راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

شمع سرگرم به تاج سر خويش است ....... چرا ؟

به به بازم شب یلدای گل و بلبل !

چه شب زیبایی۰۰۰۰

عجب میوه های خوش رنگی۰۰۰

انار و هندوانه و سیب سرخ۰۰۰۰نمیگم سیب سرخ مال کدوم دسته۰۰۰۰

خب چه خوب همه چیز بر وفق مراده ۰۰۰۰

بوی سبزی پلو ماهی تمام خونه رو فتح کرده !

صورتهای سر مست از شادی یکدیگر رو می بوسند و این شب باستانی رو بهم تبریک میگویند

چند تا چهار راه اونورتر۰۰۰۰۰

رضا کوچولو داره سر چهار راه آدامس میفروشه۰۰۰۰

میگم کوچولو چون قد و قواره اش کوچیکه۰۰۰سهم قلبش خیلی بزرگه۰۰۰۰

داره خودشو جمع و جور میکنه که بتونه یه سور و صفایی به خونه شون بده

آخه شب چلّه هستش !

فقط یک کیلو انار و یه کمی تخمه و۰۰۰۰

از هر چیزی یه کمی !

سهمش از همه ء دنیا یه کمه۰۰۰

یاد چشمای معصوم خواهر و برادرش که میا فته۰۰۰۰

عزمش جزمتر میشه۰۰۰۰برای التماس بیشتر : آقا یه دونه آدامس۰۰۰۰

فال حافظ چی؟

آقا شیشه ماشینتو تمیز کنم؟

ای داد از بیکسی ۰۰۰۰ای داد از تنهایی

ای داد از روزی که یک پسر ده ساله بشه نون آور خونه۰۰۰۰

من این پسر رو میشناختم !

الان باید دوازده سالش باشه۰۰۰۰

آخه دو ساله ندیدمش !

شب چله اون سالی که ایران بودم رو یادم نمیره۰۰۰

سر چهار راه جردن ۰۰۰۰پشت چراغ قرمز توجه منو جلب کرد

وقتی به من رسید

بهم نگاه کرد و گفت : آدامس میخری خانوم؟

بهش گفتم : همه بسته آدامست چند؟

تعجب کرد و گفت : دو هزار تومن !

گفتم : یه کمی گرون نگفتی؟

گفت : چرا خدا وکیلی  اما تا دیروز وقتی یک کیلو انار پونصد تومن بود

و حالا هزار و پونصد تومن  ! پس آدامس منم باید یه کمی گرون بشه۰۰۰۰

خنده ام گرفت۰۰۰۰چراغ سبز شد۰۰۰

بهش گفتم:  بیا اونوره چهار راه کارت دارم !

و وقتی اومد ۰۰۰دو هزار تومن بهش دادم و گفتم : حالا میتونی یک کیلو انار بخری !

یه لبخندی زد و گفت : انار نمیخرم ۰۰۰۰به قولم به خواهرم عمل میکنم !

و تا اومدم بگم چه قولی؟

رفته بود ۰۰۰۰

روزهای بعدش هم از اونجا گذشتم ولی رضا نبود ۰۰۰۰

تا حدود دو ماه بعد۰۰۰۰۰

تا دیدمش یه جوری خودمو بهش رسوندم و گفتم : نگفتی چه قولی به خواهرت داده بودی؟

یکه خورد و یه کمی مکث کرد و انگار یادش اومد و گفت :

خواهرم یه عروسک میخواست۰۰۰۰

گفتم: براش گرفتی؟

گفت : نه نشد ۰۰۰گرون بود۰۰۰۰

چراغ سبز شد و حرکت کردم۰۰۰۰

و در فکر نگاه اون پسرک کوچیک موندم۰۰۰۰

*****************************

نمیدونم چرا این خاطره یادم افتاد ولی میدونم چرا نوشتمش۰۰۰۰

امثال رضا کوچولو شاید اطراف همه ء ما زیاد باشند۰۰۰۰

که ما در مسیر زندگیمون اونها رو فراموش میکنیم

شاید یادمون بره که اینها جزئی از حریم چهار راهها نیستند !

بچه های خیابونی هم هنوز یک عالمه آرزوهای بچه گانه در وجودشون دارن۰۰۰

هوا سرده حتما ایران ۰۰۰۰بیایید با گرم کردن یک خونه برای دلمون آشیانه بسازیم

اونوقت یلدا قشنگتر میشه۰۰۰

در ضمن شب یلدا برای من واین وبلاگ یک خاطره خاص هم داره۰۰۰

اولین سال تولد وبلاگ راز پرواز ۰۰۰۰۰

راز پروازم تولدت مبارک !

هر چی گذشت منو تو بیشتر بهم گره خوردیم۰۰۰۰

سر بر شانه هایت بارها گریستم !

و در کنار کلمات رقصیدم و ساختم و سوختم و ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شب یلدای من شب میلاد راز پروازم هستش۰۰۰۰

امیدوارم به همه ء شما خوش بگذره۰۰۰

ما هم اینجا با دوستانمان یلدا رو برگزار میکنیم۰۰۰۰

بیاد یلدا های ایران و مادر بزرگ۰۰۰۰۰

یادش بخیر

شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه کنید

یا حق

(در ضمن آدرس ذیل متعلق به وبلاگ شقایق عزیزم هست )

http://akharinashegh2007.persianblog.ir

                                     پنجشنبه / سی ام/ آذر ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نه خوابها کابوسند۰۰۰

و نه روزها تکراری !

اصلا مگه زمان تکرار میشه؟

دیگه چرا غم؟

چیزی نیست که۰۰۰۰

باز دارم بی سر وته مینویسم۰۰۰

بقول ستاره دارم دنده هوایی میزنم !

اصلا یه جور دیگه مینویسم :

سلام !

امیدوارم حالتون خوب باشه۰۰۰

اگر از حال من جویایید۰۰۰ملالی نیست جز همان حرف همیشگیه تکرار : میگذره !

بخدا موندم از چی دلتنگم !

دارم راحت و سالم زندگی میکنم۰۰۰دیگــــــــــه ۰۰۰درس میخونم

اونم توی یکی از بهترین دانشگاههای جهان !

دیگـــــــــــــــه۰۰۰تازه یه چیز مهمتر۰۰۰۰پدر و مادری دارم ماه !

دوستانی بی نظیر۰۰۰قبول نداری؟

خودتو توی آینه ببین۰۰۰

دیگــــــــــه۰۰۰و یه مزیت مهمتر۰۰۰عاشقم !

این آخریش خیلی خوبه آخه همچین میسوزندم که خاکسترم ندارم !

روز و روزگار بر وفق مراده ۰۰۰

ولی۰۰۰

از همه ء این حرفها گذشته راضی ام۰۰۰

یعنی راضی شدم۰۰۰چه میدونم شاید مجبورم راضی باشم۰۰۰

بابا بیخیال بقول ستاره متّه به خشخاش نذاریم خب؟

خدا این ستاره رو حفظ کنه کلی ضرب المثل یادم داده !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اومدم یه جورایی بگم زنده هستم !

هر چند  دارم خودمو گول میزنم که مهمه بگم حالم خوبه !

اما خب نمیدونم چرا همیشه یه نیروی عظیم منو به جلو می بره ۰۰۰

پدر دیشب میگفتند :

تو و برادرت سپهر وقتی به دنیا اومدید

هر دو مشکل تنفس داشتید۰۰۰تو مشکلت بیشتر بود

دکتر میگفت : شانس تو برای زنده موندن کمتر از سپهر هستش

اما توی چشمای تو یه نیروی خاصی بود که هر وقت از پشت اون قاب شیشه ایی

میدیدمت حس میکردم تو رفتنی نیستی !

تو موندی و در کمال تعجب سپهر رفت !

ومن فهمیدم اون چیزی که در تو هست نیروی خالص حیات و حس مبارزه با مشکلاته

و این سر سختی در تحمل درد و تنگیه نفس که در تو دیدم

منو به این نکته رسوند که :

نیروی حیات با نیروی جسمی فرق داره !

و وقتی تو رو بردم خونه مادر جون در اولین نگاه گفتند :

باید دید حکمت خداوند در چی بوده۰۰۰راضی باشید به رضایت او

و حالا بعد از بیست سال دارم کم کم می فهمم حکمت چی بوده!

گفتم :چی بوده؟

گفتند: صبر ! و نگاه خاص برای زندگی ۰۰۰

تعجب کردم و پرسیدم : یعنی چی؟

گفتند : هیچی اینو بهت نمیگم تا خودت پیداش کنی۰۰۰

گیج شده بودم و مثل همیشه که وقتی سئوال دارم دنبال پدر راه می افتم

از توی خونه بدنبال پدر به حیاط رفتم۰۰۰

پدر گفتند : نیا نمیگم !

هیچی نگفتم و نگاهم رو به تک شاخه گل سرخ دوختم

که دو روز پیش در نهایت تعجب توی این سرما گل داده بود

و منو بابا اسمشو گذاشتیم معجزه

۰۰۰۰۰

پدر نگاهم میکردند و لبخند میزدند۰۰۰

خم شدم و گل سرخ رو نوازش کردم و احوالپرسی کردم از گل و گفتم :

وقتی نوازش ساده دست یک بوته ء خشک رو شاداب میکنه۰۰۰

ببین پس محبت با دل چه میکنه؟!

و از کنار گل برخاستم و گفتم :

من یاد گرفتم نپرسم حرفی رو که خودم لمسش نکرده ام۰۰۰

پس بذارید خودم بگردم و پیداش کنم۰۰۰

پدر گفتند : این درست ترین راهه۰۰۰و از حیاط به قصد رفتن به کتابخونه خارج شدند۰۰۰

با نگاهم مسیر پاهای پدر رو روی برفها دنبال کردم

تازه یادم افتاد توی حیاطم و لباسم کمه۰۰۰۰

سرمای عجیبی رو توی وجودم حس کردم۰۰۰۰

به خودم که نگاه کردم دیدم با بلوز آستین کوتاه اومدم میون این همه برف!

سریع رفتم توی خونه و کنار شومینه خودمو جمع کردم و به این فکر کردم

که چرا وقتی پدر توی حیاط بود من سرما رو حس نکردم

و با رفتن پدر فهمیدم چقدر سردمه۰۰۰

اصلا منکه سرمایی نبودم این لرز یعنی چی؟

سرمو روی دستام گذاشتم و چشمام رو بستم

خوابم برد۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

یکساعت بعد وقتی بیدار شدم روی کاناپه بودم و پتو رویم بود

مثل همیشه تا بیدار شدم ساعت رو نگاه کردم

دقیقا یکساعت خوابیده بودم

مادر توی آشپزخونه داشتند قهوه درست میکردند

حالا دیگه فهمیدم چطوری اومده بودم روی کاناپه ۰۰۰۰

به آشپز خونه رفتم و سلام کردم

مادر موهاشو پشت سرشون بسته بودند و چهره آرام و زیباشون مثل ماه میدرخشید

بوسیدمش و گفتم :

من خوش شانس ترین فرزند روی زمینم که خورشیدی مثل پدر و ماه تابانی مثل شما رو دارم

مادر نگاهم کردند و گفتند :

ما فقط باغبان بوده ایم !

گفتم : دوستون دارم خالصانه و عاشقانه۰۰۰

و با هم دو تا فنجون قهوه خوردیم و از پنجره به بیرون نگاه میکردیم

که برف سپید و زیبا آسمونو مروارید بارون میکرد

گل سرخم زیر برف چون یه گلولهء آتشین میدرخشید

مثل عشق در حریر سینه۰۰۰۰

در کنار همه چیزهایی که در این دنیا دیده ام

این گل واقعا بی نظیره۰۰۰۰

امیدوارم گل سرخ قلبتون همیشه شاداب باشه

شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه کنید!

یا حق

                     شنبه / بیست و پنجم / آذر ماه

نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

پرنده ي بي بال يك پرنده است" ۰۰۰

و حتي بدون پرواز هم اوج همان اوج است و رهايي همان رهايي ۰۰۰

آزادی پرواز توست۰۰۰

حتی بدون وجود واسطه ایی بنام بال۰۰۰۰         

و میتوان بی بال هم پرواز کرد۰۰۰

و من چه با بال و چه بی بال پروازم آرزوست۰۰۰

میدانم دیگر نیازی به پر ندارم۰۰۰

همه را در آخرین پرواز در طوفان جا گذاشته ام۰۰۰

اما من سرشار از حس خواستنم۰۰۰

سرشار از نیروی حیات۰۰۰

میدانم و میخوانم و میرانم در این موج بلا تا ساحل همیشه ماندن۰۰۰

دیگر خسته نیستم !

دیگر تنها نیستم !

یک آسمان مرا بس است۰۰۰

نمیتوان بدون تو زیستن۰۰۰

میدانم که میدانی۰۰۰

شاد باشید و شادی را به دیگران هدیه کنید

یا حق

          

                       شنبه / هجدهم / آذر ماه

نوشته شده در جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

پرسه در خاك غريب پرسه ي بي انتهاست

همگريز غربتم زادگاه من كجاست

قطره قطره خاطره روی صورتم میچکد۰۰۰

و من در بیدرنگ ترین حس پرواز در خلسه یادها پلک هم نمیزنم۰۰۰

بیســـــــــت سال یعنی ده سال شب و ده سال روز۰۰۰

واین یعنی ده سال تاریکی و ده سال روشنایی۰۰۰

خاطرات تاریک و روشن !

یک تکه نور در زندگی من بود آن سید بزرگوار که درهایی از روشنایی را۰۰۰

بر روح عصیانزده ام گشود۰۰۰

اما در هجومی رعد آسا تو در تاریکی های روحم درخشیدی۰۰۰

بی محابا و ترس دوست داشتن را زمزمه کردم و شدم یک عاشق تنها !

نمیدانم روزی اگر دوباره بدنیا بیایم میتوانم دوستت نداشته باشم؟ !

نمیدونم چرا دارم مثل آدمهای غرق شده حرف میزنم ۰۰۰

مثل اون لحظه سرد بی فریاد !

میدانم که در تب این خاطره خواهم سوخت که در سلام جادویی تو چه رمزی بود !

حقیقت اینه که گرایش من بتو نه حس تنهایی و نه نیاز بوده بلکه تو را فقط و فقط

بخاطر وجود خودت دوست دارم۰۰۰۰

تو نیمه وجود من هستی و در نهایت آرامش بتو می اندیشم۰۰۰

و نمیدانم سر انجام چه خواهد شد ۰۰۰

همین دوست داشتن زیباست !

اما دستها اینو نمیفهمند ۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

امروز مثل مرده از باشگاه اومدم بیرون۰۰۰!!!

اینقدر خسته بودم که با مترو اومدم خونه و حس رانندگی هم نداشتم۰۰۰

وقتی رسیدم خونه روی تختم رها شدم ۰۰۰

وقتی چشمام رو باز کردم غروب شده بود و۰۰۰

مادرم با یک لیوان شیر گرم بالای سرم ایستاده بودند۰۰۰

احتیاجی نبود بیدارم کنند چون من با کوچکترین صدا از خواب بیدار میشوم۰۰۰

صدای پای مادرم  که از پله ها می آمدند بالا رو شنیده بودم۰۰۰

لبخند مادر تمام خستگی های منو به فراموشی سپرد۰۰۰

نشستم ۰۰۰نه۰۰۰ایستادم و مادرم رو بوسیدم و گفتم :

شما همیشه در نیمه روشن خاطراتم روی قله ایستاده اید !

مادر با تعجب و پرسش نگاهم میکردند۰۰۰

گفتم :

شما همیشه در ده سال روز زندگی من هستید !

مادر گفتند :

مگه شب چه بدی داره؟ تو که همیشه میگفتی شب مرموز و زیباست !

گفتم : شب اینجا نه مرموز که تاریک و تلخه۰۰۰۰

و نه حتی تاریک که نبودن نور فی نفسه بد نیست۰۰۰

اماگاهی نبودن نور یعنی غوطه ور شدن در بی رنگی ها و نداشتن های پی در پی۰۰۰

مادر با دست علامت  Time Out رو نشون دادند و گفتند :

باز داری فلسفی و سنگین حرف میزنی دختر شرقی من؟

عجب روزگاری دارم من !

نفهمیدم شرقی هستم یا غربی۰۰۰

گفتم : باشه باشه تسلیم۰۰۰من فقط میخوام بگم بهترین حادثه عمر من این بوده که

فرزند شما هستم۰۰۰

آخیش۰۰۰۰حرفم تموم شد۰۰۰

لیوان شیر رو برداشتمو ۰۰۰جاتون خالی ۰۰۰۰

بعدش رفتم سراغ گیتارم۰۰۰

و ۰۰۰آهنگ گل گلدون من رو که تازه یاد گرفته بودم رازدم واشک مثل همیشه۰۰۰۰

پدر صدای گیتارمو شنیدند و به اتاقم اومدند۰۰۰

بدون هیچ صدایی پشت  سرم ایستاده بودند و من نمیدونستم۰۰۰

گیتار میزدم و میخوندم :گل گلدون من شکسته در باد۰۰۰تو بیا تا دلم نرفته بر باد۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سرم رو انداخته بودم   پایین و ناخود آگاه گفتم : خدایا جز تو هیچکسی رو ندارم۰۰۰

و اگر هم دارم جز تو هیچکسی رو نمیخواهم !

و صدای ملایم و زیبای پدرم رو شنیدم که گفتند :

۰۰۰۰و خدایا مرا با نخواستن و نداشتن رویین تن کن !

مثل برق گرفته ها برگشتم و گفتم : این قرارمون نبود همدیگه رو غافلگیر کنیم !

یعنی۰۰۰۰۰۰۰

پدر گفتند : یعنی یادمون باشه همدیگه رو در مسیر زندگی جا نذاریم !

گفتم : بله ؛ شما همیشه بهترین پاسخها رو برای سرگیجه های من دارید۰۰۰

منو پدر با هم کلی صحبت کردیم ۰۰۰

از پله ها که پایین می اومدیم۰۰۰۰

گفتم : و عشق صدای فاصله هاست ۰۰۰امامن میگم فاصله هایی که نه غرق ابهام۰۰۰

که روشن و نجیب و پاکند۰۰۰

و پدر با همون نگاه روشن و عسلی رنگش به من گفتند :

باز داری از معقولات حرف میزنی؟

خنده ام گرفت و گفتم : نه پدر ۰۰۰من از معشوقات حرف میزنم !

و هردو خندیدیم۰۰۰

گفتم : دلم عجیب هوای تبریز رو کرده ۰۰۰اون برفهای سنگین و غذاهای خوشمزه

که زمستونا می پزن۰۰۰۰کوفته تبریزی که وسطش پر از مواد خوشمزه هستش۰۰۰

و دید وبازدیدها و شب نشینی های جالب۰۰۰

راستش من از فرهنگ اصیل ایرونی خیلی خوشم میاد۰۰۰

مهمون نوازی و مهمونی رفتن۰۰۰

تجدد بد نیست به شرط اینکه از درون تهی نشویم۰۰۰

چه عیبی داره توی ماکروفر بجای انواع پیتزا ۰۰۰۰دلمه و کوفته بپزیم؟

وقتی ایران بودم۰۰۰همیشه این برام مشکل بود که چرا بعضی از هموطنان من

بشدت غربی شده اند و از غربی شدن فقط اطوارشو یاد گرفته اند !

و اینکه وقتی من لباس ساده میپوشیدم براشون تعجب آور بود !

برای تهیه لباس برای یک مهمونی عصر ساعتها توی کوچه و بازارها آواره بودند !

سوء تعبیر نشه ۰۰۰ولی میشه راحتتر زندگی کرد۰۰۰

میشه این وقت گرانبها رو بهتر گذروند !

اینجور هاهم نیست که بنظر میاد۰۰۰

محیط غرب ساده تر از اونه که تعبیر میشه۰۰۰

استاد فیزیک دانشگاه من

یک مرد پنجاه ساله هستند

و تقریبا میشه گفت شاید سه دست بیشتر لباس تن ایشان ندیده ام !

میشه گفت پرفسور مک دایل بقول خودمون مخ فیزیک هستند !

اما در نهایت سادگی و زیبایی تحقیق میکنند۰۰۰

شاید باورتون نشه اما در یک مهمانی که به مناسبت خانواده ما داده بودند در ایران۰۰۰

هفت جور غذا پخته بودند ۰۰۰۰!!!!!! بجز چند نوع دسر و۰۰۰۰

نمیدونم اسمشو چرا میگذارند مهمان نوازی ؟

توی شهر تبریز که زادگاه مادر بزرگم هستش۰۰۰

خیلی ساده تر پذیرایی میکنند۰۰۰

اما همون پذیراییه ساده شون در نهایت احترام و خوش اخلاقی برگزار میشود۰۰۰

بهر صورت و در نهایت کلام :

زیبایی همیشه در سادگیست !!!

این نظر منه شاید غلط باشه ولی برای زیستن احتیاجی به قوانین دست و پا گیر نیست۰۰۰

ساده۰۰۰آزاد و زیبا زندگی کنیم

و از هوای پاک عشق ریه هامونو پر کنیم

و دوست داشتن رو به معنای ناب اون تجربه کنیم۰۰۰

و در نیمه های تاریک هم به روشناییها بیاندیشم۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اوه ۰۰۰مثل مادر بزرگا دارم نصیحت میکنم !

یکی نیست به خودم بگه :

تو که لالایی بلدی ۰۰۰۰

بگم چی دلم میخواد؟

نه !

بذارید یه وقت دیگه آخه یه کمی خیلی زیاد خصوصیه۰۰۰۰!

تمام ثروت قلب من حرفهاییه که فقط میتونم یه یک نفر بگم !

در پناه داور بر حق ۰۰۰۰شاد و سربلند باشید

 در ضمن میخواستم از صمیم قلب

میلا د عالم آل محـــــــمد (ص)

حضرت امام رضا (ع) را به همه شما تبریک عرض کنم

دلم عجیب برای کاشی های فیروزه ایی رنگ صحن امام رضا تنگ شده۰۰۰

Go to fullsize image

یا حق !

     یکشنبه / دوازدهم / آذر ماه

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

باران باران ترانه بر رخسار یک معنا۰۰۰

یک حس تازه برای بامی فراتر از رویا برای پرواز۰۰۰۰

امروز از صبح یاد اون روزی افتادم که چشمم برای اولین بار به مسجدت افتاد !

نمیدونم گاهی شما هم به یک حس غریب تن داده اید؟

امروز یاد مسجد جمکران افتادم ۰۰۰۰شاید بخاطر اینکه جمعه هستش !

میخواهم چشمانم را ببندم و از این خاک غریب پرواز کنم۰۰۰

هر چند اینجا زادگاه منست اما دلم برای ایران پر میکشه۰۰۰

صبح زود قبل از بر آمدن آفتاب بیدار شدم۰۰۰

مثل هر روز یک ساعت رفتم دوچرخه سواری۰۰۰

جاتون خالی پارک جنگلی با نم بارون چه حال و هوایی داشت۰۰۰

منم بقول آنجل از دست رفته ام : رمانتیک ۰۰۰

با هوای سبک صبح شاعر شده بودم !

اما هر چه شعر میگم یادم میره۰۰۰باد اونو با خودش میبره۰۰۰

بعدش رفتم کنار تایمز۰۰۰

ساعت غول پیکر با چشمای خمارش داشت منو با تعجب نگاه میکرد۰۰۰

هنوز شهر کامل بیدار نشده بود۰۰۰

خیلی کم پیش اومده خواب بمونم۰۰۰و خورشید زودتر از من بیدار بشه !

طلوع خورشید و آرامش تایمز ۰۰۰۰۰۰۰۰۰

میخوام چند جمله هم برای عزیزم بنویسم :

یادم رفته کجای قصه تنها موندم اما اینو خوب میدونم که نتونستم فراموشت کنم ۰۰۰

نه اینکه نخوام !۰۰۰۰حتی سفر کردم۰۰۰۰نت نیومدم۰۰۰نشد۰۰۰

من عادت دارم رُک حرف بزنم۰۰۰

حالا خوب یا بد۰۰۰نتونستم بیخیال بشم

نمیدونم این جملات منو میخونی یا نه اما من عادت دارم از تو بنویسم۰۰۰

مشق پرواز من همین چند نقطه چینه که گاهی ناتموم می مونه۰۰۰مثل حرفای ما !

اما خب من نا بلد پروازم چیزی از جاودانگی عشق کم نمیشه۰۰۰

نمیدونم چرا کلاغه تازگیها به خونه نمیرسه؟ !

قصه ها ناتموم هستند۰۰۰۰

اما مرا همین حس دوست داشتن بس است ۰۰۰سهم من همینه۰۰۰

و تو آسمانی هستی که آویختن پرده های فاصله ۰۰۰تو را از من میگیرد !

عزیزترینم !

به آسمان آبی بالای سر نگاه کن ۰۰۰۰به دورترین ستاره در افق مغرب !

من همانجا به آسمان چشم دوخته ام۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دوشمع برای دو چشم منتظر روشن کرده ام۰۰۰

شاد باشید و شادی رو به دیگران هدیه دهید۰۰۰

                                                   جمعه /دهم / آذر ماه

نوشته شده در جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥ ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

داستان در باره ءیک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود

او پس از سالها آماده سازی مقدمات سفرش۰۰۰

ماجرا جویی خود را آغاز کرد۰۰۰

ولی از آنجا که افتخار را فقط برای خود میخواست۰۰۰

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود۰۰۰۰!!!

۰۰۰۰۰۰۰

شب بلندی های کوه را در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید۰۰۰

همه چیز سیاه بود

اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود۰۰۰

همان طور که از کوه بالا میرفت ۰۰۰

چند قدم مانده به قلّه ء کوه ۰۰۰پایش لیز خورد۰۰۰

و در حالیکه سقوط میکرد از کوه پرت شد!

در حال سقوط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید۰۰۰

و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیله قوه جاذبه۰۰۰

او را در خود میگرفت۰۰۰

همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات و ترس عظیم۰۰۰

همه ء رویدادهای خوب وبد زندگی اش به یادش آمد !

اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است۰۰۰

ناگهان احساس کرد ؛ که طناب به دور کمرش محکم شد۰۰۰

او در میان زمین وآسمان معلق بود۰۰۰

و فقط طناب او را نگهداشته بود۰۰۰

و در این لحظه سکون برایش چاره ایی نمانده بود جز آنکه۰۰۰فریاد بکشد :

::خدایا ؛ کمکم کن ::

ناگهان صدای پر طنینی  از آسمان شنیده شد :

:: از من چه میخواهی؟ ::

ــ ای خدا نجاتم بده !

:: آیا تو واقعا باور داری که من میتوانم نجاتت بدهم؟

ــ البته که باور دارم ۰۰۰

:: اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

یک لحظه سکوت۰۰۰۰

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد !!!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد را پیدا کردند ۰۰۰

که یخ زده و مرده بود۰۰۰

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود۰۰۰۰

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !!!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

و شما چقدر به طنابتان وابسته اید؟

 

                                     یکشنبه / پنجم / آذرماه

نوشته شده در شنبه ٤ آذر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت