راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

در این شبستان تاریک مرا با چه فانوسی رها کردی؟

من در این نیستان کویری بی اندیشه می تازم۰۰۰۰

و میدانم در پس این سراب هیچ چشمه ایی نیست ۰۰۰

اما صبورانه به این سایه سار دل باخته ام۰۰۰۰

میرانم تا آرام ترین ساحل ۰۰۰

تا ناب ترین خواب بی وحشت۰۰۰

میخوانم سرود زنده بلم رانان کهن را به نشانه ماندنم بر عهدی که گسسته شد

من نه۰۰۰۰۰۰۰۰!

تو؟۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

نمیدانم چه بگویم ۰۰۰۰۰که نای گفتنم نیست !

اما نمیخواهم بخاطر قلبم التماس کنم۰۰۰

قلب من  یک معبد برای عبادت و به بی نیازی رسیدنه۰۰۰۰۰

سجده گاه من حس نیازم به پروازه۰۰۰۰۰

میخواهم با عبور از این گودال تنهایی به خنکای با یاد تو سر کردن برسم۰۰۰۰

دیگر برایم مهم نیست دوست داشتن را معنی کنم۰۰۰۰

من آنرا با تمام تار و پودم نه چشیده که زندگی کرده ام۰۰۰۰

پس برای من از تنهایی مگو که عین آن بوده ام۰۰۰۰۰

از سوختن مگو که از خاکستر برخاسته ام۰۰۰۰

و دیگر از هجران مگو که بر پهن دشت آرزوهایم هیچ واژه ایی رسا تر از آن نیافته ام۰۰۰

بر گلدان خالی ام شاخه گلی به رسم ساده مهربانی بگذار ۰۰۰۰

تا بدانم هنوزم میشود پرواز را از آغاز سرود۰۰۰۰

از اولین هجای پریدن تا به اوج آسمان رسیدن۰۰۰۰

تا آخر آینه ام که دیگر خویش را در آن پیدا نمیکنم۰۰۰۰۰

مرا در این رویش زرد رنگ پاییزی به سخاوت یک قطره سبزینه مهمان کن۰۰۰۰

دیگر در انتظار هیچ حادثه ایی به رنگ سبز نیستم۰۰۰۰

من همان برگ پاییزی ام که در این خزان مِه آلود از درخت جدا افتاده ام۰۰۰۰

مرا با آینه آشتی دهید !

مرا به باران صبحگاه برسانید۰۰۰۰

و میخواهم به شبنم های سپیده دم دوباره سلام کنم ۰۰۰۰

توضیح :

بسیاری از دوستان در مورد آهنگ وبلاگ سئوال میکردند

من آدرس این آهنگ رو براشون میدهم تا این عزیزان دانلود کنند:

www.sarzamin.org

sattar >>>albume Golbanoo>>>ahange Ashke Ashegh

خوش باشید000

                  دوشنبه / بیست ونهم / آبانماه

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥ ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

این حقیقت نیست که از دل برود هر آنکه از دیده برفت !!!

نتونستم ۰۰۰۰

یه عالمه تنهایی بر دلم آوار شده ۰۰۰

نمیخوام تکراری بنویسم و بگم : خسته شده ام !

دیگه گذشته کار من از این حرفهایی که بوی کهنگی و قدمت میدهند۰۰۰۰

بخشی از من در گذشته مانده است ۰۰۰۰

و بخش بعدی به جبر دنیا فقط به آینده می اندیشد۰۰۰

یه نفر توی ذهنم داد میزنه : هی رفیق بی خیال !

: مگه چقدر از این همه راه مونده؟

چقدر؟

: به اندازه یک پلک زدن۰۰۰۰

سخته نه؟

عبور این بارش غم بر این کویر خاموش؟

چطوری از این شکایت بی متهم بگذرم؟

نتونستم ۰۰۰۰نتونستم بیخیال بشم۰۰۰

نتونستم فراموش کنم۰۰۰

ذره ذره در من تنیده شده است این وهم تبدار ۰۰۰۰

گفتم ننویسم۰۰۰

گفتم نیایم۰۰۰۰

گفتم نباشم۰۰۰۰

نشد ۰۰۰۰نشد۰۰۰

بودنم تو را برگي بود
در شلوغي شاخسار يك درخت
و نبودنم برگي است
كه چرخ زنان
روي فراموشي پاييز تنت گم خواهد شد
بدرود۰۰۰۰
براي آخرين بار بر آواز گيجت بوسه مي زنم

آواز گیج۰۰۰۰

تپش ترین عصاره وجود۰۰۰

نشد ۰۰۰۰قلبم راضی نشد!

سفر کردم ۰۰۰۰خواستم فراموش شوی

با تمام وجودم خواستم فراموش شوی۰۰۰۰

نشد۰۰۰۰۰

نتونستم۰۰۰

شما بگید این عصاره تنهایی که در من به جسارت نشسته است چیست؟

چیست؟۰۰۰نه !

میدانم چیست !

چطور به بی رنگی اش عادت کنم؟

چطور؟

۰۰۰۰۰۰۰۰وچند نقطه چین به بهانه ماندنم بر این محال پویا که :

هنوزم عاشقم۰۰۰۰۰

                 شنبه / بیست و هفتم / آبانماه

نوشته شده در شنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٥ ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

دل قوی دار تو تنها نمانده ای

 خدا با توست

 نیروی او از آن توست

 خرد او از آن توست

و عشق او هیچگاه ترا نا دیده نمی گیرد

 مگر آنکه تو او را نا دیده بگیری

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

هرگز به انتهای کوچه نیاندیشیده ام۰۰۰

من در آغاز این معبر مِه آلودم اما در دلم نوری را پنهان کرده ام ۰۰۰

نوری را که از ترس تاراج غم در گم ترین پس کوچه های تو درتوی قلبم قایم کرده ام۰۰۰

میخواهم بدانم که در این ابهت آبی میتوان حصار ها شکست !

یه کمی ابرهای تیره اگر مجال دهند۰۰۰۰

مجال رویشی سبز در خزانی زرد !

من هنوزم نفس میکشم و شب همچنان پر از ستاره است ۰۰۰

هر چند آسمان من ابری باشد۰۰۰۰

دیگه غصه نمی خورم۰۰۰

بقولی جهان همه سراسر هیچ است۰۰۰۰

پس بر هیچ مپیچ !

لبخند های اجباری را به فراموشی بسپار ۰۰۰۰

من سرشار از ایمان به آغاز فصل سرد۰۰۰۰

من آشنایم با ترجمه زبان تر آبها۰۰۰۰۰ 

دیگر آه نمی کشم۰۰۰۰

بنویس از سر خط !

مرا ترجمه کن در تنها ترین برگ پاییزی ۰۰۰

اما امیدوار و سرافراز۰۰۰۰

به امید بهاری به زیباییه این پاییز درخشان مینویسم و میخوانم۰۰۰۰

و میدانم که خدا در همین نزدیکیست۰۰۰

            یکشنبه/ بیست و یکم / آبانماه

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥ ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وهنوز بر این گنبد دوّار ایستاده ام۰۰۰۰

نمیدانم چگونه !

اما هنوز هستم۰۰۰۰

من این روزا دارم کم وکمتر میشوم۰۰۰۰

یک حضور خاکستری رنگ اما ماندگار !

حتی گاهی خویش را فراموش میکنم۰۰۰

اما در همین گنگی محض ۰۰۰۰جایی دیگر پیدا میشوم!

گنگ مینویسم؟

این تقصیر این همه پاییزه که بر دلم خیمه زده۰۰۰۰

میروم تا برگهای پاییزی را باد با خود نبرده است۰۰۰۰

سر بر نجوای رازگونه اش بگذارم و درد دلهای رنگا رنگش را بشنوم!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ما همیشه دو پا هستیم برای رفتن۰۰۰۰

و دو چشم هستیم برای دیدن۰۰۰۰۰۰

و دو دست هستیم برای ۰۰۰برای ؟

برای بریدن !

از حس نگویید که دیگه یه جورایی باورش ندارم ۰۰۰

هر چند در زندان حواس محبوسم ۰۰۰۰

دوستی میگفت : چه میکنی؟

به خنده گفتم : پرواز!

آهی کشید و گفت : اما من توی قفسم !

گفتم : ملالی نیست ۰۰۰همه در زندانی به بزرگیه دنیا اسیریم۰۰۰

پرواز کن حتی توی قفس به یاد و احترام پرواز ۰۰۰

شاید دیگه اون احساس سابق رو نداشته باشم۰۰۰

اما همین ته مونده ء احساسم خیلی عمیق و کامله۰۰۰

یعنی فکر میکنم در بوته ء آزمایشی ناخواسته بنام عشق۰۰۰

سوخته ام و از خاکسترم یک قلب ِجدید روییده است۰۰۰۰۰

توی کامنت پست قبلی دوست عزیزم نوشته بودند:

نکنه توی خش خش برگهای پاییزی گم شدی !

آره عزیز این روزا فقط راه میرم۰۰۰

روزهای نشستن و نوشتن نیست۰۰۰۰

بانوی پاییز از راه رسیده و مثل همیشه منو غرق در رنگهای زیبای پاییز کرده است۰۰۰۰

بهر صورت اگر از احوالات من جویایید۰۰۰

ملالی نیست جز۰۰۰۰

و دیگر هیچ !

عجیب ترین حس دنیا رو دارم تجربه میکنم۰۰۰۰۰

عاشق باش ومغرور و تنها۰۰۰۰۰

                         سه شنبه / شانزدهم / آبانماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

صبح است
گنجشک محض
می خواند
پاییز , روی وحدت دیوار
اوراق میشود
رفتار آفتاب مفرح
حجم فساد را
از خواب می پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک زنبیل
می پوسد
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک میگذرد
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام می آمیزد


اما
ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند
در ذهن حال, جاذبه شکل
از دست می رود


باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد,
گل را نگاه کرد,
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف


(سهراب سپهری)

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

اما اینها همه ء حس من به پاییز نیست !

سهراب خیلی خوب سروده اما پاییز اینهمه هم نیست !

در وصف بهار ِ گل و بلبل زیاد شنیده ایم ۰۰۰۰

اما پاییز همچنان مغرور و توانا از منبر فصل بالا میرود ۰۰۰۰

و برگهای پاییزی چه زود به گریه می افتند۰۰۰۰

و چه آسان در دستان زرد رنگ بانوی پاییز می رقصند و می روند ۰۰۰۰

حتی نمی دانم چه شد که عاشق پاییز شدم اما۰۰۰۰

اینو خوب ِ خوب میدونم که تار وپودم را با برگهای خزانزده پوشانده اند !

یادمان باشد که چون پاییز بخشنده و بی ریا باشیم ۰۰۰۰

بر برکه های دور برانیم و بدانیم که هنوزم بر این امید میتوان زیست :

پشت دریا شهریست !

من پیدایش نکردم اما ۰۰۰۰

روشن بینان که از من بسیار فاصله دارند میگویند هست !

چه مسافت بعیدیست بین منو خنده های پر صدا ۰۰۰۰

من یک سبد جشن میخواهم ۰۰۰۰

یک خوشه لبخند۰۰۰۰

یک قطره عشق۰۰۰۰

و تو را میخواهم برای تمام اینها که همه را با تو قسمت کنم ۰۰۰۰

تو ای آسمان زیبایم منو به اوج می رسانی و من با بالهای خسته۰۰۰۰۰

تمام راهکهای آسمان را بدنبالت گشته ام ۰۰۰

و نیافتمت که میدانم در قابی از جنس رهایی خفته ایی۰۰۰

بگذار سر بر شانه این همه آواز از آوار این همه تنهایی بگویم۰۰۰۰

مرا به سخاوت رنگین دلت مهمان کن ای آخرین نهایت آغاز۰۰۰۰۰

ای پرواز نهایت۰۰۰۰ای نهایت پرواز

ای رنگین ترین دل۰۰۰

ای دل انگیزترین رنگ۰۰۰۰

من برگ پاییزی ام۰۰۰همان آخرین برگ !

به تماشای خود سوزی ام بیا که من بی نگاه تو غمگین ترین غریب دنیایم۰۰۰

مرا به یک پرستو آواز برسان ۰۰۰

مرا به یک غزل پرواز۰۰۰۰

چه حس ساده ء زیباییست این ترانه ترین سخاوت باران۰۰۰۰

باید بروم باران بر شیشه تلنگر میزند و مرا میخواند !

باران در هجوم این فصل زیبا مرا به اوج تنهایی یک برگ مهمان میکند۰۰۰

شاعرانه از تو می نویسم ای فصل طلاییه دل۰۰۰

پاییز مرا به خواهش یک گلبرگ دعوت میکند۰۰۰

تو هم بیا !

اینجا هیچکسی غریب نیست !

                                  دوشنبه / هشتم/ آبانماه

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥ ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من یادگار عصمت غمگین اعصارم 

خانه ام پنجره ای داشت۰۰۰


پر از پيچک سبز۰۰۰


آسمانم شب بود،


تا ابد بارانی


ساعتم قلبم بود۰۰۰


منتظر بودم تا

 
يک نفر در بزند۰۰۰


چه کسی بود که گفت:


انتظار سبزی پيچک را می شکند


و شکست۰۰۰


همه چی را خشکاند!


انتظار۰۰۰


من دلم غم دارد۰۰۰


خانه ای کم دارد۰۰۰


يک نفر پيچک سبزی دارد؟!

گرچه هیچ پیچک سبزی بر خاکستری وجودم چیره نخواهد شد !

دیگر نه منتظرم۰۰۰و نه بر پیچکی گرفتار!

من آخرین آبگیر این برکه ء متروکم۰۰۰

به مرداب شدن فقط یک قدم مانده !

و من بر هودجی از تسلیم به پیش می رانم۰۰۰

۰۰۰۰

تندیس آرزوهایم همه بر باد رفته اند۰۰۰۰

که میداند کجا آرزوها را براندام خاطره می دوزند؟

من گیج ترین شب پره ء تاریکی هستم۰۰۰۰

بر بافته هایم راه نروید که سخت سست است۰۰۰

شب و باران و منو بغض تنهایی ۰۰۰۰

که میداند من چه می گویم؟

که میداند؟

                  یکشنبه / هفتم / آبانماه

نوشته شده در یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥ ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت