راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

روز عشاق مبارک !

فقط  ۰۰۰

یادمون باشه هر روز میتواند روزی برای عاشقی باشد !

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

مسافر کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد

رفت که به  دنبال خدا بگردد !

با خود زمزمه کرد:

تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت !

نهالی کوچک کنار راه ایستاده بود

مسافر با خنده ایی رو به درخت گفت:

چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن !

درخت زیر لب گفت:

ولی تلختر آنست بروی و بدون رهاورد برگردی !

کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی ۰۰۰۰همین جاست !

مسافر رفت و گفت :

یک درخت از راه چه میداند؟پاهایش در خاک است۰۰۰۰

او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت

او نشنید که درخت گفت:

اما من جستجو را از خود و از درون خویش آغاز کرده ام ۰۰۰

سفرم راکسی نخواهد دید؛ جز آنکه باید !

مسافر رفت ۰۰۰و کوله اش سنگین بود!

هزار سال گذشت ۰۰۰

هزار سال ِ پر پیچ و خم۰۰۰

هزار سال ِ بالا وپست۰۰۰

مسافر بازگشت رنجور و نا امید !

خـــــــــــــدا را نیافته بود !

اما غرورش را گم کرده بود!

مسافر به ابتدای جاده رسید

جاده ایی که روزی از آن آغاز کرده بود

درختی هزار ساله ؛ بالا بلند و سبز کنار جاده بود

زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید

مسافر درخت را بیاد نیاورد اما درخت او را می شناخت

درخت گفت :

سلام مسافر ! در کوله ات چه داری؟مرا هم مهمان کن !

مسافر گفت:

بالا بلند تنومندم ؛ شرمنده ام ! کوله ام خالیست و هیچ چیز ندارم !

درخت گفت:

چه خوب ! وقتی هیچ چیز نداری ؛ همه چیز داری !

اما آنروز که می رفتی ؛ در کوله ات همه چیز داشتی ؛

غرور کمترینش بود ؛ جاده آنرا از تو گرفت !

حالا در کوله ات جا برای خدا هست !

سپس قدری از حقیقت را در کوله ء مسافر ریخت !

دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشیدند

مسافر گفت:

هزار سال رفتم و نیافتم وپیدا نکردم  ؛؛ و تو نرفتی و این همه یافتی ؟؟!!

درخت گفت :

زیرا تو در جــــــاده رفتی و من در خــــــــــــــودم !

و پیمودن خود دشوارتر از پیمودن ِ جاده هاســــــــــــــــت !

نوشته شده در جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من او را رها كردم۰۰۰

و چقدر سخت است عزيزترينت را رها كني۰۰۰

اما من آنقدر اورا دوست دارم

كه او را رها مي خواهم۰۰۰

رها از تمامي بند ها و زنجير ها۰۰۰

هر چند او هيچ وقت در بند من گرفتار نبود۰۰۰

چرا كه من خود اينگونه خواستم۰۰۰

و هيچگاه بخاطر هميشه بودن با او

براي او بندي نساختم۰۰۰

اما او در بند خود گرفتار بود

اي كاش از خود رها شود۰۰۰

همانگونه كه من با او از خود رها شدم

رهاتر از پرنده۰۰۰

دیگر مپرس چرا خاکستری ام !

روزهاست اندوهی

سخت می فشارد قلبم را

مرا دیگر یارای نبرد نیست

بر زانو افتاده

با دستانی خالی

فریادهای عاصی

که به آسمان نرسیده

قطره قطره سکوت می شوند

بر سرم می ریزند

روزها تو می گفتی

تا دیروز من

که می توانم نگه دارم دستی دیگر را

چرا که کسی دست مرا گرفته است

به زندگی پیوندم داده است

امروز می گویم

دستانم رها شده است

دستانت را به دیگری می سپارم

تنها سقوط می کنم

دستی اگر دستم گرفت

هنوز آدمیانی

بر این زمین خاکی
 
می زیند

نوشته شده در یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آنجا که من تو را گم کردم هیچگاه آفتاب طلوع نخواهد کرد !

و نخواهد گذاشت تا من ِ شیفته ۰۰۰چهره ء واقعی تو را ببینم !

وتصویر تو در آب زلال همچنان غوطه ور خواهد بود

آب آیینه ء عشق گذران است؟

نه !

آب آیینه ایست که دل پشت آن پنهان میشود

همه چیز شفاف است حتی دلهای سیاه !

وقتی چهره از آب بر میگیری۰۰۰

دلت را میبینی که هیچ شباهتی به عکس ندارد

عکسی از یک لبخند کهنه

و تصویری که گاه در پیله ایی گرفتار است

www.hamtaraneh.com

این تقصیر هیچکسی نیست

یا که بهتر بگویم:

من آدمی نیستم که دیگران را همیشه محکوم کنم

این تقصیر سایه هاست۰۰۰

سایه هایی که مرا به یک ابهت پوچ مهمان کردند

و در میان این همه هیچ رهایم ساختند

نفرین بر آن دلی که بیوفایی را بتو آموخت

و صد بار تعزیت بر قلبم که بر نفرت تو نام عشق نهاد !

این گمنام ترین خاصیت تنهاییست۰۰۰

میدانم حرفهایم بوی دلتنگی میدهند

اما ای آرامترین سایه۰۰۰

مگر بر سوگواری این قلب چه مرثیه ایی شاید؟

دیگر بر باور نفرینم۰۰۰

نفسم بوی تنفر گرفته است

و قلبم در تخدیر این سکوت مویه میکند

و هیچ۰۰۰هیچ امیدی بر رویشی دوباره نیست

من به شب بودن و شب ماندن عادت کرده ام !

هیچ تقصیر کسی نیست اگر من به همه پیوستگی ها شک میکنم۰۰۰

این درسی بود که تو به من آموختی !

در کنار تمام واژگان زیبایی که بر لب جاری میساختی ۰۰۰که همه سایه ایی بیش نبودند

سایه ایی در شب !

سایه ایی در سکوت اما پر از انبوه وهم های رنگین

نه !

نباخته ام ۰۰۰

زیرا من در همین سایه ها زیسته ام۰۰۰

پایان برای من یعنی به ابد پیوستن خاطره هایت

هر چند کوتاه اما زیبا یند

من به ابدی بودن رویاها و به پایداری آرزوها ایمان دارم

چرا باید از این شب بترسم؟

من تا همیشه دوستت خواهم داشت ای سایه ء آرام من

نوشته شده در دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦ ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت