راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

من به همه احساسهای آبی رنگم مدیونم !

من به خودم۰۰۰۰

به قلبم مدیونم۰۰۰

من به همه ستاره های غریب مدیونم۰۰۰

من به همه پرستوهای مهاجر مدیونم۰۰۰

دیگر از من تا پروانه شدن راهی نیست

من به همه پیله های پرواز مدیونم

خودم را گم کردم۰۰۰۰

فراموش کردم ۰۰۰۰

مثل همیشه !

تا گلواژه رویا یک پلک زدن باقیست۰۰۰

من به همه خوابهای آرام جهان مدیونم۰۰۰

تا شب ساده ترانه شدن یک نت ( لا ) مونده

من به همه نه گفتنهای دلم مدیونم۰۰۰

من۰۰۰

من دارم دق میکنم !

و هیچ چیزی تسکینم نمیدهد ۰۰۰

نه واژه۰۰۰۰نه موسیقی آرام باران۰۰۰۰و نه تارهای گیتارم

و حتی قلم موی نقاشی من۰۰۰

همه در حلقه اشکم اسیرند !

من به همه اشکهایم مدیونم !

به شاخه های سرخ محبت مدیونم۰۰۰

من به آسمان۰۰۰۰

من به زمین۰۰۰۰

من به خدا مدیونم ۰۰۰۰

تو چه میدانی دردم را۰۰۰۰

من به همه صبورانه هایم مدیونم۰۰۰۰

من۰۰۰

دارم۰۰۰۰

دق۰۰۰۰

میکنم۰۰۰۰

اما صبور باش !

من به همه بغضهای جهان مدیونم۰۰۰

من به درماندگی صخره و سنگ


من به آوارگی ابر ونسیم


من به سرگشتگی ‌آهوی دشت


من به تنهایی خود می مانم


من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی


گیسوان تو به یادم می آید


من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی


شعر چشمان تو را می خوانم


چشم تو چشمه شوق


چشم تو ژرفترین راز وجود


برگ بید است که با زمزمه جاری باد


تن به وارستن عمر ابدی می سپرد


تو تماشا کن


که بهار دیگر


پاورچین پاورچین


از دل تاریکی می گذرد


و تو در خوابی


و پرستوها خوابند


و تو می اندیشی


به بهار دیگر


و به یاری دیگر


نه بهاری


و نه یاری دیگر


حیف !


اما من و تو


دور از هم می پوسیم


غمم از وحشت پوسیدن نیست۰۰۰


غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است۰۰۰


دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست۰۰۰


از سر این بام


این صحرا این دریا


پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را


با خود خواهم برد


من احساسم را با خود خواهم برد

خواهم رفت از این کوچه ء تاریک

که برای دل من شب را تفسیر نکرد

اما۰۰۰۰

من به همه لحظه های با تو بودن مدیونم ۰۰۰۰

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هراس باران در نگاه ساده کوچه هایی که بن بستند ۰۰۰۰

وعبور ساده و یکنواخت نور از کاسه مس۰۰۰۰

دیگر بر این باورهای پوچ مرا دلگرمی نیست!

باید باور کنم که آسمان  حس مهتاب شدن ندارد

من باورم اینست که باید می رفتم۰۰۰

اما راز پرواز پاره ایی از وجودم شده است۰۰۰۰

دوست داشتم وقتی بار سنگين نگاههای آسمان

 بر دوش زمين است ،

 سرم را بر شانه های باد بگذارم و رها شوم!

 دوست دارم اولين کسی باشم که بوی سيب را ميدزدد

 دوست دارم اولين کسی باشم که برگ نگاه درخت را

 در شوق شکوفه ميبيند!

دوست دارم حس آزادی را در پرواز!

خیالم آشفته است۰۰۰

ذهنم پریشان۰۰۰۰

با نگاهی آشنا در این کوره راهکهای حادثه پرسه میزنم

پرسه در خاک غریب

غریب به غربت همه تاریخ

آدم اینجا تنهاست !

صبر کن۰۰۰۰صبر کن !

من هنوز دیوانه نشده ام۰۰۰

قصه ء من مثل همون کسی ست که :

دستانش به خورشيد نمی رسيد

 ولی دلش مملوازنورخورشيدبود

چشمانش بهار را نديده بود

ولی بوی شکوفه های بهارنارنج راحس ميکرد

تنهايی اش سرشارازياداوبود

و نگاهش قدم های انتظار را ميشمرد

او فقط يک عاشق بود !

این همون نوشته هایی ست که گاه بر قلم جاری میشد۰۰۰۰

وقتی نگاهم با گذشته گره میخوره بر آن فقط ۰۰۰۰

فقط۰۰۰۰دلتنگ می شوم !

دلتنگ لحظاتی که میشد بهتر بود و بهتر زیست

اما نخواستم و نتوانستم !

چشمانت را ببند و دستانت را به من بسپار

آزاد و رها در باغ رويا قدم بزن !

خزان را به دفتر خاطرات پيوند بزن !

ببين که چگونه درخت برگ را به دست فراموشی زمان ميسپارد!

ببین و سکوت کن !

ادامه بده و خاموش باش!

عاشق باش و در تنهاترین لحظات عمر خواب آزادی رویش را تجربه کن !

و در خواب از گلهای که شکفتند و من ندیدم باز هم ترانه بساز

ونت در نت برایم هجی کن۰۰۰۰

من ترانه رادر آواز شب دیده ام۰۰۰۰

شب مرا به روح هستی نزدیک میکند۰۰۰

میدانم پرواز در شب مهیب و سخت است

اما من در شب زندگی میکنم

هر چند خورشید در کف دستان منست !

اما۰۰۰

وقتی توعمق چشمانش نگاه کنی

وقتی ترديدش رو حس کنی !!

وقتی سردی دستاش سستت کنه !!

با يک باد خزون ميشی ۰۰۰۰

با يک قطره اشک مرگ جلوی چشمانت ظاهر ميشه !!!

وقتی تکيه ات به باد باشه..ميتونی حس زنده بودن داشته باشی ؟

وقتی نگاه های سنگين سايه بالا سرت باشه !

وقتی گريه تنها مرهم غصه هایت باشد و گريه نکنی !!

وقتی زندگی طوق سياه دور گردنت انداخته باشه

و دستانت بسته باشه !!

وقتی که کلاغ شوم زمونه رو درخت خونت نشسته باشه

چيکار ميتونی بکنی !!

بايد دلت با اون باشه !!التماسش کنی !!

فقط اونه که ميتونه بهت آرامش بده !

رازو نياز با تومرهم تنهايی ام شده !!

من۰۰۰۰

دیگر سکوت میکنم تا باد قصه اش را بخواند۰۰۰

میخواهم فقط بنشینم ۰۰۰۰

پرنده ی دلم بال و پرش را بسته اند۰۰۰

صدای هق هق گريه اش هر شب تنها ترانه ی اين خانه است

قفس دل ....

در انتظار روزهای رهايی و پرواز!!!

تحمل برای آزادی ! سکوت برای پرواز ...

اشک تنها مرهم دل ....

تنهاترين آرزويش ديدن چهره ی خورشيد و لمس بهار !!

به اميد روزهای رهايی شب را به صبح پيوند می زند ۰۰۰۰

چشمانش رو به آسمان !

شايد سر نوشت ۰۰۰

کاش همه چيز مثل لبخند غنچه تمام ميشد ۰۰۰۰

به همين سادگی !!!!

کاش ميشد از درخت رويا ميوه چيد و در سبد حقيقت گذاشت ۰۰۰

کاش میشد زندگی را از سرخط باز نوشت۰۰۰۰

سه شنبه/ بیست و دوم / خرداد ماه

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


تو را گم کرده ام امروز


و حالا لحظه های من


گرفتار سکوتی سرد و سنگینند


و چشمانم

نمی دانی چه غمگینند


چراغ روشن شب بود


برایم چشمهای تو

 
نمی دانم چه خواهد شد

 
پرازدلشوره ام

 
بی تاب و دلگیرم


کجا ماندی ؟

 
که من بی تو هزار بار در هر


لحظه می میرم ...

۰۰۰۰۰

و مرگ همان آرزویی ست که با نبودنت آرزو میکنم

من دیگر بغض را در گلویم نمیکشم

نمیتوانم اشک نریزم

غرورم را۰۰۰

و خودم را۰۰۰

و آرزوهایم را زنده به گور کردم

خداحافظ عشق بهاریه من۰۰۰

خداحافظ تنها ترین شاهبال زندگی ام۰۰۰

خدا حافظ۰۰۰۰

                                                               
نوشته شده در یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Entry for June 09, 2007

مرگ را به تعبیری تازه نیاز است

و عشق در شاهراه مرگ به زندگی میرسد


و تو مرگ را به زیستن بیازمای

زندگی یعنی ضریب خطای منو تو

تا در این تپش ترین سایه

به اقیانوسی از آرامش پیوند بزنی

عشق هرگز نمیمیرد

و تو مسافر همیشه این جاده ء سبز رنگی


منتـظر آن اتفاق خوب باش


به محض اینکه آن اتفاق بیافتد


تـنهایی به روشنایی درون


تـنهایی به آرامش خیال


تـنهایی به تجربه ای شیرین


بدل خواهد شد


آن روز نزدیک است


مسرور باش۰۰۰


بخوان و با زندگی برقص


راهی که تو خود را در آن پـیدا کنی


معجزه عشق است۰۰۰


زیرا که


تشنه به چشمه خواهد رسید


دل مشتاق عاشـق خواهد شد


و درهای بسته یکی یکی باز خواهند شد


بـیدار خواهی شد


درست مانند گلی کوچک


که زیـبایی خود را


با شکوه و طنـازی


به تو دلبرانه پیشکش می کند


خواهی شکفت


در یک لحظه شگفت انگیز


در حمایت عشق الهی


شور و سرمستی در زندگی تو جاری خواهد شد


و آرامشی ملکوتی شروع به باریدن خواهد کرد


زیرا


عشق نمی تواند در جایی غیر قلب تو بشکفد...

فقط قلب تو

آن گل خواهد بود۰۰۰
 

نوشته شده در شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بانوی تنهایی من۰۰۰

در تنهاییه من رشد کرده است۰۰۰

چشمانش به رنگ خاکستر رویاست

موهایش به رنگ ۰۰۰۰

به رنگ خودش است

آنقدر در پریشانی موهایش غرق می شوم که رنگش را هرگز ندیده ام !

و صدایش به حزن حقیقت یک رویا لطیف ست۰۰۰

و صورتش را به پنجره اتاقم می چسباند

و با انگشتان نازکش بر شیشه تلنگر میزند۰۰۰۰

گوییا بر تارک قلبم شعر می بافد

و من بی وقفه در نگاه ساکت و جذابش می رویم

سبز میشوم۰۰۰۰

بانوی تنهاییه من در من زندگی میکند

او میداند همه تار و پود من از اوست

اما دیشب۰۰۰۰

من در رویای یک مهتاب نقره ایی رنگ بودم

او آمد۰۰۰۰

کنارم نشست۰۰۰

او همزاد من۰۰۰۰

همدم من۰۰۰۰۰

همراه منست!

بوم نقاشی من کم کم رنگ میگرفت

بانوی تنهاییه من اشک میریخت۰۰۰

بر این برکه خاموش طرحی از ترانه می کشیدم

ساقه های نت قد میکشیدند

بانوی تنهایی آب میشد

و من بی توقف به پیش میراندم

دیگر مجال توقف نیست۰۰۰

او میداند من تنها ترین پرنده این آسمانم و او بانوی شعر های من

و من در هر بن این ریشه او را سروده ام۰۰۰

در هر اشک با او شریک بوده ام۰۰۰

دیشب در اتاقم جای نفس کم بود

تمام خاطراتم به من هجوم آورده بودند

همه آنهایی که دوستشان دارم و یا ندارم !

بانوی تنهایی همه را در یک صندوقچه جمع کرد

و همه را در قلبم جای داد

قلب من حالا یک صندوقچه خاطره دارد !

منو مهتاب و بانوی تنهایی با هم تا صبح از ناگفته ها گفتیم

همون حرفهایی که بهترین تعبیرشان سکوت است

و به نگفتن بهتر بیان میشوند

و به قول سهراب به یک هیچ میشوند کدر !

زبان آنها سکوتست۰۰۰۰

من دیگر در تنهایی اشک نمی ریزم !

من در تنهایی خرد نمیشوم۰۰۰

من در تنهایی اوج میگیرم

پرواز میکنم۰۰۰۰

پرواز۰۰۰

۰۰۰

نوشته شده در جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


 تازه از راه رسیده بودم۰۰۰۰


پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم۰۰۰


پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم۰۰۰


آسمان صاف و بی نهایت بود۰۰۰


و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی۰۰۰


جاده ها پر از حس همیشگی۰۰۰


و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم۰۰۰


در امتداد جاده گام بر می داشتم۰۰۰


طنین گامهای سنگینم۰۰۰


دلواپسی های جاده را تشدید می کرد۰۰۰


به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد۰۰۰


اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد۰۰۰


گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود۰۰۰


و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد۰۰۰


باید می رفتم۰۰۰۰


به پایان این همه انتظار می رسیدم۰۰۰


تازه از راه رسیده ام۰۰۰


با کوله باری از عشق۰۰۰


به دور دست ها می نگرم۰۰۰


هنوز هم باید رفت۰۰۰


 و رفتن را از نو تعبیر کرد۰۰۰

من به آغاز این شب بی ستاره سخت نومیدم۰۰۰

نومیدی را هم باید از سر خط نوشت !

و با این همه خورشید با سپاه سیاهی نبردی از جنس نور آغاز کرد

با یک خوشه خورشید۰۰۰

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

دهانت را مي‌بويند


مبادا  گفته باشي  دوستت مي‌دارم


دلت را مي‌پويند

مبادا شعله ایی در آن نهان باشد


روزگار غريبي‌ست، نازنين


و عشق را


كنار تيرك راهبند


تازيانه مي‌زنند


عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد


در اين بن بست كج و پيچ سرما


آتش را به سوختبار سرود و شعر


          فروزان مي‌دارند


به انديشيدن خطر مكن!


روزگار غريبي‌ست، نازنين


آنكه بر در مي‌كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است


نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد


آنك، قصابانند


بر گذرگاه‌ها مستقر 


با كنده و ساطوري خونالود


روزگار غريبي‌ست، نازنين


و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌كنند


و ترانه را بر دهان


شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد


كباب قناري


بر آتش سوسن و ياس


روزگار غريبي‌ست، نازنين


ابليس پيروز مست


سور عزاي ما را بر سفره نشسته است


خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

(احمد شاملو )
 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خیلی گشتم تا چیزی رو پیدا کنم

برای بیان احساس یا بهتر بگم طرز فکرم !

خیلی ادبی شد؟

ساده مینویسم مثل همیشه

مثل زندگی ساده ام

نمیدونم چندتا فردا یا فرداها مونده تا اون نقطه تلاقی

اون اتفاق خنک و ساده !

اما خوب میدونم که بین من و اون دختر احساساتی یک گودال یا به عبارتی یک گور حفر شده

گور؟

نترس۰۰۰۰

گور خاطرات منظورمه۰۰۰۰۰

اما زنده بگورشون  نکرده ام۰۰۰

هرچندگاهی بر آنها گذری دارم

چه بسا تلخ و یا شیرین۰۰۰
 

یک صلیب سرخ برای به دار کشیدنم بر پا ساخته ام

هرگز نمیگویم کجایم و چه میکنم۰۰۰۰

سرخ مثل بوته ء گل سرخی که در پاییزی نابهنگام به آتش کشیده میشود !

نه من غمگین نیستم۰۰۰

یعنی هنوز چیزی را لایق غم خوردن نیافته ام !

همه ء غمها نا پایدارند ۰۰۰۰

مثل شادیها فقط غمها تاثیر عمیقتر بر روحمان میگذارد

و گاه خراشی سخت بر جای میگذارد

اما همه به مرور زمان از بین میروند

به قولی مشمول قانون گذر زمان میشوند

پس غم را هم همراه نمیتوان دانست

جهان دارای یک حس درونیست
 

میتوان آنرا در یک قطره باران یا یک بلور متبلور شده برف پیدا کرد۰۰۰

و در نهایت غمها و شادیها همه در دل انسان شکل میگیرد

هر چقدر قلب بزرگتر ۰۰۰۰

غمها عمیقتر و قابل تامل تر۰۰۰۰

اما به قول اون عارف کهن :

ای انسان جمله جهان هیچ در هیچست

پس در هیچ مپیچ !

و به گمانم این نه به منظور بیهوده بودن جهان

که به آدمی دم به دم تذکر میدهد که : سخت نگیر !

نه در شادیها و نه در غمها

   به تاریخ فردا۰۰۰۰۰

فردایی که شاید نباشم !

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

۰۰۰۰۰۰۰۰

چند تا دیگه ۰۰۰۰۰

فضایی خنک و آرام۰۰۰

نگاه در عمق سادگی ها۰۰۰۰

تا تو ۰۰۰تا ته این کوچه مه آلود !

و من و خنده خدا !

نترس !

هنوز تا مرز دیوانگی چند قدمی مانده است !

امروز یکی از آفتابی ترین روزهای ماه هستش۰۰۰۰

پرده ها راکناری زده ام تا خورشید موهای زیبایش را در اتاقم شانه کند !

و چشم تا کار میکند موج در موج آبی  را شکار میکند۰۰۰

گلهای روی میزم اما خشکیده اند۰۰۰۰

و دلم میگیرد از دیدن این همه زوال۰۰۰۰۰

و بوم نقاشی من روزهاست در خویش اسیر بی رنگی هاست !

و روزهاست که دلم آواز میخواهد۰۰۰

نگاه بهار در قاب چشمانم مانده است در انتظار سبزینه صدای تو !

و هستی در رگهای نیستی یخ بسته است۰۰۰

اما من همچنان می تازم این سمند تیز پای را تا ساحل مرگ ۰۰۰۰

و هیچ به این نمی اندیشم که هر نفس به آغاز نیستی نزدیک می شوم۰۰۰۰۰

و میدانم که اگر ننویسم فاصله ها زیاد می شوند۰۰۰۰

و فاصله ها دیگر نه صدایی دارند و نه نشانه ایی۰۰۰

و عشق نیز در بیان نت آخر هجای اول سکوت نا توان مانده است۰۰۰

آیا باورت میشود عشق صدای فاصله ها باشد؟

فاصله۰۰۰۰۰

و عاشق بود و بی توقع !

این معنی فاصله هاست۰۰۰

غرق در ابهام

راست گفت سهراب۰۰۰۰

بی بهانگی۰۰۰

اما در این تو در توی زندگی گاهی هم تنهایی خوبست

گاهی فرصتی ست برای اندکی توقف و تفکر در آنچه باید بود و باید شد۰۰۰

از این گلهای خشک هم باید عبور کرد

روز من سرشار از خورشید ست۰۰۰

مادر بزرگم دیشب از پشت تلفن و تصور اینهمه فاصله

بغض منو فهمیدند

میدونم چشمای مادر بزرگ تر شد و میدونم تسبیح نورانی او

برای من دونه دونه افتادند۰۰۰۰

و من دلم یه لحظه به اتاق زیبای مادر بزرگ پرواز کرد

کنار جا نماز سبز و معطر او۰۰۰۰

یاد اون شبایی که گیج و درگیر گوشه اتاقش کز میکردم

یواشکی و توی تاریکی به صوت زیبای مادر جون گوش میدادم

و باز در طلوع صبح از نو آغاز میشدم

یادش بخیر خونه قدیمی تبریز

مادر جون اون خونه رو به من بخشیده اند

من ذره ذره در اون خونه سروده شده ام

تابستونهای گرم و حوض خنک و بازی و شیطنت

و خنده های قشنگ مادر بزرگ

و بافتن موهای ما چند تا دختر۰۰۰

یادش بخیر

و من دختر شیطون مادر بزرگ که همیشه با کنجکاوی هایش

و با سرو صداهایش باعث تعجب و لبخند او میشدم۰۰۰۰

چــــــــــــــــــــــــــــــــقدر دلم برای اون روزها تنگ شده ۰۰۰۰۰۰

یادم هست و برام همیشه شیرینه یاآوری اون روزا۰۰۰۰

نمیدونم چرا این همه در خاطرات غوطه ور شدم۰۰۰

امروز من۰۰۰

همون فردای اون روزاست

و اگر امروز میتونم خوب درس بخونم

و میتونم  با امید و اطمینان قدم بردارم

شاید بخاطر همون خاطره های خونه قدیمی ست۰۰۰۰

بهر صورت گلهای خشک رو از گلدانم بر میدارم

و بجای اون نگاه تورا می گذارم

و از پس این همه فاصله در خلسه سبز تو آب می شوم

میدانم مرا میفهمی و میدانی من تنها ترین پرنده این پروازم

راز پروازم باش تا همیشه۰۰۰۰

تا ابد

تا انتهای این کوچه۰۰۰۰

و چراغی برایم بیاور

نه ۰۰۰۰

نمیخواهم مانند فروغ عزیزم با آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم !

میخواهم با آن چراغ از این کوچه بگذرم !

کوچه ایی که نگاه تو پایان آن باشد

پایان ۰۰۰۰

و دیگر در تو باز از نو آغاز شدن۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

عجب آسمانیست

هوا باز گرفت۰۰۰

ابرها آمدند

به همین فاصلهء نوشتن من !

و باران بر شیشه تلنگر میزند که بگشا این پنجره را !

میروم تا در قطرات باران گم شوم۰۰۰

راستی اگر برایم چراغی آوردی۰۰۰۰

فانوسی بیاور که باران آنرا خاموش نکند

آخه باران خورشید را خاموش کرد !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من !

هنوزم نا تمامم

هنوزم هیچ نگفته ام و هیچ ننوشته ام۰۰۰

شاید وقتی دیگر !

                             جمعه / یازدهم / خرداد ماه

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بادها ۰۰۰۰پیغامبران فراموشی اند

و این نه آغازین روز که پایان تمام هستی هاست

و صدای تو همان وزش  سبز ترین برگ بهارست

از تو می نویسم و خاموش میشوم

چشمهایم را می بندم و به آواز بادهای مشرق نگاه موزون تو گوش می دهم

خواهی پرسید نگاه مگر موسیقی دارد؟

آره به گمانم !

چون بارها در کشمکش روزهای یاس آلوده و تکراری

مرا به ندای خویش رهانیده است

من دل آرامترین پرنده ء این آسمانم

وطن من در یک هاله سبز خفته است

همیشه یک ندا۰۰۰یک آواز از دور صدایم می کند

من ابریشمین قبای آبی رنگم را در هجوم پریشان موهایم رها میکنم

و به دورها ۰۰۰آنجا که نگاه روشن مادر بزرگم به آسمانش عشق می ورزد

مــــــــــــــــــی نگرم !

من نگاه خویش را در افق آن دیار جا گذاشته ام

وتو هم قبیله و هم وطن من۰۰۰

هم تبار من۰۰۰

و هزار هم های دیگر ناگزیر بر قلبم نشسته ایی

نمیدانم این ندا را تا کی میتوانم تنها شنونده باشم

من !

به تبار آریایی پدرم و نژاد انگلوساکسون مادرم  نیستم !

من در وجود خویش و در اعماق روح خویش ایرانی ام

اینکه کجا به دنیا آمده ام

در کدام هوا نفس کشیده ام

مهم نیستند

اینکه میخواهم کجا باشم و چگونه زندگی کنم

این مهمه !

و من تورا و هوای تنفس با تو را و افق روشن طلوع آفتاب تو را انتخاب میکنم

ای کهن مرز و بوم من۰۰۰۰

و ای هم قبیله من ای تنفس بهارم

تا ابد ۰۰۰۰تا همیشه

تا آخر دنیا

دوستت دارم

دوســـــــــــــــــــــــــــــــتت دارم

   جمعه / چهارم / خرداد ماه

نوشته شده در جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت