راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بعضی ها معتقدند که عشق مثل آتیشه باید بسوزونه و خاکستر کنه....

وقتی داستان ازدواج مادر جون رو می شنیدم به این نکته ایمان آوردم !

آها .....راستی یادم رفت .....

میخوام بقیه داستان رو با کمی تفسیر ....براتون بنویسم !

اینم بقیه نوشته های من در سال ۸۳......

دیگه برام مثل روز روشن بود که عمو علی قصدشون آزار دادنه من هستش....

اون روز بعد از اینکه از گلخونه بیرون اومدم.....

مادرم رو در حال بحث دیدم البته با شخصی که پشت خط بود......

رفتم دست ها مو تمیز کردم و اومدم تو حال و تلویزیون رو روشن کردم

برنامه دخترانه داشت......

اما من فکرم هنوز توی داستان مادر جون می گشت....

بعد از چند دقیقه مادر تلفن رو قطع کردند و با عصبانیت رفتند به سمت آشپزخونه !

به مادر گفتم :

what do they do? .....what 's happening?......what's matter MAM?....I.....

ومادرم هیچی نگفتند و فقط دستاشونو تکون دادند......

من میدونستم وقتی مادر از چیزی ناراحت هستند ....نمی تونند چیزی بگویند

و فقط راه میروند و دستاشونو تکون میدهند....

این ارثی است که به من هم داده اند......

خلاصه که فهمیدم باز عمو علی با حرفهاشون قلب مهربون مادرم رو آزار داده اند !!!

و البته پدر با درایت و صبر قضایا رو ختم به خیر کردند.....

بگذریم.....

اون روز بعد از ظهر رفتم پیش مادر جون....

مادر بزرگ گفتند: اومدی برای بقیه داستان؟

گفتم : بله .....اما

گفتند: فکرشو نکن ....این مسائل اینجا عادیه !

گفتم : من که باورم نمیشه.....این دیگه چه وضعشه.....ازدواج مگه به زور و جبر ممکنه؟

گفتند: گاهی آره.....و گاهی نه !

بعد هم از جاشون بلند شدند و از کشوی دراورشون یک دسته کلید برداشتند

و به سمت من آمدند و اون دسته کلید را در دستم گذاشتند

با تعجب به مادر جون نگاه کردم و پرسیدم:

مادر بزرگ این چیه؟

گفتند: کلید آرامش تو عزیزم.....کلید خونه ء تبریز.....اونجاییکه دوسش داری....

گفتم : خب؟

گفتند : با پدر و مادرت برو اونجا و استراحت کن.....

شاید من اینجا بتونم به اوضاع سر و سامان بدم !

کلید رو توی دستم نگاه کردم و بیاد اون خونه ء زیبای پر از خاطره افتادم

ناخود آگاه مادر جونو بوسیدم و گفتم : ممنونم مادر بزرگ.....

مادر بزرگ برای خودش ومن چای ریختند و گفتند‌:

حالا بشین میخوام برات از گذشته ها بگم.......

من هم بدون احساس خشم نیم ساعت پیشِ..

کنار مهربانترین انسانی که می شناختم نشستم.....

مادر بزرگم با اون چشمای روشن .....روشن برنگ عسل ....

شروع به صحبت کردند:

اون روز خیلی دیر شب شد.....نمی گم بیقرار بودم اما خب مهر آقا محمد صدرا

به دلم نشسته بود....

بالاخره شب ساعت ۸ زنگ در خونه ء ما بصدا در اومد....

و حاج آقا صادق با خواهر زاده شون ....و یک دسته گل و یک جعبه شیرینی

تشریف آوردند.....

ما از گوشه پرده نگاه میکردیم ....و پدرم و مادرم به مهمانها خوش آمد میگفتند

دیگه نمی دونم چی گفتند و چی شنیدند

ولی با شنیدن صدای صلوات از خواب پریدم.......

آخه توی پستو خوابم برده بود !

خلاصه اون شب جلسه به خوبی گذشت و از قرار پدرم از حاج صادق خواسته بودند

که یک جلسه ء دیگه بگذارند و پدر و مادر آقا صدرا تشریف بیاورند

و همونجا بوده که آقا صدرا گفته بودند با پدر و مادرشون سر مسئله ازدواج

اختلاف دارند و ایشان به قهر به تبریز آمده اند.....

و پدرم که ناراحت شده بود از این مطلب .....

از آقا صدرا خواسته بودند به دست بوسی پدر و مادرشون به تهران بروند

و با توافق و تفاهم به تبریز دعوتشون کنند.....

و از حاج صادق هم خواستند به آقا صدرا کمک کنند.....

خلاصه که بعد از اون شب بود که فهمیدم....

محمد صدرای عزیزم بخاطر اجبار پدرو مادرشون به ازدواج با دختر عمه...

از خونه به قهر آمده بوده بیرون ......

...........

مادر بزرگ سرشونو تکون دادند و زمزمه وار گفتند: زندگی چه بازی هایی داره

من به مادر بزرگ گفتم : آره مادر جون ......اما نباید با زندگی بازی کرد!

مادر جون نگاهی عمیق به من کردند و گفتند :

تو همیشه منو یاد محمد صدرا می اندازی......حرفات.....نگاهت.....و صبوری ات

نمی دونم اگه صبر و تحمل محمد صدرای عزیزم نبود

چطور میتونستیم دوام بیاریم......

گفتم : مادر جون .....بعدش چی شد؟

مادر بزرگ با خنده گفتند: بعدش بماند برای بعد

الان اگه زحمتت نمیشه داروهای منو از داروخانه بگیر.....

گفتم : چشم مادر جون و بعد از گرفتن نسخه از آپارتمان مادر بزرگ خارج شدم....

توی جیبم کلید خونه مادر بزرگ صدا میداد ......

از پله ها دوتا یکی بالا رفتم و از اینکار خنده ام گرفته بود

چند روز پیش که همینجوری بالا میرفتم...

پدرم با قیافه ایی جدی به من گفتند :

ساحل جان یه کاری میخواستم برام انجام بدی....

گفتم : شما جون بخواهید.....امر کنید ....

گفتند : بی زحمت تعداد پله های راه پله رو برام بشمار !!!!

تعجب کردم اما با خنده مادرم فهمیدم موضوع چیه....

حسابی خندیدم و گفتم : چشم پدر جان ولی من هر عددی رو که گفتم شما در دو ضرب کنید!

پدرم از جواب من جا خوردند و با خنده گفتند : الحق که دختر خودمی !

مادر هم گفتند : از ساحل اگه بخوای مثل پسرا از درخت بالا بره ....

براش راحتتره تا بخواهی برات مثل دخترا لباس بپوشه !

میدونستم مادرم همیشه از طرز لباس پوشیدن من شاکیه ...

اما خب چیکار میتونستم بکنم؟؟

مادرم رو بوسیدم و گفتم : مادر عزیزم .....منو ببخش که اونی نیستم که شما دوست دارید...

مادر مثل همیشه با اون لبخند جادویی شون به من فهموندند که منو چقدر دوست دارند.....

بگذریم......

راستی تعداد پله های بین آپارتمان ما و  مادر جون ۷تاست.....در دو ضرب کنید !!

در پناه حق پایدار باشید

........... یا حق

در ضمن خدمت دوستان خوبم عرض کنم که راز پرواز شعبه دارد

داستان راز پرواز را در این وبلاگ بطور کامل مطالعه فرمایید :

http://sky2004.blogfa.com

             دوشنبه / سی ام / مرداد ماه

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

پیله ی پرواز را معنی کردم

iran-sare2008 Group

چشمانم را بستم

اوج گرفتم و دیوانه وار به تماشای این دوباره بچه شدن نشستم

اما

پشت دریا شهری نبود

...........

دیگر نه پیله ای هست ونه آسمانی

دیگر نه در پیله ام و نه در آسمان

جا ماندم

چشمانم را باز کردم

دو پروانه پریدند

............

از آن روز پریدن را به تماشا نشستم

نشستم ....

****************************

 وقتی او را دیدم یه حال عجیبی شدم نه اینکه بقولی نازک نارنجی باشم

نه!

اما یه حالی بهم دست داد مثل حس مرگ همه آرزوها

با چشمای باز و منتظر مردن.....

پرواز اوج بودن و خواستنه و مرگ پرنده هرچند که مرگ پرواز نیست اما

مرگِ سمبل رهاییه.....

دارم چی میگم؟

دارم میگم پرنده را دست کم نگیریم هرچند که مردنیه!

پرواز با شکوهه اما پرنده زنده است مثل همه زنده ها والبته از بعضی از زنده ها ....

زنده تره........

و پرواز بدونِِِ پرنده تنهاست!

نیمه تمام است و.....نیمه ایی بدون تمام است !

همیشه و همه جا پرواز در اوج پرگشودن پرنده معنی میدهد

و ماه هم با پرواز بر اوج آسمان هستش که زیبایی اش را دو چندان میکند......

نمیتونم ساکت بشینم و از آتش درونم هیچ نگویم !

بقول مادر جونم : غم بدترین آتیشیه که از درون میسوزونه....

هیچ خاکستری به ظاهر نداره اما .....

با مرهم بی خیالی این وادی را طی میکنم اما.....

من بی خیال نیستم !

دیروز برای اون کسانی که پاره ایی از وجودم هستند و به ظاهر کنارم نیستند 

فاتحه میدادم....

سپیدار.....مریم.....آنجل.....و خودم

آره خودم 

راستش تا گورستان حومه لندن راه زیادیه اما با یه حس و حال خوبی رفتم.....

تنها هم رفتم.....

دیگه تند رانندگی نمی کردم.... چون میترسیدم به اونجا نرسم.....

سرعتم با کمال تعجب در حد مجاز بود!

تمام گذشته ام مثل یک پرده سینما جلوی چشمام رژه می رفتند.....

       و.........رسیدم

اول به سراغ سپیدارم رفتم

روی سنگ مزارش به فارسی نوشته است:

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی ام.....

یادمه چه جنجالی بپا شده بود که : نمی شه فارسی بنویسیم.....

یعنی بلد نبودند

از ایران برایش سنگ مزار آوردیم.....

همین که در خاک غریب خوابیده بود کافی بود ....

هویتش که نباید عوض میشد !

خلاصه سنگ مزارش رو به رسم ایرانی ها شستم.....

یک شیشه گلاب که با کلی زحمت بعد از سر زدن به یک عالمه فروشگاههای

ایرانی بدست آورده بودم.....

روی سنگ مزارش ریختم .....

و نشستم و از ته دلم برایش فاتحه فرستادم.....

کلی باهاش حرف زدم.....

سپیدار همیشه به من میگفت : سیندرلای خوشبخت من

بعدها پدرم هم منو به این نام صدا میکردند.....

به سپیدار گفتم:

سلام سپیدار باغ دلم.....

و...........

خلاصه ....

بعدش رفتم بر مزار انجل خوبم با اون چشمای براق و آبی رنگش.....

یه لحظه حس کردم تمام من همینجا دفنه....

برای خودم هم فاتحه خوندم!!!!!!

کمی گلاب به صورتم ریختم و به آغوش مادر بزرگم برگشتم و....

یاد ماه محرم هایی افتادم که مادر بزرگ همیشه بوی گلاب میداد و ....

چین چشمهایش همیشه مرطوب بودند.....

خدای من !

من کی ام؟

کجایم؟

چشمامو باز کردم ...

داشت غروب میشد.....

کم کم باید میرفتم....

یاد جمله آنجل افتادم که هر وقت از هم خداحافظی میکردیم میگفت :

Not Say Me Bye

و دیگه نتونستم اشکم رو نگهدارم.....

و تا خونه چشمام رو به بارون یاد عزیزانم سپردم.....

این تنها یک لمحه از آتش درونم بود....

دامن برکشید که سوزان است

این مسافر رو دعا کنید

         ..........یا حق

                         شنبه /بیست وهشتم / مرداد ماه

نوشته شده در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سر بر شانه ء سکوت نهاده ام.......

سکوت.....

سکوت.....

و بازهم سکوت....

و ناگاه به آتش کشیدم....

و برای خویش نوشتم :

ناگهان همه جا را آتش زد

تا از خاکستر آن آتش به رنگ خلوت گم گشته اش  باز گردد

...

حالا دیگر سبک شده است

حالا دیگر با نگاهی آرام به اطرافش نگاه می کند

دیگر جنس لبخندش فرق می کند

می داند که

وابستگی 

روشن ترین خلوت تاریکی است....

و میدانم که خویش مخاطبی بی آغازم.....

و تنها و تنها من میدانم که سرود زنده دریا نوردان پیر را بر هجای خاموشی رود

در دهانه دلتای به دریا ریختن چه کلام نازک غمناکیست...

هذیان میگویم مانند هماره های سرگردانی ام....

مرا به شبهای تاریک امیدی نیست

ستاره ها مقوایی اند!

                           چهارشنبه/بیست و پنجم / مرداد ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ta ra neh ha

وقتی بچه بودم همیشه از اینکه ماه عوض میشد تعجب میکردم

با خودم میگفتم یعنی چه کسی یه تیکه از ماه رو کنده و برده؟

کوچیک که بودم فکرای بزرگ بزرگ داشتم

اما حالا که بزرگ شدم فکرم فقط در حد این محدوده ءکوچیک قلبمه.....

عجیبه نه؟

اما بقول شاعر:

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

.........یا حق

             سه شنبه / بیست و چهارم /مرداد ماه


نوشته شده در دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

راستش این روزا حس و حال نوشتن داستان رو ندارم اما خب قول داده بودم و

اینم بقیه داستان مادر جون که بدون کم وکاست از دفتر خاطراتم مینویسم

در ضمن از پریسای عزیزم ممنونم که دفتر خاطرات رو برام پست کرده اند

و حالا بقیه ماجرا:

چشمامو که باز کردم ساعت یک ربع به شش بود

بازم گمان میکردم از همه زودتر بیدار شده ام

اما مادرم رو وقتی توی آشپزخونه دیدم فهمیدم نه من اشتباه میکردم

همیشه دیدن چهره ء مادرم برایم نشاط آوره

مادر در حال آماده کردن صبحانه بودند

آخه صبحانه هایی که مادر آماده میکنند کاملترین صبحانه هستش

سلام کردم و دست و صورتمو شستم و به پیشنهاد خودم رفتم نون تازه بخرم

از خونه که اومدم بیرون .....خیابون خیلی خلوت بود

هوا یه کمی سرد بود اما خیلی به نظر تمیز میومد.....

نون تازه اونم از نوع سنگک که خیلی دوست دارم رو خریدم و به خونه برگشتم

تقریبا همه بیدار شده بودند

مادر بزرگ هم اومده بودند پیش ما......

پرستو وپریسا هم بالاخره به زحمت از خواب بیدار شده بودند

( باید بدون سانسور بگم .....شرمنده)

خلاصه که صبحانه خیلی دلچسب بود .....

بعد از صبحانه و جمع و جور کردن آشپزخونه که پرستو زحمتشو کشید.....

نذاشتیم مادر بزرگ از پیشمون بروند

به مادر جون گفتم :

مادر جون ما تا شب نمیتونیم صبر کنیم.....

مادر جون خندیدند و گفتند: چرا؟

گفتم : آخه به جاهای جالبش رسیده .....

مادرجونم گفتند: آی شیطون منظورت به جاهای عشقیش رسیده؟

گفتم : حالا دیگه ......خواهش میکنم بقیه داستان تونو بگید.....

مادر جون روی مبل کنار شومینه نشستند و ما سه تا هم کنارشون ....

و اینجور آغاز کردند:

اون سال یه سال عجیبی بود ؛ چون پدرم سکته کردند و مراسم محرم

اونطور که باید و شاید مثل سالهای پیش برگزار نشد

اما همین مساله باعث شد رفت و آمد حاج صادق و برادرزاده اش بیشتر بشه و صد البته

قصدشون کمک به پدرم بود.....

دیگه انگار جزئی از خانواده ء ما بودند.....

من در اوائل توجهی به آقا محمد صدرا نداشتم ؛ اما کم کم با نیشگونهایی که دختر خاله ام

میگرفت که ببین داره نگاهت میکنه .....متوجه شدم که چه پسر برازنده ایی هستش

البته اونموقع ها ما دختر ها حق حرف و حدیثی نداشتیم

اما خب دله دیگه گاهی به نگاهی......

مادر بزرگ کمی جابجا شدند و با لبخندی به من نگاه کردندو گفتند:

چشمای آقا محمد صدرا رنگ تو بود .....

و اون حالت سرسختیه تو شبیه پدر بزرگته....

منم به مادر جون لبخند زدم و گفتم : باعث افتخاره مادر جون

و مادر بزرگ ادامه دادند:

محرم و صفر کم کم به پایان میرسیدند که یک شب حاج صادق با پدر خلوت کردند و

به گمانم همون شب منو از پدر برای آقامحمد صدرا خواستگاری کردند

چون صبح فردا پدر با نگاه خاصی به من نگاه میکردند

وبا پچ پچ هایی که از گوشه وکنار میشنیدم

حس میکردم خبری هست ولی نمی دونستم چی.....

زیاد کنجکاوی نمی کردم

سرم گرم قالیچه ایی بود که داشتم می بافتم.....

وعصرها هم میرفتیم روضه.....

اما یکی از همین روزا که داشتیم از روضه برمیگشتیم

سر یک پیچ که زیر گذر بود و من تند می آمدم که زود به خونه برسم

ناگهان محکم خوردم به کسی.....

سرم رو بلند کردم چیزی بگم که دیدم محمد صدراست

قلبم آنقدر تند میزد که نفسم به شماره افتاده بود

زود خودمو جمع و جور کردم و سرمو انداختم پایین که براه بیافتم

که محمد صدرا با صدای زیبایش منو صدا کرد

اونم به اسم کوچک!!!!!!!

با تعجب و کوتاه گفتم: اینجا تبریزه با تهران فرق داره

رفتارتونو کنترل کنید !

و سریع راه افتادم بدون اینکه منتظر جواب بمونم.....

به خونه که رسیدم قلبم داشت از سینه ام بیرون می افتاد......

تا بحال با هیچ نامحرمی حرف نزده بودم......

سه روز بعد

محمد صدرا و دایی ایشان حاج آقا صادق به خواستگاری من آمدند بطور رسمی.....

من نمیدانستم این خواستگاری چه جنجال بزرگی

در تهران و تبریز بلند میکند

.............

مادر بزرگ خسته شده بود

من از مادر جون تشکر کردمو وپریسا و پرستو صورت مادر جونو بوسیدند

من رفتم به گلخونه

و ادامه کارهام وپرستو هم رفت دانشگاه

پریسا هم پیش مادرم موند

این داستان ادامه دارد...

                  یاحق...

راستی پیشنهاد میکنم این کلیپ رو حتما ببینید:

http://irclip.com/ShowClip.php?ClipId=176

all of us are alone

                      شنبه /بیست ویکم / مرداد ماه

نوشته شده در شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

غم ازدرون مرا متلاشي كرد 


 كاهيده قطره قطره تنم در زلال اشك


 من پیشرفت كاهش جان را درون دل


 احساس مي كنم


احساس مي كنم كه تو بخشيده اي به من


اين پرشكوه جوشش پر شوكت غرور


 در من نه انتظار و نه اميدي


 اميد بازگشت تو ؟


 بي حاصل


من از تو بي نيازتر از مردگان گور

 
 ديگر به من مبخش


 احساس دوست داشتن جاودانه را


با سكر بي خيالي

 
اعصاب خويش را


 تخدير مي كنم


 من قامت بلند تو را در قصيده اي

 
با نقش قلب سنگ تصوير مي كنم


                حمید مصدق

                          جمعه /بیستم /مرداد ماه 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام بر زینب کبری(س)

یا زینب بیا ببین هنوزم خون کودکان و مظلومان بر دستان یزیدیان لکه ننگ می نگارد !

یا زینب بیا و بر سر نامردان روزگار فریاد حقانیت سر بده

یا زینب....یا زینب.....یا زینب

رحلت بانوی کربلا ؛حضرت زینب کبری (س) تسلیت باد

بانویی که زینت پدر ؛ زبان قیام برادر ؛ و پرستار کودکان یتیم بود

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

:::www.taranehha.ws:::

هر حادثه ایی یه رد پایی از خودش میذاره و میره......

ومن بر برکه خاطراتم نشسته ام.....

سنگی از سر دلتنگی در آب می اندازم.....

حلقه حلقه خاطره در ذهنم زنده میشوند.....

دلم تنگ است.....

برای روزهایی که نمی دانستم هر کدامشان برایم خاطره ایی خواهند بود....

هر کسیکه منو میشناسه بهم میگه:

تو که قوی هستی پس از اینهم بگذر !

ای بابا مگه آدمای قوی حق ندارند گریه کنند؟

مگه آدمای قوی گاهی زانو نمی زنند و داغون نمیشوند؟

چرا همه توقع دارند هیچ خراشی بر صورت احساسم نیافته؟

بگذریم....

برکه آرام است و هیچ صدایی حتی پریدن شاپرکی به گوش نمی رسد......

فقط صدای تنهایی می آید !

حلقه های خاطراتم را یک به یک مرور میکنم......

از غمگین بودن بعضی هاشون دلم میگیره واز شاد بودن بعضی دیگه لبخند میزنم.......

پدرم دیروز میگفتند:

راستی هنوزم میتونی از اون لبخند های از ته دل بزنی؟

یکه خوردم ......یعنی چند وقت شده که نخندیده ام؟

به پدر نگاه کردم و گفتم :

لبخند باید از دل بالا بیاد وگرنه تظاهره.......

ولی من حالم خوبه .......مطمئن باشید .....

تازه شم دیروز بعد از مدتها کنار رود تایمز رفتم ....

پس حالم خوبه.....

رود عجب آرامشی داشت.......توی این گرمای کم سابقه .....چه خنک بود !

هوای سنگین شهر اینجا بدل شده بود به نسیمی ملایم .....

سنگ کوچیکی برداشتم .....

یاد حرف سهراب افتادم :

ریگی از روی زمین برداریم......وزن بودن را احساس کنیم.....

سنگ را در رود انداختم.....

بازهم حلقه .....حلقه های کوچک و بزرگ که از کنار سنگ پراکنده میشدند.....

یاد برکه خاطراتم افتادم .....

و یک تصمیم عاقلانه گرفتم و احساس را پس زدم.....

بقول پرند عزیزم : این دنیا جایی برای آدمهای با احساس ندارد.....

من اینجا هستم

یک هفته پیش وقتی از راز پرواز خداحافظی کردم

سرم را روی میز کامپیوتر گذاشتم و بلند بلند گریه کردم.....

نمیدانم چقدر طول کشید ولی حسابی و از ته دل گریه کردم......

آروم شدم و کامپیوتر رو خاموش کردم ......

دیگه نمیخواهم به اون حس ویرانی برسم !

زمان منو به بازی گرفته بود و انتظاری بیهوده احساسم را به مسخره........

و عشق........

موهوم ترین حادثه عمرم بود......بی اعتبارترین سایه سار زندگی ام......

و من باز هم مثل همیشه های زندگی ام از هیچکسی گله ندارم.....

روزهایی که به انتظار لحظه ایی دیدار می نشستم و بی فایده بود را از کسی طلبکار نیستم

و مثل همیشه ها ......آرامتر از باد میگذرم و در عبور ساکت نسیم آرام میگیرم.....

اهل ناله نیستم .......

نمیگویم چرا.......اما فقط یک چیز را خوب میدانم که این حق دلم نبود !

صادقانه عاشق بود دلم.....

ومن به این دل می بالم که هیچگاه بی وفا نبود ....

تنها بود و عاشق.....

و حالا تنها هستم و.........

میخواهم یک چیز را از ته قلبم اعتراف کنم :

اول یه نفس عمیق..........

هیچکسی را به اندازه ء او دوست نداشتم !!!

اما.......

برکه را با خاطراتم تنها میگذارم و پا در دنیای روزمرگی ها میگذارم

بازهم تکرار در تکرار....

دانشگاه......باشگاه ........و خونه........

ولی با یک فرق بزرگ که در درون سینه ام یک حفره بزرگ ایجاد شده......

آخه قلبم را در ساحل برکه خاطراتم مدفون کردم.....

چون دیگر نمی خواهم اون لحظات ویرانی دوباره برایم تکرار شود.....

همون یکبار برای قلبم کافی ست.......

سعی میکنم آپدیت بعدی ام بقیه داستان مادر بزرگ باشد......

از اینکه تحملم کردید یک دنیا سپاس.....

این مسافر به اقامتی ابدی در دنیای بی مرگ زندگی محکوم است......

ابد برای من یعنی همین دو روزی که نمیدانم کی آفتابش غروب خواهد کرد

امیدوارم نقشی از ما به یادگار بماند که حکم ابدیت بر لوح وجودمان نقش ببندد

یا حق ......

                                          چهارشنبه / هجدهم / مرداد ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

از دل افروز ترين روز جهان،
خاطره اي با من هست.
به شما ارزاني :
 سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !
 بسراي اي دل شيدا، بسراي .
اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !
تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !
 آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،
روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم اي مرغك تنها، بسراي !
 همه درهاي رهائي بسته ست،
تا گشائي به نسيم سخني، پنجره اي را، بسراي !
بسراي ... ))
 من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ هاي گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها مي شد باز .
 غنچه ها مي رسد باز،
باغ هاي گل سرخ،
باغ هاي گل سرخ،
يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،
در لحظه شيرين شكفتن !
خورشيد !
چه فروغي به جهان مي بخشيد !
چه شكوهي ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
 من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر مي كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
 اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن !
كه فشاني بر دوست !
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !
 در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشيد،
روح خواهد بخشيد . »
 تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،
نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
***
فریدون مشیری
           
تقدیم به پرند مهربانم ....
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

میلاد مولود کعبه

حــــــــــــــــــــضرت عــــــــــــــــلی (ع)

مبارکباد

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

امروز اومدم بگم این مسافر داره میره......

رسم ادب نبود بدون خداحافظی برم.....

کوله بار سبکم که فقط یه قلم و کاغذ بود که او نا رو هم هم اینجا میگذارم و میرم......

میروم با خودم خلوت کنم .....

دوباره برمیگردم !

چون یک کار نیمه تموم دارم ....

داستان رو میگم.....

اما نمیدونم کی .....

شاید یکروز دیگه ......یک هفته......یک ماه ......شاید هم.........

این وبلاگ رو خیلی دوست دارم......

اما

باید بروم

همراهانم عبارتند از :

دستان سردم......قلب شکسته ام.....چشمان خسته ام ....

و یک جفت کفش که پاهای مصمم منو پوشش داده.....

خب این مسافر یه آرزو داشت تو سینه........

بیخیال

خدا حافظ راز پروازم

خداحافظ عشق آسمانی ام

خداحافظ دوستان مهربانم

یا حق

                       چهارشنبه / یازدهم/ مرداد ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

کاش میشد عشق را تفسیر کرد

خواب چشمان ترا تعبیر کرد

کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد

کاش میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد

کاش میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد

کاش میشد اشک را تهدید کرد

مدته لبخند را تمدید کرد

کاش میشد از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

کاش میشد کاش میشد

نوشته شده در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تکه هایم 

بر دوش لحظه ها میگذرند 

و من، آرام میبارم بغض خفته ام را بر پیکر پنجره ای

که چشم اندازی جز اندوه نداشت

و من هر روز بر اندام مرگ جوانه میزنم

غروب جمعه ست و منو تنهایی و یک عالمه باران

ماه رجب از راه رسیده و دلم پر میزنه برای گلدسته های امامزاده صالح

یادم باشد تنهایم

ماه بالای سر تنهاییست

نوشته شده در جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

گفتند : ستاره را نمی‌توان چید

 

 و آنانکه باور کردند 

 

برای چیدن ستاره

 

حتی

 

دستی دراز نکردند.....

 

اما باور کن!

 

که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره

 

دست درازکردم....

 

و هرچند دستانم تهی ماند

 

اما چشمانم لبریز ستاره شد!

 

ستاره‌های درونت را

 

در شب چشمانت رها ساز

 

و باور کن!

 

عشق را هدفی نیست

 

آنچنان که به دست آید

 

در آغوش جای گیرد

 

و یا در آیینه چشمانت به تصویر نشیند

 

باور کن که

 

عشق

 

خود همه چیز است........

                       یکشنبه / اول/ مرداد ماه

نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥ ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت