راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

کجای این فضای تنگ و نمناک

 من کبوتر های شعرم را دهم پرواز ؟

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد؟

آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست؟

آفتاب از این همه دل مردگی ها روی گردان است

بال پرواز زمان بسته است

 

هر صدایی را زبان بسته است

 زندگی سر در گریبان است

ای قناری های شیرین کار

آسمان شعر تان از نغمه ها  سرشار

  

ای خروشان موج های مست

آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان

شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست

زیستن را در چنین آلودگی توان زاد و برگش نیست؟؟؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 
پيله و پرواز
 

A small crack appeared On a cocoon


روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

------------ --------- -

A man sat for hours and watched


Carefully the struggle of the butterfly


To get out of that small crack of cocoon


شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن


از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد. ....

------------ --------- -

Then the butterfly stopped striving


It seemed that she was exhausted and could not go on trying

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد


كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به


تلاشش ادامه دهد....

------------ --------- -

The man decided to help the poor creature


He widened the crack by scissors


The butterfly came out of cocoon easily, but her body was


Tiny and her wings were wrinkled


آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند


و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد...


پروانه به راحتي از پيله خارج شد،


اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند....

------------ --------- -

The man continued  to watching the butterfly


He expected to see her wings become her body


But it did not happen

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد ...


او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود


و از جثه ي او محافظت كند...


اما چنين نشد!

------------ --------- -

As a matter of fact,the butterfly to crawl on


The ground for the rest of her life,


For she could never fly


در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد


و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند...

------------ --------- -

The kind man did not realize that GOD  had arranged the limitation

of cocoon


And also the struggle for butterfly to get out of it,


so that a certain fluid could be discharged from her


body to enable her to fly afterward


آن شخص مهربان نفهميد كه


محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز


آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،


تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود


و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد....

------------ --------- -

Sometimes struggling is the only thing we need to do


گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم....

------------ --------- -

If GOD  had provided us with n easy life to live without any

difficulties,


Then we become strong,and could not fly

اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،


فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم

------------ --------- -

I asked for strength,and He provided me


with enough difficulties


To become strong


I asked for knowledge and He provided me


من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم...


من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد...

------------ --------- -

I asked for prosperity and promotion


and He provided me with ability


to think and hands to work


I asked for bravery ,and He provided


Me with abstacles to overcome


من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من


قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم....


من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،


تا آنها را از ميان بردارم....


------------ --------- -

I asked for motivation,and He showed me people who needed help


I asked for love and He provided me with opportunity


To give love to others

من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند


من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم

------------ --------- -

I did not get what I wanted…..


But


I was provided with what I needed

«من به آنچه خواستم نرسيدم...


اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»

------------ --------- -

Do not worry,fight


With difficulties and be sure


That you can prevail over them


نترس با مشكلات مبارزه كن


و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني


۰۰۰۰۰۰۰

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


مرگ من نزدیک است

 
باور کن !


لحظه ی سخت نبودن


بسیار


نزدیک است


باور کن !

دیگر از پنجره ی بسته ی شهر


هیچ کسی

 
شعر زیبای زمان را


نتوان ریخت برون ۰۰۰

دیگر از چلچله ها هیچ کسی نیست بدارد خبری


مشت ها بود نشان خروار


و نهایت شبهی بود که من می دیدم

عینکی باید داشت ۰۰۰


عینکی تا ابدیت


تا عقل۰۰۰

 
و نه دل!

و دل از باغچه باید به برون کرد سریع


که مبادا اندکی جهل کند یک احساس

من ۰۰۰


سپیدار بلندی بودم ۰۰۰

۰۰۰


سایه ام


برگ و تمام هستی ام


مال کسی بود روزی

من به یک زیر نگاهش جان به جان دادم و او


باز مرا خوب ندید

حال چند تکه ی بی ارزش چوبی هستم

 


چند تکه که به دیده زشت است


ارزان است


در عمل این ها نیست

من به تاراج تمام لحظه های آبی احساسم


مدیونم۰۰۰۰

 
و زمانی که جهان در گرو مشت من است


می خندم


و بلند خواهم گفت :


این فقط


ذره ای از


شعله ی چند تکه ی چوب زشت است

من۰۰۰


سپیدار بلندی بودم ۰۰۰


حال تنها شعله و آتش و دردم


همین ۰۰۰۰۰۰

۰۰۰

                        
ودیگر هیچ ! 

 

  ۰۰۰۰۰بدون تاریخ

نوشته شده در شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اعدام گل بر شاخه ء سبز بهار

و : 

پ ا ی ا ن۰۰۰۰۰پایان۰۰۰۰

!!!

این نه من که قلم مینویسد بر لوح این صفحه ء بی نهایت تکرار۰۰۰۰

:بر دار گل سرخ وجودم بنویسید

۰۰۰۰مرگ یک عاشق

۰۰۰۰اینرا نمیگویم  تا دلت بگیرد

فقط مینویسم تا بدانی بر روزگارم چه میگذرد

تا بخواهی خسته ام

دیگر بر دل خویشم اعتمادی نیست

دل را بر درخت یادگاری بهارمان به رسم یادگاری آویخته ام۰۰۰۰

دیگر مرا به آن نیازی نیست !

می پرسی چرا؟

چون ۰۰۰۰مال من نیست

بگذریم۰۰۰۰

در هوای مه آلود این همه تردید

و در تلاش گذر از این هبوط تنهایی

نمیخواهم به گذشته دلخوش کنم

گذشته ام را در دل لحظه ها میگذارم و پاهای پر از تردیدم را در لحظات نیامده میگذارم

شاید در لحظه ایی که غرق در توان پرواز خواهم شد

و در تماس ابرهای فاصله

تنها بهانه ام را در قابی از همیشه بتو هدیه کنم

نمیدونم تا کی دوام میارم۰۰۰۰

و نمیدونم تا کی ادامه میدهم

اما این مهمه که هنوزم بر همان عهد و پیمان نشسته ام

هر چند روزو روزگاریست که عاشقان را به مسلخ کینه میبرند

و حرف از مهر گفتن

پرده های تاریکی را به دل می نشاند

اما توی اون کوچه های تنهایی

و در زیر خروارها خاکستر

یک ذره نورانی میتپد

نامش را هرچه میخواهی بگذار

جنون۰۰۰۰

غم۰۰۰۰

و یا عشق۰۰۰۰

دیگر با واژه ها قیاس نمیشوند

وضوح بالهایی که روزی برایم پر پرواز بودند و حالا وبال گردن !

من نشسته ام و تنها بر آسمانی که روزی جولانگاه من بود مینگرم

نمیدونم چرا غم را به سخره گرفته ام

با آنکه غم فاتح قلبم شده

اما هنوز بر باورم رخنه ایی ندارد

و میدانم دستهای سبزی که هوا را میشکافند و رو به بالا عروج میکنند

مانع از سقوطم به پایین میشوند۰۰۰۰۰

این ایمان من در مقابل همه نبودن هاست۰۰۰۰

دوستی میگفت :

خوب مینویسی۰۰۰۰

اما من نمینویسم

من سروده میشوم

در شب سیاه و سرد سکوت

ناله و فریادی میشوم که باید بر سر ناامیدی فرود بیایم

چاره نیست۰۰۰۰

من برای نوشتن آفریده شده ام

و قلبم را بر همان درخت سبز نگاهت جا گذاشتم

تا ثابت کنم که عشق یکتاست

هیچ حادثه ء خاکستری رنگی نامت را به نابودی نکشید

هر چند شیرازه ء وجودم را از هم پاشید۰۰۰۰

بر این کرانه سبز در حریق دریایی من آرام بیایید

نه اینکه دل چینی تنهایی باشد به کلام سهراب عزیزم

نه

دل سراپرده یاد اوست۰۰۰

او که به بادها و یادها پیوست۰۰۰۰

بدنبال معنی کلام نباش که نخواهی جست

نباش در پی قافیه برای این شعر ساده ء من

کلام همیشه در وادی عشق پایش چوبین است

و من و تو به این کرانه ۰۰۰۰

و بر حریق دریا۰۰۰۰

نه قایقی شکسته ۰۰۰

که موجی بلند بر دل این ساحل صبور و آرامشیم۰۰۰

و هیچ طوفانی جز تو نتوانست سکوت این ساحل را بشکند

ومن وامدار این همه پاییز حضورم۰۰۰

شب با همه غربتش بر تارک ساقه دستانم فقط شبنم نیایش را توانست بنشاند

و ما نه اولین و نه آخرین عاشقان این دنیاییم

و من مسافر چشمهای روشن انتظارم

و گل را به توان ابدیت به قلبت هدیه میکنم

به خاطر مرا بسپار!

مرا که ترانه نام تورا حتی به گوش بادها نیز نگفته ام

مرا به خاطر سبز ذهنت بسپار

امروز : دوشنبه / دهم / اردیبهشت ماه

و ۰۰۰۰۰

    یعنی یک وجب مونده تا بی نهایت ساعت تنهایی

و سا عت تنهایی یعنی یک سحر تا تکرار زمزمه نیایش

یا حق۰۰۰ 

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

SohrabSepehri.com

هوای سبز بهاررا با غم چشمانم در هم آمیختم و به طوفان بدل شد

نمیدونم چرا لحظه های شادی  اینقدر کوتاهند

مثل خواب۰۰۰۰

اما نمیشود در این دقایق غوطه ور نشد

ما همه نشانه ایم

یک هویت گنگ از آنچه برای آن آفریده شده ایم!

نمیگویم گیج و گنگ و بی هویتم۰۰۰

منو تنهایی و این همه بارون که با بی صبری بر شیشه میکوبد !

آره دوباره باران منو شاعر کرده۰۰۰

یه کمی خلوت و خاطرات جان گرفته۰۰۰۰

بوی نم و خاک بارون خورده و من۰۰۰۰من چی؟

من بی تو ۰۰۰۰۰تنهای تنها۰۰۰۰تنهاترین پرنده

نمیخواهم کلیشه ایی بنویسم و از بیوفایی ها و۰۰۰۰۰

میخوام یه حرف تازه بگم

میخوام بگم من تنهایی ام را دوست دارم

اینم حرفی تازه نیست !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

در تنهایی ساده ء من آسمون خونه داره

به روانی یک چشمه زندگی میکنم

دنیای ساده ایی دارم

اتاقم ابعاد خاموشی من را در آغوش رنگ آبی اش میگیرد

سقف اتاقم را به آسمان بخشیده ام

میدونید؟

اتاقم رو خودم رنگ کرده ام۰۰۰۰

سقفش آبی با ابرهای تازه شسته ء بارونزده۰۰۰۰

و یک خورشید کمرنگ اون گوشه ۰۰۰۰

کمرنگ برنگ خورشید شهرم !

و دیوارها یک باغ پاییزی۰۰۰۰

برگهای پاییز را با احترام اینهمه دیوار بر شاخه ها آویخته ام۰۰۰۰

پدرم وقتی اتاقم را دیدند ۰۰۰۰۰نگاهی مثل همیشه اما عمیقتر از قبل به من انداختند

و گفتند :

باز که منو متعجب کردی !

عجب پاییز زیباییست این اتاق۰۰۰۰۰دختر بهار !

توی کدام کوچه پس کوچه های فصل مانده ایی؟

گفتم :

شروع نکنید !۰۰۰۰من دلم یه هوای تازه میخواد۰۰۰۰یه پاییز بارونی

و گیتارم رو برداشتم و زدم: 

من از اون آسمون آبی میخوام۰۰۰۰

من از اون شبهای مهتابی میخوام۰۰۰۰

دلم از خاطره های بد جدا۰۰۰۰

من از اون روزهای آفتابی میخواهم۰۰۰۰

گل ایون بهاره دل من۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پدر جان نگرانم نباشید !

پاییز برای من سبزترین فصل سالست !

دارم از رنگها دور میشوم۰۰۰۰

فقط سپید۰۰۰۰

راستی عشق چه رنگی بود؟

میگفتی عشق رنگ رویاست۰۰۰!

میگفتی من برنگ بنفشم یادته؟

و تو سبز را دوست داشتی۰۰۰۰

و من تنها به رنگ دل تو نگاه میکردم و باورم نمیشد ۰۰۰۰

باورم نمیشد عشق وجود داشته باشه۰۰۰۰

و دوری کار خودشو کرد مگه نه؟

فاصله زهر تنهایی ام را با  نهایت قساوتش بر جانم ریخت۰۰۰

هرچند تنهایی را دوست دارم اما ۰۰۰۰این تنهایی یعنی بی تو بودن و بی تو ماندن

که سخت است ۰۰۰۰

اما من جون سختم۰۰۰۰

کنار پنجره ۰۰۰شهر بارون خورده۰۰۰۰

به خودم نهیب میزنم :

تو قوی هستی ۰۰۰۰

تو میتونی به این شب رنگ سپیده بزنی

تو تنهاترین پرنده این پروازی

و۰۰۰۰۰

اما میدانم که درونم تهی تر از یک حبابه۰۰۰۰

می نشینم ۰۰۰۰

ایستادن قامتم را خم کرده است

میخواهم زانو بزنم و یک آسمان ببارم

چرا نباید گریه کنم؟

چرا نباید داد بزنم؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تایمز مثل همیشه آرام میگذشت۰۰۰

سرم را روی دستها یم گذاشتم و تا ته قلبم گریه کردم۰۰۰

هیچ نگفتم۰۰۰۰تایمز هم هیچ نگفت !

سبک شدم و به زندگی برگشتم۰۰۰۰

نمیدونم این گلایه است یا۰۰۰۰یا سوگنامه قلبم !

اما هرچه هست من را بزانو درآورده است۰۰۰۰

دارم خودم را واژه واژه مینویسم۰۰۰۰

اینجا یک گوشه آسمون برای یه عالمه خلوت تنهاییست۰۰۰

و پرواز نهایت آرزوی من۰۰۰۰

دلم گرفته۰۰۰۰آره دلم گرفته

چرا فکر میکنید ساحل که همیشه لبخند بر لب دارد نمیتواند گریه کند؟

چرا گریه به چشمهای من نمیاد؟

نه !

بین خودمون بمونه ۰۰۰۰من توی تنهایی هزار بار مرده ام

و باز در یک رستاخیز پراز امید زنده شده ام

بازم بین خودمون بمونه

من دارم دق میکنم !

                                       چهارشنبه / پنجم / اردیبهشت ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

عجب جاده ایی۰۰۰۰

یکراست رو به آسمون۰۰۰۰

و آسمون همون نهایت هستی ست !

خب بذارید از اول بگم :

چند روز پیش توی راهرو دانشگاه یک پوستر توجه منو جلب کرد

یک کنفرانس یا به عبارتی یک مباحثه آزاد از طرف دانشجویان ادبیات راه افتاده بود !

موضوع : بودن یا نبودن

همون جمله معروف شکسپیر  ۰۰۰شاعر و داستان نویس معروف انگلیسی

دلم میخواست یه مقاله حسابی بنویسم و براشون بفرستم

اما بعدش با خودم گفتم :

بیخیال ۰۰۰۰بشین فیزیکت رو بخون !

تو دانشجوی فیزیکی چیکار به کار ادبیات داری؟۰۰۰۰۰

خلاصه که توی را ه تا خونه این موضوع فکرم رو کاملا قلقلک میداد

بگذریم۰۰۰۰۰

نشد ننویسم !

بالاخره قلم بدست گرفتم و نوشتم:

بودن یا نبودن ۰۰۰۰۰مسئله این نیست !

ماندن یا رفتن حقیقتی ناب است۰۰۰۰

واین ماناترین نهایت آرزوی انسان ست

و بودن و ماندن از آن زمانی عین بقا شد که انسان قلم بدست گرفت ۰۰۰

و نوشتن هست ترین حالت بودن و ماندگار شدنه۰۰۰۰

به یک نگاه ساده ۰۰۰قبل از قلم آدمی ناتمام و گنگ بود ۰۰۰

و پرده های تنهایی بشر تا اوج وجود او ادامه داشت۰۰۰

بودن تنها اولین و ساده ترین هدیه دنیا برای ماست

از آن لحظه که نفس کشیدن برای ما لذیذ ترین شیرینی دنیا شد

بودنمان آغاز شد

اما آیا بودن نهایت علت وجودی آدمیست؟

و آیا همین حس ساده زیستن به معنای بودنست ؟

و قطع تنفس یعنی نبودن؟

نه !

به گمانم هستی یک واژه والاتر و برتریست که انسانها در طول تاریخ

و در طول این همه تنفس لحظه به لحظه زمان

در جستجوی معنای آن بوده اند

هستی یعنی جاوادانگی روح و این با معنای بودن کمی مغایرت دارد

گاه هستی یعنی سکوت یک روح در مقابل تمام فریادهای جسم برای خواسته هایی صرفا مادی

گاه هستی یعنی چشم بستن به داشته ها و نداشته ها

و حتی گاهی هستی یعنی فنای جسم در مقابل یک عظمت اقیانوس وار

یعنی رفتن۰۰۰نبودن۰۰۰۰

موج وار به دریا پیوستن۰۰۰۰

به قولی :

هستم اگر می روم۰۰۰۰گر نروم نیستم

میخوام بگم هستی به معنای تنفس لحظه های دنیا نیست

هستی یعنی ماندگاری وجود ناب تفکر آدمی

اگر بزرگانی چون حافظ  ۰۰۰سعدی۰۰۰۰شکسپیر۰۰۰۰

که به گمانم همه در یک صف ماندگاری ایستاده اند

هنوز زندگی میکنند و در یاد ما انسانها وجود دارند

بخاطر یافتن رمز این حقیقت بوده است۰۰۰

این یعنی هستی۰۰۰۰

در فرهنگ و ادبیات مشرق زمین ماندگاری یعنی افکار خوب و انسانی

در مذهب مشرق زمین و بخصوص در مذهب شیعه

بعنوان یک طرز فکر خاص

هستی یعنی فنا در جلوه های الهی

یعنی نیست شدن جسم در مقابل هست شدن روح

یعنی نهایت عرفان در ذات یزدان پاک

پس واژه های فقیر را در این وادی مجالی نیست

هرچه زبان در تکامل خویش رشد کرده است ۰۰۰

بازهم در مقابل فضای لا یتناهی روح جا مانده اند۰۰۰ 

و کلام در این قضیه در می ماند

بنظر من که یک دانشجوی فیزیک اتمی هستم

هستی نه زیر میکروسکوپ ۰۰۰و یا در تجزیه های اتم یک مولکول ئیدروژن۰۰۰

بلکه هستی یعنی آن قدرت مطلق که خالق همه این جهانست

و هستی یعنی ماندگار شدن

و نوشتن زیبا ترین رمز پویا یی روح است

به تعبیری میشود گفت :

هستی در رگهای سبز نیستی سیر میکند۰۰۰۰

برای هست شدن باید از بودن گذشت تا به مطلق شدن رسید۰۰۰۰

عرفان به آدمی این گوهر ناب را هدیه میکند۰۰۰۰

هر کسی که از بودن سخن گفته است

بدنبال جاودانگی بوده است

شاید اگر در جایی ۰۰۰کسی ۰۰۰۰چیزی را پیدا کرده است آنرا اکسیر بقا نامیده است

اما اکسیر بقا به گمان من

راز پرواز آدمی به آسمان لا یتناهی معرفت و شناخت وجود است

پس ماندن یا رفتن؟

نه بودن یا نبودن!

با عرض معذرت خدمت شکسپیر بزرگ

***********

(موزیک وبلاگ عوض شده فقط کمی صبر کنید )

            یکشنبه / دوم / اردیبهشت ماه

نوشته شده در شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت