راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

این که چیزی نیست !

تازه اگه بخوای برای این چیزای ساده غصه بخوری دنیای کوچیکی خواهی داشت !

ای بابا تو که بازم  بغض کردی.....

اینا حرفای تکراری این روزای منه.....

خب شاید راست بگن اما من نمی تونم بهش فکر نکنم....

یا بهتر بگم نمیشه فراموش کرد

توی این دوره زمونه ایی که خیلی ساده عشقا رنگ می بازند......

این دیگه از عجایبه که به هفتای قبلی باید اضافه بشوند و عجایب هفتگانه بشوند هشت تا.....

توی دانشگاه بودم و توی خیابون درختی و قشنگش داشتم قدم میزدم .....

درختا کم کم دارند لباس پاییزی به تن میکنند.....

مثل همیشه بود همه چیز جز من که دیگه حتی پاییز هم توجه منو جلب نمی کنه .....

پاییز امسال من یه جورایی خیلی پاییزیه.....

نمی گم غم انگیز اما خب شاد هم نیست !

یاد آنجل افتادم که هر موقع سر در لاک تفکر میبردم با شیطنت هاش منو از دنیام جدا میکرد....

اما الان جای او هم خالیست....

اصلا جای همه خالیه......

و همینطور خودم که دیگه داشتم غرق میشدم.....

نمی دونم داستان از کجا شروع شد؟ !

اما میدونم که تمامیت منو فرا گرفته.....

حتی وقتی نیستی ........نمی دونم چرا نتونستم فراموش کنم .....

میدونم این نوشته های من مخاطب خاص خودشو دیگه نداره اما مثل جنون زده ها

هنوزم برای تو که رفتی و رفتی و رفتی ...............مینویسم

بین این همه آدم دلم به هوای تو پر زد ......

بر بامی نشستم که صاحب آن مرا در بهت تنهایی رها کرد.....

خب من گله ایی ندارم مثل همیشه........

اونایی که منو میشناسند میدونند چقدر صبورم.....

دستام یخ کرده اند نمی دونم چرا وقتی مینویسم دیگه مثل گذشته ها گرم نمیشم......

قلم هم گاهی بی وفایی میکنه....

امروز دیگه بغضم داشت خفه ام میکرد ....گفتم با خودم بنویسم شاید حالم بهتر بشه.....

که ظاهرا نشد !

حلقه اشک بهترین دوست من شده ......

اینقدر دل نازک شده ام که با تلنگری کوچک بارانی میشوم........

راستی دیشب بارون اومد........چه بارونی.........

تا همه خواب بودند یواشکی رفتم  زیر بارون .......

معرکه بود.......هوا هم همنوایی میکرد با بارون ........آسمون یه عالمه بارید ......

من عاشق آسمونم......

نفس عمیق میکشیدم و هوای بارونی رو می بلعیدم..............

خلاصه که حال و هوای خوبی بود.......

میگن موقع بارون دعا مستجاب میشه........

یه عالمه برات دعا کردم.......راستش یادم رفت برای خودم دعا کنم !

وقتی اومدم توی اتاقم دیگه هیچ حس دلتنگی نداشتم.....

چه دنیای کوچیکیه این دنیا همش به اندازه یه مشت که گذاشتنش توی سینه ات.......

راستی میدونی چقدر دوستم داری؟

اون مقداری که از قطره های بارون که توی دستت جای میگیرن.......

میدونی چقدر دوستت دارم؟

اون قطره هایی که از دستات رد میشن !

خب ........

حالا من دیگه آروم شدم !

بازم اعجاز قلم کار خودشو کرد !

خدا حافظ .......

خداحافظ همین حالا ...........همین حالا که من تنهام.........

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام..........

خداحافظ کمی غمگین.....

بیاد اون همه تردید......

بیاد آسمونی که منو از چشم تو می دید.....

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست.....

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست.......

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها........

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.......

خداحافظ همین حالا .........خداحافظ.....

همین حالا که من تنهام....

....................... یه کمی بغض و بارون

                                                     پنجشنبه / سی ام / شهریور ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو! 

هرگز

نتوانم ؛ نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رميدم؛ نه گسستم

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم

نرميدم

رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... 

این آپدیت رو از وبلاگ بغض بارانم به امانت گرفته ام.....

اینم بمونه........

وصف حال من مجنونه........

                          شنبه / بیست و پنجم / شهریور ماه

نوشته شده در شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

حسابی کلافه شده بودم .....

اومدم خونه مثل همیشه هایی که از همه جا خسته میشم !

توی دانشگاه بحث کرده بودم ......

شاید باورتون نشه اما خب من نمی تونم بی عدالتی رو تحمل کنم !

رفتم توی اتاقم و توی تختم رها شدم ....

یه کمی چشمامو بستم شاید آروم بشم اما......

بلند شدم رفتم جلوی آینه......

یه کمی به خودم نگاه کردمو از قیافه خودم خنده ام گرفت.....

آخه اخم کردنو خوب بلد نیستم .....

یکی از تو آینه بهم گفت : آخه بتو چه که از اون دانشجو طرفداری کردی؟

گفتم : یعنی چی؟ می ایستادم که یکی حقش از بین بره؟

گفت : تو چرا این وسط دخالت کردی؟

گفتم : خب آخه مگه نباید حق رو گفت؟......اصلا این زبون اگه حق نگه ....

به چه دردی میخوره .....؟؟؟؟

گفت : تو از کجا میدونی حق رو گفتی؟

یه کمی فکر کردم و .........سکوت کردم!!!!!

راست میگفت.........حق رو با چه میزانی میشه سنجید؟

اونم تو کشوری که معنای حق رو وارونه تفسیر میکنند؟

مبنای حق اینجا یه جورایی فقط بر محور داشته هاییه که همه ندارند !

و من که نمیدونم چطوری سر از اینجا در آوردم .....

دارم دنبال حق میگردم !

ای بابا بازم دارم دو پهلو حرف میزنم .......

آدمیزاد هر جا باشه فکر میکنه جای دیگه برای زندگی کردن بهتره !

آینه هنوز منتظر جواب من بود !

شونه هامو بالا انداختمو گفتم : تو راست میگی .....اما ....

گفت : اما نداره توی این دنیایی که همه بفکر خودشون هستن.....

تو هم باید یا همرنگ اونا بشی یا زیر پاهای این طرز فکر له بشی.....

سرم داغ کرده بود .....

دیگه نمی تونستم این حرفا رو بشنوم.....

سرمو توی دستام گرفتمو گفتم :

بسه.........بسه ......بسه.....از نصیحت خسته شدم.....

همه میخوان نصیحتم کنند......من میخوام اشتباه کنم !

من میخوام سرم به سنگ بخوره !

ار اتاقم که میرم بیرون .....مامانم میگن : نمی خوای دست از رنگ آبی بر داری؟

همیشه داری یا سفید میپوشی یا آبی......بعدشم یک بلوز صورتی رنگو بهم نشون میدن

که با کلی ذوق برام خریدند !!!

خب من چی بگم؟

چطور بگم که من با این رنگها احساس آرامش دارم؟

چصور بگم وقتی سفید میپوشم حس میکنم از این دنیا کنده شدم .....

حس میکنم روحم رو هم باید سپید کنم.....

چطور بگم لباس آبی بهم آرامش میده؟

آخه منو که از بچگی به لباسهای اسپرت عادت دادید .....حالا چطور میخواهید

لباسهای کاملا دخترانه به تن کنم؟

آخ مادر خوبم من چطور به شما عرض کنم :

من لباس رو برای راحتی و آرامش میپوشم و البته زیبایی رو در سادگی میدونم

و نه برای زیباتر شدن !

من دوست ندارم هنوزم عروسک زیبای شما باشم !

نمی تونم بگم .....مشکلم همینه !

اینقدر دوستش دارم که بلوز صورتی رنگ رو میگیرم و با تشکر صورت مهربون مادرم رو میبوسم

......و بخاطر دل مادر اونو میپوشم.......

وای منو ببین شدم شکل این عروسکای باربی.......!!!!!

خدای من !

این چه وضعشه ...... قید بیرون رفتنو میزنم و خونه موندگار میشم.....

فردا میرم کتابخونه !

این آینه هم دم به ساعت بهم نیشخند میزنه.....

بهم میگه: تو که نمیتونی حرفتو بزنی چطوری میخوای حقت رو بگیری؟

راست میگه بخدا راست میگه.....

امان از دست این آینه و این همه حقیقت که مثل سوزش باد سرد میخوره توی صورتم.....

یاد یک شعر از ناصر خسرو افتادم که :

آینه چون نقش تو بنمود راست         خود شکن آئینه شکستن خطاست

.................یا حق

                  پنجشنبه  / بیست و سوم / شهریور ماه

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

خب حال و هوای عید خیلی قشنگ بود ؛ هر چند که ما برای خودمون عید گرفته بودیم...

اما همین هم توی این زمین غریب غنیمته.....

دلم به مسافر بودنم خوش هستش....

واینکه به حکم سفر به وطنی که در آن زاده نشده ام خواهم رسید !

اما عاشقانه دوستش دارم ...

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن.....

پر پروازی ساده دارم به وسعت تمام آرزوهای محال !

حالا من بر فراز رود تایمز زیبا .....خواب زاینده رود خروشان را میبینم....

خواب کارون راز دار.....خواب سپید رود دلربا را......

مگه همه آبهای جهان بهم راه ندارند؟

پس نفس عمیق !

چشمانم را میبندم و خود را بر پل سی وسه پل احساس میکنم.....

لبخند میزنم و یاد اون پسر بچه اصفهانی می افتم که با لهجه قشنگش......

راه ِ سی وسه پل رو به ما نشون میداد.....

واون منظره زیبا که همیشه در ذهنم ماندگار هستش...

قطره بارونی روی پلک چشمم رو تر میکنه....

چشمامو باز میکنم و رویای زاینده رود .....دود میشه و هوا میره....

روی پل سنگی لندن هستم ......

اینجا که تمام هویتم رو با خودش گره زده.....

اما یک چیز رو هنوز تصرف نکرده و اونم ......آرزوها یم هستند .....

من آرزوهایم را در صندوقچه قلبم پنهان کرده ام و هیچ غربتی نمی تواند آنرا از من بگیرد...

میروم تا لبه تاریکی و بر میگردم....

یک سرزمین آفتابی.....منتظر منست...

من با قدمهای استوار از این خواب تلخ خواهم گذشت و آنرا به خاطراتی شیرین....

بدل خواهم کرد.....

با دستانم پلی خواهم ساخت از اراده ......

و به مقصد خواهم رسید.....

حتی اگر بر پاهایم نباشم.....

راستش وصیت کرده ام در ایران به خاک سپرده شوم......

پدرم از این وصیتم شوکه شدند !

من خیلی بدم ......نباید این حرفها رو به زبون بیارم.....

اونم به کسانیکه فقط همین یک فرزند رو دارند.....

اما من به اعتبار قلب دریاییه پدر این وصیت را کردم.....

در دلم و در انتهای تمام شادیها .....یک غم رنگین موج میزنه.....

غمی از جنس آه.....

از تبار دود...

از نسل آتش..

و من میدانم این مسافر تنها دلیل بودنش عشق به سفر آخره....

راز پروازم همینه......

یه سفر و اقامتی ابدی در سرزمین آفتاب....

..............یا حق

                          یکشنبه / نوزدهم / شهریور ماه

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بانوی طلایی پاییز

هوای پاییز داره دیونم میکنه.....

یه جورایی توی پاییز من مست میکنم

مست رنگهایی که بر درختان سبز پوشیده میشوند....

اینجا یه کمی هوا پاییزی شده......

درختا دارند رنگ میبازند....

بانوی طلاییه پاییز داره میاد....

بنظرم همه چیز توی پاییز یه رنگ دیگه ست....

نمی دونم شاید چون من عاشق پاییزم اینجور بنظرم میاد....

چه بارونی اومد دیشب.....

بقول شاعر منو خیالت زیر باران تر شدیم......

اصلا بارونم توی پاییز قشنگتره....

                                           دوشنبه /سیزدهم / شهریور ماه

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

چرا پروانه ها معنای عشقند ؟


چرا جغدان هميشه اشکبارند ؟


چرا مردم همانند کبوتر .....


درون خانه ها جغدی ندارند ؟


چرا ما عاشق باد صباييم ؟


چرا يک بار با باران نباشيم ؟


چرا در هر زمان در فکر دريا ؟


چرا يک بار با طوفان نباشيم ؟


چرا لبهای مردم نيمه خشک است ؟


چرا لبخند در آن جا ندارد ؟


چرا توی قفسهامان قناريست ؟


چرا هيچ آدمی درنا ندارد ؟


اگر چه اين بيان آرزو بود...


ولی آخر چرا زيبا نباشيم ؟


چرا يک بار چون بال پرستو ؟


چرا يک بار چون دريا نباشيم ؟؟؟


هی نگو چرا این هست و اون نیست....

آره بابا من همون دختر کوچولوی مامانم که اینجوری یه دفعه بزرگ شدم !

خب یه دفعه ء یه دفعه که نه .....

ولی کودکی کوتاهی داشتم....

چون تک فرزند بودم .....همه چیز هارو رو من آزمایش میکردند.....

خب البته چون دوستم داشتند ....

یه جورایی حس رومانتیک مادر رو ویه عالمه کنجکاوی پدر رو به ارث بردم......

شدم یه معجون ِ نمیدونم چی .....که خودشو این وسط هنوز پیدا نکرده.....

یکی این وسط بیاد بگه  : آخه چه مرگته؟

(ببخشید دارم رُک حرف میزنما )!

هان؟

باشه خب دیگه نمیگم ......

دوستام میگن خوشی زده به مغزت و الفاتحه......

این یه جورشه دیگه .....

چی؟

دارم چرت و پرت مینویسم؟

باشه ....باشه صبر کن !

:
وای باران ،


باران ،


شيشه ی پنجره را باران شست ،


از دل من اما ،


- چه کسی ، نقش تو را خواهد شست ؟

خوبه؟

مقبوله؟

اینم یه جورشه اما زیاد سخت نگیر....

اما نترسید ...

من هیچیم نیست فقط زده به سرم و از کلیشه ایی حرف زدن خسته شدم !

این کشور آداب دانها منو کُشته ....خب؟

دوست دارم برم لب یه رودخونه و پاهامو توی آب رود رها کنم...

چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم....

هر چی فرموله ریاضیه از مغزم پاک کنم !!!!!!!

کلی زحمت کشیدم اینا رو توی مغزم حک کردم حالا........

خب آخه گاهی روح دلش میخواد آزاد ِ آزاد باشه.....

اما همش محاله .....

دوباره منم و این همه تکرار.....

آخ یادش بخیر اون روزایی که نمی دونستی بعدش چی میشه !

یادش بخیر.....

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من روز خویش را

با آفتاب روی تو ؛ آغاز میکنم....

من با تو می نویسم و می خوانم.....

و تنها با تو می نوازم...

من با تو راه می روم و حرف می زنم.....

وز شوق این همه « محال» :

« که دستم در دستان توست»

من جای راه رفتن پرواز میکنم.....

                           پرواز میکنم !

آن لحظه که مات ....

در انزوای خویش....

یا در میان جمع

خاموش می نشینم.....

موسیقی نگاه تو را گوش میکنم....

گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر 

غیر از تو ؛ هر چه هست فراموش میکنم.........

                            پنجشنبه / نهم / شهریور ماه

نوشته شده در پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نخستين گام آن است که خود باشی،

و دوّمين قدم آن که بدانی که هستی....

بنابر اين، همچنان خودت بمان.....

طبيعی باقی بمان....

بر فطرت خداوندی بمان....

او تورا انسان آفریده است...

تلاش کن که آگاه و آگاه تر جريان حيات جاری در وجودت را لمس کنی.....

کيست که در قلب تو می زند؟

کيست که فرو رفتن و بر آمدن نفس را فرمان می دهد؟

او کیست؟.....نزدیکتر از رگ گردن به همه ء ماست...

   چهارشنبه / هشتم / شهریور ماه

نوشته شده در چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اين روزها که  ميگذرد....

 هر روزاحساس ميکنم .....

که کسي در باد فرياد ميزند.....

 احساس ميکنم که مرا ...

از عمق جاده هاي مه آلود...

 يک آشناي دور صدا ميزند....

یک آشنای دور که از خویشتن منست....

می شناسمش و ناشناخته مانده است......

دوستش دارم و دوستم دارد......

میخوانمش و اسمم را زمزمه میکند....

او پاره ء وجود منست.....

او کیست..............؟؟؟؟؟؟

او کجاست............؟؟؟؟؟

..............

نوشته شده در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام حال همه ما خوب است ،ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي

دور كه مردم به آن شادماني بي سبب ميگويند،با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري  از كنار زندگي ميگذرم،كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزدو نه اين دل ناماندگار

بي درمان،تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خواب هاي ما سال پر باراني بود،

ميدانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است،اما تو لااقل

حتي هر وهله ،گاهي هر از گاهي ببين انعكاس تبسم رويا شبيه شمايل

شقايق نيست؟؟

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟؟ نه مریم جان!

 نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام وآينه

از نو برايت مينويسم حال همه ما خوب است اما تو باور مكن

گمشده در خیالش شده ام.....

نه.....میدانم

از من بیشتر؟

می شناسی اش؟

قسمتی از نامه من به مریم !

امروز تولد مریم عزیزمنه.......

آینه ء شکسته روزگارم !

یکشنبه /پنجم / شهریور ماه

نوشته شده در یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

شبهاي تابستان همچون انتظار بي تابند......

برگها با آواز باد مستانه مي رقصند......

موج بر پيكر دريا آرام ندارد......

آسمان سرشار از نغمه مهتاب است و زندگي منتظر تولد آفتاب.......

در عطش لحظه هاي بي قراري .......

صدايت مي كنم اي عشق ؛؛ كه در كوران بغض هاي شبانه ام فراموش شدي......

صدايت مي كنم تا ؛گمشده ام را در آنسوي نگاهم بيابم .......

گمشده اي كه تشنه چشمه سارهاي دشت رؤياست......

و در انتظار ديدارت پيله لحظه ها را چنگ مي زند......

گمشده اي كه در وزش نسيم نيمه هاي شب ؛؛ كودكانه بهانه ات مي گيرد......

گمشده اي كه شقايق آرميده در چمن زار ؛؛ آن را " دل " زمزمه مي كرد......

 و من همچنان نام تو را بر لب دارم........

دوستت دارم ای رگ پنهان هستی ام.......

بر سر شانه های انتظار آرام خفته ام...

                                     شنبه / چهارم / شهریور ماه

نوشته شده در جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

یک شب مهتاب ماه میاد تو خواب....

یعنی میاد تو خواب؟؟؟

و اومد.....ماه اومد به خوابم اما ....

سرم رو پایین انداختم تا حلقه اشک تو چشمامو نبینه.....

سکوت کردم که صدای هق هق پنهانم آشکار نشه......

اما ماه اونقدر پایین اومد که به زمین رسید.....

همون جایی که بهش خیره شده بودم ....

ماه توی چشمام نشست و من گریستم...

سرم رو بالا گرفتم و صدای گرفته ام از ته چاه دلم با بغض فریاد کشید :

چرا حالا؟.....چرا حالا که شکسته ام؟

حالا که آسمونو فراموش کرده ام؟......به زمین داشتم عادت میکردم......

اصلا به من چه که پرستو کی فصل پرواز رو آغاز میکنه؟

به من چه که آسمون کی هجای بارون رو در گوش ابر زمزمه میکنه......

اصلا آبی چه رنگیه؟......پرواز یعنی چی؟

خدایا دارم دق میکنم !!!!

دارم از صبوری خفه میشم......

نمی تونم داد بزنم !

سرمو بالا میگیرم که اشکامو زمین نبینه.....

نمی خوام به مرگ رنگها برسم.....

نمی دونم شاید این همه حس برای من زیادیه.....

چرا وقتی گیتار میزنم مادر گریه میکنه؟

چرا پدر برام گل سفید میخره و کنارش مینویسه : فراموش کن رنگ غم را....

به بهانه ء گل این چه پیام سوزنده و گیرا ییست؟

و من همین جا بی تحرک آغاز نشسته ام....

نمرده ام .....اما زنده هم نیستم....

در برزخ بودن و نبودن......در حسرت تماشا.....در حضور یک حس طغیان !

میدانم که این حس برایم مانا و پایداره.....

و میدانم که هیچکس تنهاییم را حس نکرد ....

و میدانم که پر پروازم شکسته......

ولی من هنوز نمرده ام !

مرگ ظاهر را نمیگویم.....که آنرامرگ نمی دانم.....

مرگ درون را مرگ واقعی میدانم.....

من زنده ام.....

وای بر این برکه که جز فراموشی علاجی ندارد.....

وای بر این ساحل که تن به بی مرگ ترین موج سرد تنهایی سپرده است...

اما بیاد دارم که جنس وجودم نه از شنهای ناپایدار ....که از صخره است !

پس بر من ببارید ای همه سردها و سختها....

بر تن تبدار و مریضم که تاب ایستادن ندارد .....

اما من هنوز زنده ام......

زنده ام !

هر چند که مثل قدیما نفس که میکشم آه میشود....

                  پنجشنبه / دوم / شهریور ماه 

نوشته شده در پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥ ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آینه ها به ما می نگرند...

ما نيز همچون شب تابهاي خسته از شب به آيينه خيره مي شويم...

آيينه ؛ فريبمان مي دهد..

ما نيز با رنگ رخسارمان ؛؛ همانند آواي اسرار انگيز؛ آيينه را فريب مي دهيم...

گويي هرگزغمي در كالبد ما دميده نشده است ...

و تاريكي هرگز به پنجره تنهاييمان نتابيده است...

با لبخندي دروغين مهمان سكوتش ميشويم ...

لبخندی که همچون باد ؛در پی صحرایی آرام ؛ به هر سو می وزد....

لبخندی که همچون یتیمی گریان؛ آواره کوچه های تنهاییست....

سرنوشت ؛ ما را در خود اسير كرده و به سخره مي گيرد....

و ما  نيز آيينه را ؛در ميان چشمهاي خود اسير كرده و  آن را به سخره مي گيريم.....

در وراي نگاهمان هميشه جايي براي پنهان كردن بغض هايمان داريم.....

براي پنهان كردن عشقي كهنه .....

عشقي بازمانده از سرزمين هميشه باراني......

عشقی که نه امید در آغوش کشیدنش هست ؛ نه یارای فراموش کردنش....

نه یارای فراموش کردنش......

و این تقدیر من است.....

به راستي در اين آشفتگي ......

در پس اين رنگ و ريا كدامين " نگاه " نشسته است .......

و با طعنه به " من " و " آيينه " مي نگرد...؟!

      چهار شنبه /یکم / شهریور ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت