰۰۰۰

بقول شاعر آلمانی :

بر همانی که آغاز کرده ایی خواهی ماند !

میگذارم این لحظه های کشدار و کُشنده خوب مرا ویران کنند

هیچ حسی در قلبم نمیبینم

اینجا یعنی خلاء مطلق !

به ویرانه های قلبم و به خاکستر وجودم دست نزنید

من با همین شکستن خوشم !

میدونم که هیچ حسی منو از این شب بی ستاره بیرون نمیکشد !

اما من در پیله خاکستری رنگم از رویای پرواز رها شده ام ۰۰۰۰

رها تر از پرنده ۰۰۰۰

پرنده۰۰۰۰

نوشته شده در شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اين جمله امروز چقدر خالي ست !

دلم برایت تنگ است !۰۰۰۰

  روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد ۰۰۰

 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند ۰۰۰۰

 

 امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست

 

 انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود ۰۰۰۰

 

 من امروز تو را ندارم ، درست !

 

 اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست !

 

 داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!

 

 به من حق بده كه دلتنگ نيستم ۰۰۰

 

 من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم !

 

 احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد ۰۰۰

 

 ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن !

 

 در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد ۰۰۰

 

 ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم ۰۰۰

 

بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را !

 

 اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم !

 

 منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !!

 

 خواستيم متهمي پيدا كنيم ۰۰۰

 

‹‹زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان، خائنانه ، دستهاي ما رااز يكديگر جدا كرده بود !

 

بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ،بند كرديم به خودمان ۰۰۰

 

عزیز ِ روزهاي خوش علاقه !

 

 تمام قصه همين بود !

 

 ما خيلي به هم بدهكاريم ۰۰۰۰

 

 ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم !

 

 هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم !

 

 غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه !

 

 و اين تفاوت زمين است و آسمان !!

 

 آرزوي ديروز فراموش ناشدني !

 

 تو ديگر آرزوي من نيستي !!

 

 هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است !

 

 آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد ۰۰۰

 

آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !

 

مي بيني كه !۰۰۰۰

 

 اين هم كم محال نيست !!

 

شاه ِ قصر غزلهاي عاشقانه ام !

 

 غزلواره قصه ء ما دو سه بيت كم آورد !

 

 سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !

 

 ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم ۰۰۰

 

 همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم ۰۰۰

 

 چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود !

 

 اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم ۰۰۰

 

 چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !

 

هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود۰۰۰

 

 چقدر ترانه يغما  زيباست :

 

 گريه كردم گريه كردم ،

 

 اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ،

 

 تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ،

 

 مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ،

 

 آخرين خدانگهدار !

 

 من به قله مي رسيدم ،

 

 اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ،

 

 اگه تو بهانه بودی۰۰۰۰

 

 اگه تو ترانه بودي ۰۰۰

 

اگه تو بهانه بودي ۰۰۰

 

 اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ،

 

 ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !

 

 عزيزم ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!  ۰۰۰

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست۰۰۰

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام ۰۰۰
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است۰۰۰

و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است ۰۰۰
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب

زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

از بخت بدم شدم آينه فروش شهر کوران۰۰۰۰

آره۰۰۰۰

من  یه جورایی دلم میخواست از اول ِ اول بنویسم

اما در این سلسله نوشتن ها همیشه یه قصه هستش۰۰۰

من۰۰۰تو۰۰۰تنهایی۰۰۰و حس ِ ناب دوست داشتن

میخوام  برم تا جاییکه صدایی نباشه

هیچی جز من و آسمان و دو بال برای پرواز

گاهی آدم از دست همه خسته میشه

گاهی فکر میکنه دوست داره حتی تصویر خودشو هم نبینه۰۰۰

اصلا در یک خلاء  تصویری۰۰۰صوتی قدم بذاره

دلم یه وسعت میخواد برای دویدن

پریدن و سکوتی که هیچ نوایی اونو بهم نمیزنه۰۰۰

   دلم

       سردشه

   مَحاله یادم بره صدای تو

حتی در حجم این سکوت که مرا احاطه کرده است۰۰۰

دلم را نذر آمدنت کردم باران ...

                       

                                      می روم کمی باران را با دلم

                                               یا دلم را با باران

                                                    یکی کنم۰۰۰۰۰

                        

نوشته شده در جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

زندگی تماشا کردن آینه فردا در غبار امروزست !

عجب وزگاریست

بیهوده روزگاریست۰۰۰

و عمر بر درگاه یک هیچ کدر میشود۰۰۰

و عشق چون گنجینه ایی سر به مُهر به گور میرود !

نمیدونم رمز هستی چیه ۰۰۰۰

و نمیدونم این دل که اندازه ء یک مشت در سینه می تپد کارش چیه ۰۰۰

اما یه چیزی رو خوب ِ خوب حس میکنم

من اون آدم سابق نیستم !

اون آدمی که با تلنگر عشق زیر و رو شد۰۰۰۰

من هر روز سخت تر میشوم

و هرروز تنها تر ۰۰۰

اینکه دیگه عادت شده زیاد فرقی نداره گفتن و یا نگفتنش

دارم به موجودی تبدیل میشوم ؛که خودم وحشت داشتم !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نمیدانم چی ۰۰۰

و بارها در یک اشک چکیده ام۰۰۰۰

بارها با فروغ عزیزم این شعر را زمزمه میکنم :

شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من ،در نی نی

   چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که

   من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت...

   آه  سهم من این است ...    سهم من این است    .... سهم من

   آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد۰۰۰

میگیرد ۰۰۰۰

 

من محتاج دستهایی بودم که رنگ دلم را عوض کند

من محتاج نگاهی بودم که مرا به اوج ببرد

آری اینها معجزه هستند اما

نمیدانم !

عشق تو ودستهای تو اگر کمی ۰۰۰۰فقط کمی مهربانتر بودند

می توانستند !

شاید ۰۰۰نشد که بشه۰۰۰

نشد که بشه !



کاش هرگز این ساقه های خشک را نمی دیدم


با دستهای تو از ریشه کنده شدند


و درتمام وجودشان درخت شدن را فریاد میکشیدند


ساقه هایی که رشد را آرزو داشتند


و یاد مرا باد خواهد برد۰۰۰۰

واین یعنی مرگ من ۰۰۰

در دلم چیزی مُرد !

مُرد !

اما۰۰۰

آفتاب دوباره در دوباره طلوع خواهد کرد

و من آخرین برگ این درخت نیستم !

این تپشهای آخر باغ نیست !

و میدونم بغض تنهایی رو فروخوردن یعنی چه !

ومیدونم خاموش بودن یک حرف در گلوی انتظار یعنی چه !

میترسم از سراب ۰۰۰

من اصلا از نفس میترسم۰۰۰

من در این همهمه خاموش از ضرب عشق و تنهایی میترسم۰۰۰

من از این همه رنگ میترسم۰۰۰

من از تماشای بارون پشت پنجره میترسم۰۰۰۰

از خودم میترسم ۰۰۰۰

من از تو میترسم۰۰۰

من از پوشیدن حرف با دروغ میترسم۰۰۰

اما از اضطراب یک هیاهو میترسم۰۰۰

هنوز قلبم با من آواز میخونه !

من هنوز دیو نشده ام !

قوی باش !

نترس !

من همچنان در نگاه تو ذوب می شوم۰۰۰

نوشته هایم خیس بارونه ۰۰۰

اصلا از جنس نم نم بارونه۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

این پایان کبوتر نیست۰۰۰

دوباره بنویس از سر خط !

و من بارها تا لب تاریکی رفته ام

و باز در یک حس ساده ء بودن بازگشته ام۰۰۰

 من بارها در تنهاییه خویش مرده ام۰۰۰۰

 مرده ام۰۰۰۰

شاید خود مُرده ام و نمیدانم !

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آجر بر آجر میگذارم ۰۰۰

دیوار تنهایی ام را باز می سازم۰۰۰

آخه دیوارم خراب شده بود ۰۰۰

من از همیشه تنها تر۰۰۰

خسته تر۰۰۰

واژه ها از زیر قلم فرار میکنند۰۰۰

نمیدانم چگونه بگویم که از خویش غریب ترم۰۰۰

به ناگاه چون طوفانی سهمگین بر سرم بارید و مرا زیر و رو کرد

و با همان سرعت مرا نخواست۰۰۰

آری نخواست چون من کم بودم

برای او کم بودم!

دیگر چه اهمیتی داره که پنهان کنم؟

من میدانم هیچ نیستم

بارها گفته ام :

حبابها قربانی هوای درون خویشند

و من مثل حباب ۰۰۰سبک و ساکت میگذرم۰۰۰

اصلا اهل ناله نیستم

وقتی ریز میشوم۰۰۰

وقتی ویران میشوم۰۰۰

دیگر تمام شده ام۰۰۰

مهم نیست همدردی داشته باشم یا نه !

دردم کم نمیشود۰۰۰

داشتم واژه به واژه می آموختم۰۰۰

اما خب ۰۰۰من بلد نبودم

و این نا بلدی و سادگی ها مرا به ویرانی کشاند۰۰۰

و مرا به این اشتباه کشاند که عشق یک فریب بزرگ است !!!

میدانم اشتباه است این تعبیر

اما تنها تسکین قلب تبدار منست !

میخواهم با هرچه باران است بیاویزم۰۰۰

من رها تر از پرنده ۰۰۰

تنها تر از باد۰۰۰

من به رنگ خلوت خویشم

خاکستری رنگ

حتی خاکسترم هم بر باد خواهد رفت۰۰۰

چقدر دلم دستهای مادر بزرگ را میخواهد

و آغوش پر از عاطفه اش را که بوی یاس میدهد

چقدر دلم برای کوچه باغ اقاقیا تنگ شده

عصرهای تابستون و کاسه ء سکنجبین مادر بزرگ

و کاهوی سبزی که در شربت شیرین غوطه میخورد !

آخ مادر بزرگ دارم میام پیشتون۰۰۰۰

و بوی مادر بودن رو من در وجود تو می یابم

من محبت را در چین صورتت

چشمهای روشنت

و نگاه عاشقت می جویم

مادر بزرگ میدونم هنوزم اسم صدرا ۰۰۰۰هنوز قلبت رو میلرزونه

صدرا اسم پدر بزرگم بود !

مردی از دیار مردان روزگار۰۰۰

عشق را واژه واژه معنا کرد

و مادر بزرگ من تابان صدرا بود ۰۰۰

چه رویای قشنگی بود !

من چقدر تنهایم !

ت ن ه ا

بیکرانه ء احساس و عشق مرا در موج بلندی بالا برد و۰۰۰۰

بر ساحل صخره اییه وجودم کوبید۰۰۰

من بر باد سوار میشوم

و میروم تا ساحل هیچ !

هیچ در هیچ

یک مجموعه ء تهی

تهی مثل لحظه هایم

من بی بهانه ترین وزش بادهای سرگردانم

بی نهایت قلبم درد میکند

من بازهم در پیچ اول زندگی گیج و سرگردانم۰۰۰

می نشینم و تا ته باران مینویسم

نت به نت با گیتارم میخوانم

۰۰۰۰۰۰۰۰

من هنوزم ۰۰۰۰

( آدرس وبلاگهای دیگر من : )

http://sky2004.blogfa.com

aLone  Girl

http://carnelian.blogfa.ir  

عشق خاموش

http://sea2004.persianblog.ir

آخرین برگ پاییزی

نوشته شده در پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت