راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

دفتر شعرمن امشب بازاست 

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

و قلم نام تو را مي خواند

و من اينجا تنها

چه بگويم جزآه ...

چه نويسم جز اشك

  كمكم كن اي ماه!

 

اولين شعرم را

باز هم مي خوانم

چه قشنگ است هنوز

پر از گلواژه،

پر از اسم تو و زيبايي است

پر از حسرت بي فردايي است

پر از عطر حضور يك عشق

پر از ماه و ستاره و خدا

پر ازمن

 پر از تو

 پر از ما!

......

مطلع هر غزلم شعر تو بود

پاي هر دفتر شعرم، ردي از عشق تو بود

نقش هر خنده تو

رويش حرفي و شعري تازه

طرح چشمان تو

آغاز دوباره شعري

اينچنين

مي سرودم از تو

مي نوشتم با تو

فارغ از غصه و آسوده ز غم

و شدم

شاعر چشمان تو من

......

شاعرم كردي و رفتي 

و من اينك بي تو

كنج اين تنهايي

مي نويسم گرچه

همه شعر و غزلهاي من

پر شد از حسرت و ويراني و شب مرگي

آخرين شعرم را مي نويسم امشب

دست من مي لرزد

شعر من مي ميرد

به گمانم شده ام پير عزيز!!!

آري آري

شده ام پير غم عشق تو و

مرگ من نزديك است

و چه مرگي است ترا داشتن وديدن و

از غصه بي تو مردن...

......

نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

همیشه از گفتن داستان فراری بوده ام .......

اما حالا اینجا دارم داستان مینویسم !!!

راستش برای خودم هم جالبه و یاد آور روزهای زیبایی هستش.....

روزهایی برنگ بنفش.......رنگین ترین بنفشه باغچه !

اینم ورقی دیگر از دفتر خاطراتم :

اون شب سه تایی آشپزی کردیم....

بقول پدر سه تفنگدار !

و بجای اینکه غذا شور بشه .....بی نمک شد !

خورشت قیمه  پختیم.......من فقط سیب زمینی هاشو سرخ کردم !

و البته طبق معمول درست کردن سالاد هم بعهده من بود.....

(حالا چون پرستو خواسته از گفتن یه سری کاراش صرفنظر میکنم)

بعد از شام و جمع و جور شدن میز .......

همه پراکنده شدیم و پی کاری رفتیم.....

منم یه راست رفتم پیش مادر جون که : مادر جون الوعده وفا !

البته پریسا و پرستو هم براشون جالب بود ....

سه تایی مثل قدیما کنار مادر جون نشستیم تا ایندفعه نه قصه که داستانی حقیقی رو

از زبان مادر بزرگ بشنویم ....

مادر جون هم با آرامش برامون زندگیشونو اینجور آغاز کردند :

در سال هزار و سیصد و دوازده خونه حاج سید حسین جواهری شاهد تولد یک نوزاد بود

دختری که نامش را ماه تابان گذاشتند ....

چون در شبی مهتابی بدنیا اومده بود....

پدر در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت ....

و در گوشش نام فاطمه را زمزمه کرد......

من سومین فرزند و البته تک دختر حاج حسین بودم....

و خب خیلی ناز پرورده و عزیز

تا یادم میاد همیشه در بدو ورود پدر من در آغوشش جای میگرفتم

و اولین هدیه ها مال من بود.....هیچکس اعتراضی نداشت جز برادرم سید محمد!

که برادر کوچکتراز سید مرتضی بود.....

اما خب من هر دو برادرم رو دوست داشتم....

نه ساله که شدم مادر برام یک چادر گلدار دوخت و پدر ولیمه دادند

تک دختر خانواده به سن تکلیف رسیده بود....

از سیزده سالگی دیگه در خونه ء ما بود و زنگ خواستگارها

اما پدر اعتقاد داشتند دخترش باید درس حوزوی رو ادامه بده

به همین خاطر منو بردند خدمت یک خانوم عالمه و من هم به شاگردی لایق بدل شدم!

تا سه سال درس خوندم ومیشه گفت از هم سنهایم سوادم خیلی بیشتر بود....

و با آزادی و شخصیتی که پدرم به من داده بودند درشهر رفت و آمد میکردم

که البته از گوشه کنار به پدر میگفتند : دخترت رو در خانه حبس کن !

چه معنی داره دختر روزنامه بخونه؟

خلاصه محیط شهر تبریز بود و هزار و یک جور تعصب....

برادرهایم همیشه مواظب من بودند  ....

پدرم نسل در نسل در کار فرش بودند و معتمد محل

هرکی مشکل یا اختلاف داشت با کسی ....نزد پدر من می آمدند

همه میگفتند نفس سید حسین حقه.....

روزها همین جور گذشتند تا اون سال محرم و نذری پزون ما.....

تابستون بود و هوا حسابی گرم بود

بساط شربت و خاکشیر براه بود....

یادمه از چند روز پیش خونه ما شلوغ بود و رفت و آمدهای زیادی داشتیم

تا روز اول محرم که دیگهای بزرگ بپا شدند و هر شب پذیرایی از هیات های عزادار....

همه محل به خونه ما میومدند و هم کمک میکردند و هم سینه میزدند و خلاصه.....

منهم در قسمت خانوما بودم و کمک مادر...

فکر میکنم شب سوم محرم بود که برای اولین بار محمد صدرا رو دیدم !

بعدا فهمیدم خواهرزاده حاج صادق ....دوست پدرمه....

................

منو پریسا بهم خندیدم و مادر جون متوجه ما شدند و گفتند:

شما دوتا وروجک چرا میخندید؟

گفتم : هیچی مادر جونم شما ادامه بدید.....

مادر بزرگ یه نگاه به ساعت کردند و گفتند :

برای امشب کافیه .....

ماهم از مادر جون خداحافظی کردیم وبیرون رفتیم....

بعدش سه تایی رفتیم اتاق من و بعد از نیم ساعت اظهار نظر در مورد داستان مادر بزرگ

و کلی حرفهای متفرقه .....خوابیدیم...

                      ..............ادامه دارد

                             پنجشنبه / بیست و نهم / تیرماه

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

قلب من

برای اینکه از اون روز بگم که چطوری تمام حواسمو جذب خودش کرده بود....

دفتر خاطراتمو ورق زدم و به اسم روز موعود رسیدم.....

پس  ادامه ء ماجرا های من در ایران :

از خستگی نمی تونستم چشمامو باز کنم......بخصوص که دیشب هم نخوابیده بودم

بیرون هم که بودیم تشنه مون که شد من دوغ خوردم.....!

حالا حسابشو بکنید دیگه چشمام خواب آلود محض بودند.....

وقتی از پله اومدیم بالا .....

بوی قرمه سبزی مادر بزرگ هوش از سرم برد!

با مریم وارد خونه شدیم و درست به موقع رسیدیم .....

غذا خورده ...نخورده  روی تخت مادر بزرگ از بی خوابی میشه گفت بیهوش شدم....

یادم نمیاد از مریم عذر خواهی کردم یا نه!

وقتی بیدار شدم ......هوا تقریبا تاریک شده بود.....

مادر بزرگ و مادرم  توی هال داشتند صحبت میکردند و پدر طبق معمول اخبار میدیدند....

دست و صورتم رو شستم و یه چای داغ برای خودم ریختم و رفتم پیش مادر بزرگ نشستم

مادرم یه نگاه به من کردند و گفتند:

میدونی چند ساعت خوابیدی؟ داشتم نگرانت میشدم.....

گفتم: دلتون برای شلوغ کردنام تنگ شده؟.......مادر خندیدند

به مادر بزرگ گفتم: مادر جون چرا شب نمیشه؟

چرا امروز اینقدر دیر میگذره؟

مادر جون گفتند:

چون منتظری.....انتظار زمان رو طولانی میکنه....

بعد از چای رفتم طبقه بالا و پشت کامپیوتر نشستم و  وارد اینترنت شدم.....

مریم هم اومده بود......

کلی سر بسرم گذاشت ......منم البته کم اذیتش نکردم....

بعدش از جام بلند شدم و رفتم به گلخونه یه سر زدم.....

عجب قشنگ شده بود ....رنگهای دیوار هنوز کاملا خشک نشده بودند.....

همین موقع زنگ در بصدا در اومد....

در حیاط رو که باز کردم ....عمه جونم پشت در بودند همراه پریسا و پرستو.....

و........یه قفس که یه طوطی خوشمل توش بود....

در نگاه اول یه دل نه صد دل عاشقش شدم......

جالبه که طوطیه هم تا منو دید گفت: سلام .......سلام

خلاصه از این تاریخ عسل بانو هم به جمع دوستانم اضافه شد....

                                       ..........ادامه دارد

                                سه شنبه / بیست و هفتم / تیر ماه

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

مادرم ....

یک بغل نور و گل و عشق تقدیم به نگاه زیبایت.....

مادرم....

یک سبد مهر و عاطفه تقدیم به قلب با صفایت.......

مادرم ....

یک دنیا فروتنی و شرم تقدیم به دستهای مهربانت....

مادرم.....

آنزمان که بی پناه بودم آغوش گرم و پرمهرت جای امنی برای آرامشم شد....

مادرم.....

دوستت دارم  .....تا هستم ....تا همیشه .....

ستایش تو  تجلیل همه خوبیها و مهربانی هاست

در سایه سار وجود تو به عرش پا میگذارم

روزت گرامی باد.....

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نسیم سحری در کوچه های شهر خدا وزیدن گرفت، کعبه خندید و بوی کوثر ناب نبی، آسمان مکه را به آغوش کشید و فاطمه قدم به گیتی نهاد. حوریان به سجده افتادند و صبح، نگاهش را فرو انداخت. مهربان ترین هستی متولد شد و خورشید زنان عالم، جهانی را خوشه چین حضور خود نمود. ای دختر مقدس طاها! ای مادر منور یاسین! باغ نبوت، گواه روشنی تو و گلستان امامت، درخشنده تر از تابناکی توست. باران، از کرامت چادر تو بر زمینیان می بارد و آسمان بر گام های استوار فرزندان تو ایستاده است. ای فراتر از ملکوت! ای وسیع تر از عرش! و ای ریشه دارتر از خلقت! چگونه تو را بستایم که واژه هایم، درکی خاکی دارند؟ مدح تو را زبانی فراتر از آفرینش سزاست. خدا تو را ستوده و می ستاید.

ای ژرفای آفتاب آفرینش، سلام بر تو! 

سلام بر تو که عرش الهی در زیب و زیور ولادتت، سرمستی می کند! سلام بر تو ای دخت محمد (ص)! سلام بر مادری که میلادش، آفرینش پاکی هاست! سلام بر مادری که بهشت زیر پایش بها یافت! روز مادر، به انگیزه ستایش توست و روز زن به پاس شناختن  مقام خدایی تو. ای زلال رسول! ای زهرای بتول! ای ستایش شده روح الامین! مقدمت با زیباترین گلهای بهشتی با طراوت تر باد.

میلادت را ای کوثر لایزال الهی! تا همیشه زندگانی به جشن می نشینیم. قدوم عالم آرایت گلباران.

میلاد بانوی آفتاب و مهربانی و نور مبارکباد

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

عجب شبی بود اون شب !

تا صبح نخوابیدم....

آخرش با سر درد من صبح فردام طلوع کرد!

طبق معمول خیلی زودتر از بقیه بیدار شدم..

..

پاورچین و آروم رفتم تو حیاط.....

 

اون طرف حیاط یک گلخونه ء متروک بود

 

چند روز بود داشتم اونجا رو تمیز میکردم

 

دیگه به مرحله نقاشی رسیده بود.....

 

پنجره ها رو باز کردم و هوای صبح رو یهو بلعیدم .....

 

انگار یه عمر نفس نکشیده بودم .....

 

یه نگاه انداختم به پنجره اتاق مادر بزرگ .....

 

همونجایی که دلم میخواست بودم......

 

میدونستم مادر جون بعد از نماز صبح دیگه نمی خوابند ...

 

ولی نمی خواستم منو با این چشمای پف کرده ببینند....

 

آخه بقول پدر چشما م همیشه منو لو میدن !

 

سطل رنگو برداشتمو شروع کردم ...

 

دیگه یاد گرفته بودم چطوری باید دیوارو نقاشی کنم.....

 

رنگ سبز روشن روشن........فکر میکنم بهش میگن مغز پسته ایی.....

 

و تا ۱ساعت یه طرف دیوارو رنگ زدم....

 

خودم که خیلی راضی بودم....

 

میخواستم دیوار گلخونه برام بشه یه بوم بزرگ ....

 

و یک عالمه آفتاب گردون اونجا بکشم.....

 

زمینه رو که کشیدم ....یه افق و بعدش پس زمینه ء آسمونو کشیدم.......

 

حسابی خوشمل شده بود....

 

دیگه کم کم آفتاب بالا اومده بود که از گلخونه اومدم بیرون

 

باید رنگهای دیوار خشک میشدند تا میرفتم مرحله ء بعد....

 

از پله های پارکینگ داشتم میرفتم بالا که صدای قشنگ مادر جونو شنیدم ......

 

سلام کردم و بوسیدمشون.....

 

بعد هم رفتم کنار مادر بزرگ نشستم و صبحانه خوردم جاتون خالی.....

 

من همیشه یک دونه سیب میخوردم بجای صبحانه اما اونروز یه صبحانه مفصل با هم خوردیم

 

مادر بزرگ یه جور خاصی به من نگاه میکردند.....درست شبیه پدرم و اون چشمای روشن

 

دستامو بالا بردم و گفتم:

 

تسلیم مادر جون ....آره دیشب نخوابیدم.....بلند ترین شب سال بود و ......من تا صبح بیدار

 

بودم

 

مادر جون خندیدند و همه چیز به آرامش رسید.....

 

اینموقع بود که گفتم :

 

شما که فراموش نکردید چه قولی به من دادید؟

 

گفتند : نه .....بعد از شام بیا تا برات داستان زندگیمو بگم .......

 

از خوشحالی داشتم پر در می آوردم....

 

مادر جونو بوسیدمو از خونه شون خارج شدم ....

 

داشتم میرفتم طبقه بالا که یه دفعه یادم افتاد امروز با مریم قرار دارم ......

 

باید میرفتیم خیابون انقلاب و کتاب میخریدیم......

 

تازه یه کمی دیر هم شده بود....

 

سریع حاضر شدم و زدم بیرون ....

 

از پارکینگ که ماشینو بردم بیرون .......مریم روبروم ایستاده بود و.....

 

از اون قیافه هایی گرفته بود که منو به خنده می انداخت !

 

پیاده شدم و تعظیم کردم و گفتم شرمنده.....

 

مریم هم خندید و گفت: سلام استاد ماست مالی......

 

گفتم : سلام عرض شد بفرمایید بنده در خدمتم......

 

.........و خلاصه بد قولیم بخیر گذشت

 

                                    ...............ادامه دارد

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وقتی گفتم :نه !

همه سکوت کردند.....

در مورد شب چله سال ۸۳ دارم حرف ميزنم.....

مدتی بود يه زمزمه هايی ميشنيدم ولی جدی نمی گرفتم....

تا اون شب که همه خونه مادر جون  يعنی طبقه پايين  جمع شده بوديم...

عمو علی توی خانواده چون برادر بزرگ بودند کسی رو حرفش چيزی نميگفت.....

اون شب با گل و شيرينی و هديه اومده بودند.....

منم به روی خودم نياوردم ولی حسابی عصبانی شده بودم....

پريسا خيلی سعی کرد آرومم کنه ولی طفلک نتونست...

خوشبختانه تا بعد از شام هيچ صحبتی نشد ...

منو پدر هم طبق معمول شروع به حاقظ خوانی کرديم...

من ميخوندم و پدر تفسير ميکردند....

صدای ملايم و آرامبخش پدرم همه رو تحت تاثير قرار داده بود....

تا اينکه آخرين غزل رو هم خوندمو پدر هم صحبتشون به پايان رسيد.....

همه دست زدند و آفرين گفتند البته بيشتر برای پدرم.....

داشتم ميرفتم ديوان حافظ رو توی کتابخونه بذارم که عمو علی گفتند :

ممنونم عروسم .....

يه دفعه جا خوردم .....اومدم چيزی بگم .....باز رعايت ديگران رو کردمو ساکت موندم

ولی ديگه از اون موقع هايی بود که پدر هميشه ميگن:

بايد دنبال سوراخ موش بگرديم.........

خلاصه....

گذشت تا اون لحظه رسيد که عمو علی شروع کردند در مورد منو رضا حرف زدن ...

که فلان کارو براشون ميکنمو و .........

پدر متوجه حال من شدند...

و بی مقدمه گفتند : بايد نظر دخترمو هم بدونيد!

عمو شوکه شدند و رو به من گفتند :

خب نظرت رو بگو عمو جون!

من منتظر همين بودم و خيلی راحت و ساده گفتم:

شما به من لطف داريد اما من موافق نيستم....يعنی پاسخ من نه هستش !!!!

يه دفعه همه ساکت شدند....عمو با دهان باز و متعحب داشت منو مستقيم نگاه ميکرد!

من نمی دونستم چی کار بايد بکنم اما خيلی آروم شده بودم......

يه دفعه عمو از جا بلند شد و با عصبانيت گفت: تو چی فکر ميکنی دختر؟

گفتم: من فکر ميکنم هيچکسی نبايد برای آينده ديگری اينجور تصميم بگيره....

در ضمن يادتون باشه من جايی بزرگ شدم که آدما خودشون تصميم ميگيرن....

و اينجا مثل هميشه پدرم بدادم رسيدند...

و گفتند: علی جان اينجا ما نمی تونيم قضاوت کنيم....

و عمو علی که فکر ميکنم از عصبانيت داشت ميلرزيد به پدر مهربونم گفت:

همين ديگه !دختر بزرگ کردی ! کپی خودت!توهم به حرف کسی گوش ندادی!

معلوم نيست شما به کی رفتيد!

اينجا بود که مادر يزرگ فهميده و عزيزم به دفاع از پدر گفتند:

من ميدونم .....به پدرتون.....علی جان داری ناحق ميگی.....

پدرتون هم وقتی با من ازدواج کرد همين حرفو پدرش بهش گفته بود!

من هاج و واج داشتم به مادر يزرگم نگاه ميکردم ...

يادم نمی ياد چه وقت عمو علی و خانواده اش رفتند.....

جمله آخر مادر يزرگ منو حسابی برده بود تو فکر.....

اون شب هيچکس راجع به اين موضوع حرفی نزد.....

آخرشب همه رفتند.....

مادر و پدرم هم رفتند طبقه بالا...

اما من پيش مادر يزرگ موندم....

يه چيزی داشت اذيتم ميکرد.....

با مينو خانوم که پرستار و همدم مادر جونم بود ....خونه رو مرتب کردم....

تقريبا کارا تموم شده بود که يواشکی به اتاق مادر يزرگ سرک کشيدم.....

مادر نورانی من بر سجاده نشسته بودند و تسبيح در دست ذکر ميگفتند.....

اومدم برم که صدام کردند....

با شرمندگی رفتم جلو.....

و عذر خواهی کردم که مزاحمشون شدم....

مادر بزرگم با نگاه نافذ و چشمای روشنشون نگاهم کردند و گفتند :

بشين ميخوام باهات حرف يزنم....

منم آروم کنار سجاده سبز رنگ مادر جون نشستم.....

اومدم چيزی بگم که مادربزرگ گفتند: فکرشو نکن .....هر کاری که فکر ميکنی درسته

انجام بده البته با مشورت پدر و مادرت....

ميدونی وقتی پدرت تصميم گرفت با مادرت ازدواج کنه....

خيلی ها جنجال درست کردند اما منو پدر بزرگت موافق بوديم

ميبينی که اشتباه نکرديم.....

گفتم: مادر جون گل من ميخوام برام تعريف کنی....همه چيزو از قديما....

نگاه مادر بزرگم رفت اون دور دورا.....

بهم گفتند: تا حالا کسی از من نخواسته بود......باشه

ولی امشب نه .....

باشه برای فردا شب...

منم بوسيدمشونو  موقع بيرون رفتن گفتم :

شب بخير ماه تابانم !

و مادر بزرگ گفتند: خيلی وقت بود کسی به من نگفته بود ماه تابان

فقط پدر بزرگت منو به اسم کامل صدا ميکرد...

گفتم: خب مگه نگفتید  منو پدرم به پدربزرگ رفته اخلاقمون؟.....

پس شب بخير ماه تابان زيبا

و از اتاق خارج شدم

توی راه پله کمی ايستادم و به ماه زيبا نگاه کردم....

و توی دلم برای مادر بزرگم دعا کردم....

                          .........ادامه دارد با داستان ماه تابان دختری از شهر تبريز

                        چهارشنبه / بيست و يکم / تير ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

خب اينم از پايان جام جهانی فوتبال !

و بالاخره جام در دستان کاپيتان تيم خوش تکنيک ايتاليا آرام گرفت

راستش از ته دل خوشحالم که ايتاليا قهرمان شد

البته بماند که من طرفدار تيم اسپانيا بوده و همستم

اما حداقل خوشحالم که فرانسه قهرمان نشد

يه جور اين بازی فينال جنبه حيثيتی داشت !

حالا ميگم چرا...

چون اين تيم فرانسه که به مدد شانس تا فينال بالا اومد

 در مرحله نخست بازيها ...اگر تيم کره جنوبی گرفتار قضاوت نا عادلانه

داور نميشد.....محال بود تيم فرانسه بتونه حتی از مرحله اول صعود کنه....

حالا بگذريم که هر چی گذشت تيم فرانسه بهتر بازی کرد

البته به مدد بازی خوب کاپيتانش و حيله گری های آنری !

در بازی با اسپانيا شاهد بوديم که با فريب داور چطور فرانسه به گل رسيد!

بگذريم ..........

بهر صورت خوشحالم که ايتاليا قهرمان شد

تاب تاب ...تاب بازی....

يک درخت بزرگ و تناور گردو.....

وسط يک خونه ء قديمی و زيبا....

سه تا دختر شيطون...

و البته سر دسته شون خودم

يه تابستون گرم اما ييلاقی....

و يک عالمه سر و صدا ....

يادش بخير!

هنوزم وقتی موهامو ميبافم ياد دستای سپيد و قشنگ مادر بزرگم می افتم !

چه روزايی بود اون روزا که صف می بستيم تا مادر جون مو هامونو مرتب کنند...

خداييش چه حکومتی ميکرديم

واقعا روزای بچگی چه حال و هوايی داره

هنوزم وقتی يه بچه ميبينم دلم ميخواد باهاش بازی کنم....

 

اما وضع روحی خودم...

ای بدک نيستم ...کم غصه نمی خورم !

اما هنوزم دلم اسيره

از تنهايی داره ميميره .....شاعرم بودم و نمی دونستم !

کاريش نميشه کرد .....

ساده عاشق نشدم که زود فراموش کنم.....

آسون دلم گرفتار نشده که راحت بگذرم.....

بخاطر اين عشق..... دل شکستم .....غصه خوردم......گريه کردم.....و....

عشقم رنگ خودمه .....سر سخت و صبور!

من با همه خوبی ها و سختی ها راهرو اين راهم .....

سنگهای ملامت را دونه دونه با سر انگشت مهربانی بر ميدارم......

سبد پايانم را در پيچ اول راه ميگذارم و يک سبد پر از صبر برميدارم !

برام دعا کنيد ....خيلی گيجم !

راستي؟

(آهنگ وبلاگو گوش کرديد؟ نظرتون چيه؟)

در ضمن   به اين وبلاگم هم يه سر بزنيد ...

http://rain2006.blogfa.com

منتظرتون هستم !

يا حق

                                   دوشنبه / نوزدهم / تيرماه

                    ...........مسافر ديار ياد تو

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 ابري نيست
 بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها روشني من گل آب
پاكي خوشه زيست
 مادرم ريحان مي چيند
 نان و ريحان و پنير آسماني بي ابر اطلسي هايي تر
رستگاري نزديك لاي گلهاي حياط
نور در كاسه مس چه نوازش ها مي ريزد
نردبان از سر ديوار بلند صبح را روي زمين مي آرد
 پشت لبخندي پنهان هر چيز
روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست
چيزهايي هست كه نمي دانم
 مي دانم سبزه اي را بكنم خواهم مرد
مي روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سايه برگي در آب
 چه درونم تنهاست


سهراب سپهری

             يکشنبه / هجدهم / تيرماه

                                  تنها ترين ساحل

نوشته شده در شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

در كوچه باغهاي خيال به جاي قدمهايت مي نگرم

كه آرام از گذرگاه ذهنم دور مي شود...

از قدمهايت پرسيدم ...

آيا روزي مي رسد كه باز مهمان جاده سكوت من شوي..؟

با تبسم جوابم داد ..

...اندكي صبر....

بر ديوار لحظه هايم؛؛ سايه خاطراتت مي نشيند...

سرد است؛ همچون نسيم صبحگاهان....

از سايه ات پرسيدم....

آيا روزي مي رسد كه باز در آيينه سرنوشتم ببينمت...؟

جوابم داد ...

...اندكي صبر..

الهه مرگ ؛عشق را در تابوت جدايي جاي داد ...

در  واپسين لحظه ها ؛ به چشمانت خيره شدم...

‹‹ به جايي كه تنها پناهگاه من است...››

بي صدا؛؛ فرياد زدم....آيا باز ترا خواهم ديد...؟

نگاهت همچون بوسه اي گرم بر رخسار سردم نشست...

و آهسته زمزمه كرد....

..اندكي صبر...

..اندكي صبر...!

 اما

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

            جمعه / شانزدهم / تيرماه

                                  ......غمگين نرين غريب دنيا

نوشته شده در جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

يک سبد پايان برای دلم ....

و يک شاخه عشق برای تمام آنهمه تنهايی هايم....

هرچی دوست دارم راهيِ عدم ميشه....

دلبستگی هايم به پايان نزديکه....

يه حس غريب باز منو اينجا کشيده....

بنويس از سر خط....

يکی داشت و يکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت

من بودم !

يکی خواست و يکی نخواست! اونی که خواست تو بودی و اونی که جدايی

رو نخواست من بودم !

يکی بود پس کی نبود ؟

يکی بود و يکی نبود ! اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !

يکی آورد و يکی نياورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هيچکسی

ايمان نياورد من بودم !

يکی بردو  يکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم !

يکی گفت و يکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دردشو نگفت من بودم !

يکی موند و يکی نموند ! اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو 

نمی تونست که بمونه من بودم !

يکی رفت و يکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو توی

قلب هيچکس نرفت من بودم !

و ديگر هيچ !

امروز يک دهه از روز پايانم ميگذرد...

و من هنوز گيج لحظه ء باختنم .....نشسته ام...

هنوز نتوانستم برخيزم......

نتوانستم....

و بازهم هيچ....

ننويس ديگر از سر خط !

در ورای ذهنم يک گودال عميق حفر شده....

ومن زنده به گور ترين عاشق دنيام.....

آمدی برای دلم فاتحه يادت نرود !

اينجا آرامگاه عشق منست....

آرامگاه ؟!

                             چهارشنبه / چهاردهم / تير ماه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

کوله بارم چه سبک شده است....

فقط يک قلم و يک دفتر....

به آنهم دل نمی بندم.....

تا ديروز يه عالمه ياد و خاطره و عشق بود در کوله بارم....

اما در حضور سرد تو همه يخ بست و فنا شد....

ديگر بر کوله بارم قفلی از جنس تنهايی ميزنم ....

ميدانم دوست داشتنم....بودنم.....و ماندنم ديگر هيچ مهم نيست !

من مسافر راههای تو در توی مه آلودم.....

 و اين مسافر در اين وبلاگ هم مينويسد:

 

http://rain2006.blogfa.com

يا حق

                                    جمعه /نهم /تيرماه

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

شهادت بانوی هر دو عالم

حضرت فاطمه (س)

ياس پر پر مولا علی(ع)

تسليت باد

نوشته شده در چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

قول داده بودم که ديگه از خودم هيچی ننويسم!

قول داده بودم از تو هم ننويسم !

اصلا قول داده بودم محو بشوم در واژه های غريب....

سرم را بالا ميگيرم تا قطره اشک تنهايی ام مجال بروز نيابد....

چشمانم را می بندم تا اشک در پشت تمام دلتنگی هايم پنهان شود....

اما

از گوشه چشمم اشک ميچکد و دستانم از داغی آن ميسوزد....

اشکم را ميچشم.....شور نيست.....تلخ تلخ است!

ديگر قول ميدهم گريه هم نکنم....

کلمات راه نفسم را گرفته اند....

حتی بغض هم راه آه را بسته است.....

اصلا قول ميدهم ديگر نفس هم نکشم!

اما قول نمی دهم دوستت نداشته باشم....

نديدنت آتشم زد و نبودنت به خاکسترم نشاند.....

و من اينجا بی آنکه پريده باشم سوگوار بالهايم هستند.....

ميدانم اين حق دل من نيست اما....

چاره در چيست؟

عبور؟

پدرم ديروز با خود زمزمه ميکردند : عبور بايد کرد

اگرچه آب بالش خوبيست برای خواب آرام و ترد نيلوفر.....

گفتم: من در اين آبادی پی چيزی ميگشتم....

پدرم متوجه من شدند و با خنده گفتند :

بازم دلت برای مشاعره تنگ شده؟

گفتم : اونم از مدل شعر نو....

بعدش دوتايی اومديم توی خونه.....

و فرشته ء من (مادرم) در حال بافتن بودو با نگاه مهربونش

وجودمو سر شار از گرمی کرد.....

به مادر گفتم : زندگی خالی نيست؟

مادر گفتند: نه.....مهربانی هست سيب هست....ايمان هست...

گفتم : اما فقط تا شقايق هست زندگی بايد کرد!

و فرشته ام را بوسيدمو به اتاقم آمدم....

و اينجا دارم مينويسم ....

به قولم نتونستم وفادار بمونم...

راستی چرا امروز ما سه نفر همه شاعر بوديم؟

                                   چهارشنبه / هفتم / تير ماه

نوشته شده در چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 


 

کودکي که قرار بود بزودي متولد شود ، نزد خدا رفت و پرسيد، مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي ، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعداد بسيار فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام ، او در انتظار تست و از تو نگهداري خواهد کرد.

کودک گفت: اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي است.

 خداوند گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي شد.

کودک ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم که مردم چه مي گويند ، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به سوي مرا خواهد آموخت. اگر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود ، اما صدايي از زمين کودک را فرا مي خواند ، کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي سؤال ديگري از خداوند پرسيد: خدايا، اگر من بايد همين حالا بروم ، حداقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند بار ديگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد ، به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني.


نوشته شده در سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥ ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من ندیدم دو صنوبر را دشمن باهم...

تو اگر در تپش باغ خدارا دیدی همت کن...

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

یاد من باشد...

بگذاریم که احساس هوایی بخورد

کار ما نیست شناسائی راز گل سرخ...

و عشق ...

چه خوب بود روزگار بی دانشی !

آب بی فلسفه ميخورديم.....

چه روزهای بی بهانه ايی بودند کودکی ها.....

به نگاهی و نوازشی و عروسکی دل خوش بوديم.....

چطور گذشتند آنهمه حس قشنگ؟

ياد اون روزايی که بی خيال هشت کتاب سهراب را در دست ميگرفتيم و زمزمه ميکرديم:

عشق صدای فاصله هاست ........

و می خوانديم و می خوانديم و در عبور لحظات غرق ميشديم....

حالا هم سهراب ميخوانم

تقريبا هر روز....

اما با هر کلمه ميروم در دنيايی ديگر و حال و هوايی خاص.....

حالا ميدانم که اين جمله به چه معناست: عشق صدای فاصله هاست....

فاصله ها را با تک تک سلولهايم حس ميکنم.....

و ميدانم که دورها آوايی ست که مرا ميخواند....

و ميدانم لادن هيچ کم از لاله قرمز ندارد.....

و ميدانم که قد قامت سرو يعنی چه.....

من با شعرهای سهراب زندگی ميکنم.....

من تنها نيستم !

هر چند دستهايم در دست ترد ثانيه هاست!

هر چند ميروم تا هيچ .....

اما ميدانم حرفهايم مثل نقره تميز است !!!

و ميدانم که روزی خواهم آمد ....

و ميدانم جار خواهم زد : آی شبنم.... شبنم.... شبنم !

و خواهم آمد و ندا خواهم داد ای سبد هاتان پر خواب سيب آوردم ....

سيب ســــــــــــــــــرخ خورشيد.....

و ديگر هيچ....

                بدون تاريخ........

                              .......برای فردا

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

تو سکوت زرد پاييزکه علاج هر چی درده.....

 

يه مسافر دنبال دلش ميگرده.....

 

مي نويسه عاشقونه روي ديوار شبونه......

 

توی بيداريه آهن هيچکس عاشق نميمونه....

 

 با دلي لبريز حسرت اين مسافر گريه کرده دلشو داده به کسي که ميدونه بر نميگرده.......

 

                                  پنجشنبه /يکم /تيرماه
 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥ ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت