راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

شايد جالب باشه براتون که سال ۸۳که ايران بودم

يه سفر داشتم به شلمچه....

يه حال و هوای خاصی داشت.....

من جنگ ايران و عراق رو بخاطر ندارم....

 

اما برام مهم بود بدونم اون موقع ها چه اتفاقاتی افتاده بوده....

خلاصه کنم براتون...

سفری که به جبهه های جنوب داشتم به جايی رفتيم که بهش ميگفتن:

دهلاويه...

ميگفتن اين قطعه از خاک خيلی مقدسه....

يه گوشه ی اين زمين مقدس يه تابلو نظرمو جلب کرد که روی اون نوشته بود:

محل شهادت ِ شهيد دکتر مصطفی چمران

منم که هميشه آماده ی سئوال کردن بودم و هستم.....

از کسيکه با منو پدرم همراه بودند و صد البته راهنمای گروه...

چندين سئوال مسلسل وار پرسيدم ....

و بنده خدا تا جايی که ميتوانست جواب منو داد....

اما خب بماند که شخصيت خاص شهيد چمران شديدا منو تحت تاثير قرار داده بود...

و در بازگشت به تهران منو راهيه موزه شهدا کرد و تا يه حدی اززندگی آن عزيز

اطلاعاتی کسب کنم....

اينکه ايشان هميشه شاگرد اول مدرسه بودند....

و در رشته الکترو مکانيک درس ميخوندند.....

بورسيه تحصيلی گرفتند و به آمريکا رفتند....

ودر اونجا در رشته ی فيزيک پلاسما که شاخه ايی از فيزيک اتميه درس خودشونو ادامه دادند..

و به علت عضويت در انجمن اسلاميه دانشگاه بورسيه ايشان قطع شده بوده...

و دکتر چمران پس از اخذ مدرک دکترا از طرف ناسا....

يا همون سازمان فضايی آمريکا ...دعوت به همکاری ميشوند...

ولی ايشان نمی پذيرند ....

و به ناگاه به کشور لبنان ميروند...

و به جبهه مقاومت عليه صهيو نيستها می پيوندند.....

و پس از انقلاب در ايران .....به کشور خويش باز ميگردند....

و در مقامهای مختلف قرار ميگيرند ....

وپس از آغاز جنگ......با جذب داوطلبان .....يک گردان پارتيزانی را تشکيل داده ....

و به حبهه ميروند....

وچند بار زخمی ميشوند و هر بار پس بهبودی به جبهه برميگشتند....

و سرانجام در منطقه دهلاويه.....در سال ۱۳۶۰.....به شهادت ميرسند....

نامش گرامی ويادش جاودانه در قلبهای ما باد....

او که عارفی حقيقی و عاشقی بنام در ميان فرشتگان بود....

 

واما مردی از تبار کوير اما از جنس باران....

دکتر علی شريعتی

دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .
دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.
در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.
دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .
در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .
دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ... آشنا شد .
در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .

دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در ساوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد....

دکتر علی شریعتی

از دکتر شريعتی کتب بسياری بر جای مانده است ....

 کتابهای کوير....هبوط...آری اينچنين بود برادر....

و فاطمه فاطمه است.....فلسفه نيايش ...و ...

و در اينجا قسمتی از نوشته های ايشان را می آورم...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسيار مشتاقم تا از خاک گلويم سوتکی سازد.

گلويم سوتکی باشد در دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد.

تا بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را


.........

برای کسب مطالبی بيشتر به وبلاگ :

http://rain2006.blogfa.com

مراجعه کنيد .

يا حق

                 چهارشنبه / سی و يکم / خرداد ماه

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هيچ جنبشی نيست و دستها در قطبی ترين فصل رويش اسيرند!

ومن در اين قطعه از خاک سوگوار يک جوانه ام

ساقه هايی که در تنهايی روييدند و ......در تنهايی پژمردند!

واين گناه هماره ء عشق است...

عشقی ممنوع.....

در خاکی غريب.....

ميدانم حق عاشق شدن را از من گرفته اند .......

اما دل بود و يک صدای آشنا از آنسوی پنجره تنهايی ام......

نمی دانم به کدامين شلاق مجازات ميشوم ......

اما دلم برای دلم ميسوزد!

همه ميگذرند و ميخندند بر سادگی ام.....

هيچکس تنهاييم را حس نکرد .....

هيچکس هم آوازم نبود ....

اما من با همه خواندم و سوختم و سکوت کردم......

ميخواهم از زخم دهان بازی بگويم که ذره ذره داره آبم ميکنه......

از هيچکس گِله ندارم.....

بقول فروغ : سهم من آسمانيست که آويختن پرده ايی آنرا از من ميگيرد....

ومن همچنان در پشت اين پنجره ء تاريک و از ورای همه ديوارها.....

تو را می نگرم که چه ساده و ساکت تنهايم گذاشتی.....

و من تنها برای تنها نبودن دلت دعا ميکنم !

آخه عادت ندارم کسی را نفرين کنم......

عادت ندارم غم خويش را با کسی قسمت کنم....

عادت ندارم بهت تنهايی ام را به گردن ديگری بياندازم.....

و عادت ندارم دوستت نداشته باشم.......

در اين حصار ساده ء من هيچ پرنده ايی در سيمهای خاردار غم تنها نمی ماند.....

و نيز عادت کرده ام اگر نگاهی را غم آلود ببينم .....

حتی اگر کاری از من بر نمی آمده ....

چشمانم را به آن نگاه تبدار قرض دهم تا بيشتر ببارد و خالی شود ....

...... سبک شود از دلتنگی ها.....

اما...

هيچکس مرا به اين نکته واقف نکرد که :

هيچکس .....هيچکس در لحظه ء بارش نگاهت در کنارت نخواهد بود!

و تو تنها ترين ابر دنيايی که بر کوير می باری ومی باری.....

و من عاشقانه کوير را دوست دارم.....

آن لبهای خشک و نگاه صبور را که بر دل زمين آرام گرفته است......

بر تنهايی ام سو گوار نيستم ...

بر نبودنت اشک نمی ريزم....

من به نگاهی دزدانه از پشت شيشه در لحظه عبور تو از کوچه ء دلم راضی ام !

ببين چقدر قانعم ؟؟؟

نيازی نيست سرت را بالا بگيری .....من رايحه ء چشمان تورا از حفظم !

نيازی نيست چيزی بگويی....من طنين صدای تورا در قلبم ميشنوم !

ديگر ميدانم چه کسی در قلبم نشسته است......

من بی حضور تو هنوزم عاشقم!

عاشق و تنها و صبور....

هيچکس ناله ام را نخواهد شنيد....

بارها گفته ام و بار دگر ميگويم...

فرياد من يک آه خاموش است !

از تبار عاشقانی هستم که به دور از تمام هياهو های زمين....

در معبد مقدس صبر نماز عشق را در پی قد قامت استقامت بر پا ميدارند....

و اگر نفس ياری کند ....تورا در هر باغ خواهم بوييد..........

و اگر آه خاموش بماند .....تورا در هر نفس فرياد خواهم زد.....

و اگر دل تاب بياورد......رهاييت را نقاشی خواهم کرد.......

چيزی نمانده از اين شب تاريک ....

سحر نزديک است!

سحر نزديکتر از نزديک است !

 

                                  سه شنبه/سی ام/خرداد ماه

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اصلا يه کاری.....

سکوت ميکنم ....مثل خودت.....

هميشه من کلامم و تو سکوت .....

سپيد مينوشتم در زمينه ء مشکی.....

درست مثل دلم....

حالا بر عکس.....

من کمم اما زيادی عاشق شدم ....

آره؟؟؟؟؟

باشه........ميرم تو شهر سکوت و خانه ء تنهايی ام.....

و در کنار همه ء تنهايی هايم ...

و در حريق سبز دلم....

سکوت ميکنم.....

چرا که اسيرم....

اسير يک بغض مبهم ....

در بغضی مبهم اسيرم....

بر ديواری از جنس صبر عکس تنهايی ام را آويخته ام.....

خيلی غمگينم....

و سکوت تنها راه منست ...

سکوت!

 (آدرس ذيل وبلاگ پريسای گل منه .....)

http://p-taravat.persianblog.ir

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

قلب شيرين... اولين عشق من... اثري از جودور

می گی چند تا دوست دارم.....!

چند تا......چند تا.....

عدد بگم؟

بازم بازی با کلمه؟

عصبانيم ميکنه اين حصار اعداد.........

مگه ميتونم بگم چند تا دوست دارم ؟

اصلا مگه دوست داشتنت رو با عددها ميشه شمرد؟

وقتي مي گم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم  

 

گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام .اما....

 

ميدونم واژه ها فقيرند برای بيان آن همه کلمه ....

 

ميخواهی واقعا برات بگم دوست داشتن برای من به چه معناست؟

 

دوستت دارم!

 

اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ ! همين جمله ي  كوتاه !

 

آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم يعني بي حضور تو

 

زندگي برايم بي معناست . بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ

 

ميگردد ! دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزميني كه تخت

 

پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم . دوستت دارم يعني مي خواهم در سايه سار نگاه پر

 

مهرت لحظه هارا بيا سايم و در پهنه ي پر احساس كلامت نفسي  تازه كنم . ....

 

 و تا ابد تفرجگاهم آبي بي كران آسمان و سرخي شور انگيز خورشيد قلب تو باشد...

 

.................

 

 كبوتر سپيد وجود من بي حضور تو جان خواهد باخت ! 

 

وقتي سخن از عشق به ميان مي آيد ضعيف ترين موجود نيز

 

توانمند مي شود و ما در پرتو اين عشق قدرتمنديم ......

 

نمی بازم ......نمی بازم عشقم را....

 

. حتي به قيمت زندگي !

 

در زمانهايی نه چندان دور....

 

 همچو كوهي بودم استوار....

 

 قد بر افراشته بودم به بهانه سر سختي !

 

به عشاق می خنديدم و عشق را تنها بازيچه ايی می پنداشتم!

 

 چون سنگ مقاوم وبي نفوذ! هرآنچه پيش آمد به طعنه ء انكار پس زدم . وتو

 

آمدي!و چون قطرات نرم و زلال آب در من نفوذ كردي! و آن كوه استوار  در مقابل تو

 

به زانو درآمد ! نرم شد و غوغاي درونش در آرامش نگاه پر مهر تو آرام گرفت و ديد

 

كه بي حضور تو بي بهاست و سلام تو توان اوست ! پس وقتي مي گويم دوستت دارم

 

تنها يك جمله نگفته ام! دنيايی را به تصوير كشيده ام ! سر زميني را از عمق وجود

 

خويش...! سر زمين دل !و اين كلام قلبيست كه با هر تپش خود 

 

ميگويد: دوستت دارم....... 

 

پس نگو چند تا دوست دارم....

 

نخواه دوست داشتنم را در قفس اعداد گرفتار کنم....

 

يادت باشه دوست داشتن ماوراء جسم و در هوای خنک روح پرواز ميکنه....

 

واين شعر سهراب تقديم به کسيکه واقعا دوسش دارم:

 

 

 

صدا كن مرا،


صداي تو خوب است...


صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است


كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش


من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم...


بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است...


و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد...


و خاصيت عشق اين است...

 

كسي نيست،


بيا زندگي را بدزديم، آن وقت


ميان دو ديدار قسمت كنيم...


بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم...


بيا زودتر چيزها را ببينيم...


ببين، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض


زمان را به گردي بدل مي كنند....


بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام....


بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را....

 

مرا گرم كن....


(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد


و باران تندي گرفت


و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،

 
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند..


من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم...


من از سطح سيماني قرن مي ترسم...


بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است....


مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد...


مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات...


اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا...


و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو،


                                                                بيدار خواهم شد....


و آن وقت


حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم، و افتاد....


حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.....


بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند....


در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت


قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست....


بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.....


چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد....


چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد....

 

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،


ترا در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

 

          

 قدم زدن در بهشت... اثري از اوژنه اسميت

 

 

I Love You

 

Don't Forget

 

در ضمن خدمت دوستانم عرض کنم که آدرسهای ذيل لينک های وبلاگهای ديگر من هستند:

 

http://sea2004.persianblog.ir

 

http://sepidaretanha.persianblog.ir

 

واين دو وبلاگ که آدرس ميدهم تازه  شروع کرده ام :

 

http://rain2006.blogfa.com

 

http://sahel2004.blogfa.com

 

منتظر حضور مهربانتون هستم....

 

يا حق

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .
 
وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند

 قطره   قرض دهد . .....
 
جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  وجود من به اشك تبديل

شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است . ...
 
گلها گفتند : راست مي گويي ،


چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟

 
 
جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟!!!!


 
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو

 بايد بهتر از هر كه بداني كه شقايق چقدر زيبا بود ....!!!


 
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه،

ميکرد.... من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .....!!!

زندگي خالي نيست :


مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست . ...


آري...


تا شقايق هست , زندگي بايد كرد. ....


در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح


و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد


بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .....


دورها آوايي است , كه مرا مي خواند....

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

سرم حسابی درد ميکنه....

همين الان از بيرون اومدم خونه.....

باخت تيم ملی عجيب ناراحتم کرده.....

هوای دلگير اينجا هم مزيد بر علت شده....

رفتم کنار تايمز ....همون رودی که هميشه آرومم ميکرد....

اما اونم  غم چشمامو که ديد طاقت نياورد و گريست.....

اومدم خونه که به بهانه شانه های پدر و نگاه مادر آروم بشم ....

اما هيچکسی خونه نبود و يه تيکه کاغذ روی ميز بود که : ما بيرون هستيم !

و حالا من اومدم اينجا تا آروم بشم.....

اول آهنگ وبلاگو عوض کردم....که خودش يه جور تنوعه.....

بعدش پنجره رو باز کردم که هوای خنک توی اتاق پيچيد....

و حالا.....

دارم مينويسم.....از تو؟

خب من هر چی بنويسم رنگ تو رو داره.....

دستام اسمتو با چشمای بسته مينويسه.....

ميدونی آسمون خيلی عجيب بود....

يه حس غريبانه داشت....

شايدم يه بغض سخت...

پياده رفته بودم .....تا اينجا آسمون چند بار گريست...

دوست دارم تمام جاده های جهان رو پياده برم....

دلم ميخواد مسافر همه راهکهای دوستی بشم و به نقطه ی تلاقيه نور و چشم برسم....

و در تضاد همه ء لحظه های تنهايی و نوسان در جمع بودن ....

و در اخلاص صميمی ترين حس در نگاهت حل بشوم.....

چی گفتم؟

خودت ترجمه اش کن......

يک کلام.....بازم بگم؟

دوستت دارم....

بازم اعتراف؟

خب آره مگه بده؟

گفتن جمله ء دوستت دارم شهامت ميخواد....

و اگر کمترين نا خالصی توی اين حس باشه .....يه جايی خودشو نشون ميده....

مگه نه؟

حالا چی فکر ميکنی......دوست دارم يا نه؟

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

اگر چه جای دل دريای خون در سينه دارم

ولی در عشق تو دريايی از دل کم ميارم

اگر چه روبرويی مثل آئينه با من

ولی چشمام بسم نيست برای سير ديدن

نه يک دل   نه هزار دل  

  همه دلهای عالم 

همه دلها رو ميخوام 

که عاشق تو باشم...

توئی عاشق تر از عشق    توئی شعر مجسم

تو باغ قصــــه    از تو     سحر گل کرده شبنم

تو چشمات خواب مخمل   شراب ناب شيراز

هزار ميخونه آغاز     هزار ويک شب راز

                   ميخوام تو رو ببينم  

     نه يک بار نه صد بار     به تعداد نفس هام  

 برای ديدن تو  نه يک چشم   نه صد چشم    همــه چشمها رو ميخوام

تو رو بايد مثل گل نوازش کرد وبوئيد

باهر چی چشم تو دنياست  فقط بايد تو رو ديد

تو رو بايد مثل ماه   رو قله ها نگاه کرد

با هر چی لب تو دنياست  تو رو بايد صدا کرد

   ... ميخوام تو رو ببينم  نه يک بار نه صد بار    به تعداد نفسهام 

برای ديدن تو   نه يک چشم نه صد چشم همه چشمها رو ميخوام

سلام عشق آسمانی ام.....

راستش داشتم آهنگ ابی رو گوش ميدادم خيلی برام جالب بود ....

يه جورايی به دلم نشست .....اينجا نوشتمش...

بعضی اوقات يه شعر يا ترانه وصف الحال آدم ميشه......اينم از اون موقع ها بود

راستی ميگن گل سرخ نشونه ء عشقه......

توی تمام خاکستری های وجودم گشتم و يک گل سرخ بيشتر نبود......

اونم تو بودی و هستی و خواهی بود......

راز پروازم دوستت دارم

آسمون ابريه ....خورشيد با تمام وجود برای موندن تلاش ميکنه

گاهی اتاقم تاريک ميشه .....گاهی روشن

درست مثل دل آدما.....

اما اگر ابرا هم پيروز بشن اونی که موندنيه خورشيده

ابرا رفتنی اند !

هر چند بارون قشنگترين قصيده ء عاشقيه اما آفتاب بعد از بارون

و اون رنگين کمون زيبا ......بارون رو زيبا تر ميکنه

ميخوام بگم همه ء تضادها بد نيستن......

سياهی در کنار سپيدی زيباست......

و عشق در کنار دوری......

و مطمئن هستم نيروی عشق بر دوری ها غلبه خواهد کرد......

تو روبروی من.......همسايه ء من .....و نه.....در درون وجودم زندگی ميکنی.....

لحظه های با تو بودن ......زود ميرن و تموم ميشن ومن متحيرم چرا زمان

اينچنين نا مهربانه.....

ميخوام با تو بودنم را در سقوط تمام ساعتها جشن بگيرم......

زمان قلبش بايستد از شيفتگی من...........

من .....مجنون ترين غريب روی زمينم ......

در تک تک لحظاتم مثل نفس جريان داری.....

آسمانم .....دوستت دارم

اگه دوست داشتنم برات کمه منو ببخش ......

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

حروف ؛ کلمات ؛ همه با هم کم شده اند!

يه زمانی حرفهام آنقدر زياد بودند که زمان برای گفتنش کم می آوردم....

اما حالا زمان در بيهودگی محض می چرخد و می چرخد و.....

سرانجام سر بر بالش شب فراموش می شود!

ميخوام بگم : بريده ام......

کم آورده ام !

اعترافه؟

ای ميشه اينجوری گفت !

تازه اگر هم اعتراف نکنم از زمين و آسمون داره ميباره !

من مصلوب دل خويشم ......

مصلوب غمهايی که دوست داشتنت بر دلم نشانده است.......

دلم مثل يه پرنده افتاده توی قفس دلتنگی و از بس خودشو اينور و اونور ميله های قفس زده

پر و بالش زخمی شده و حالا حتی اگه در قفس باز بشه.....

نای پرواز نداره!

چرا هميشه بايد از قوّت گفت ؟

پس هجای از پا در اومدن چی؟

گاهی زانو ميزنم و گريه ميکنم......

ناتوانی ام را جشن ميگيرم!

وقتی حسابی از ته دل گريستم ......چشمهايم را همانجا جا ميگذارم و......

دوباره بر دنيای سنگی لبخند ميزنم !

خنده داره نه؟

اين تکرار در تکرار روزهايی ست که ناشکيبا و بدون توقف ميگذرند.....

پدرم ديروز ميگفتند : اين کلنجار سپاه نور و ظلمته.....

گفتم : اونوقت من در کجا ايستاده ام؟

گفتند : خودت چی فکر ميکنی؟

گفتم : در سايه روشن ميان نور و ظلمت !

پدرم با تعجب به من نگاه کردند و گفتند: در مرحله ء بين شک و يقين؟

سرمو مثل هميشه انداختم پايين و گفتم : نمی دونم .......

تا بحال فکر ميکردم مجنونم.....اما حالا حتی مجنونم نيستم !

سرگشته ام ....سرگشته....

پدرم کنارم آمدند و گفتند : اين سرگشتگی اول يقين مطلقه ....دوام بياور و توکل کن!

ديگر هيچ نگفتم و مثل هميشه کنار پنجره رفتم ....

و نوشتم : پنجره يک دريچه است به خنکای ذهن !

و غروب آفتاب منو برد به روزهای کودکی ام ......

خونه ء مادر بزرگ در تبريز.....

همونجايی که شادی هايم را جا گذاشتم و از دنيای سادگی ها پاورچين دور شدم!

بوی حوض حياط مادر جون .........ناخود آگاه نفس عميق کشيدم و چشمامو بستم و ....

رفتم به هفت سالگی ام.....

يه دختر با موهای بافته......لباس آبی.......و چشمهای روشن و شيطون......

و يه دنيا تخيلات ناب و قشنگ......

و حوض مادر بزرگ و آب تنی های سر ظهر و يه عالمه سر و صدا .....

....و خواب بعد از ظهر ....که البته يواشکی با پريسا از خوابيدن در می رفتيم!

و خنده های يواشکی و ريز!

چشمامو باز ميکنم و لبخند از چهره ام محو ميشود......

و خودمو در دنيای ديگر ميبينم.....

دنيايی پاک ولی با يه عالمه پيچيدگی.......

هوا کاملا تاريک شده.....

حتما اونموقعی که توی حياط مادر جون بودم ....خورشيد رفته بوده !

راستش خنده ام گرفته .....آخه من هنوزم يه عالمه حرف داشتم و خودم نمی دونستم!

کافی بود قلم را ....اين يار ديرين را در دست بگيرم .....

و يا دستهايم حروف کيبورد رو لمس کنه......

من سراپا حس عاشقانه ام .....شعله ور وخاموش.....

ساکت و تنها .....اين حسی ست که از همان سالهای ناب هم همراه من بوده است.....

ودلخوش و سرخوشم که ميتوانم اين حس را در خويش بپرورانم.....

اگر اينجا سرده .....اگر چشمهای آدمهای اينجا هيچ جرقه ايی ندارد....

من به خورشيد درونم می انديشم.....و اين راه ناگزير را طی ميکنم ....

به يک اميد....اميد به روزی که در آفتابی لباس تنهايی ام را خشک کنم که......

زمينش و آسمانش جولانگاه حضور عزيزانم باشد......

آسمان اينجا را دوست دارم اما زمينش برايم غريبه است......

و روزی برای هميشه با اين غربت خداحافظی خواهم کرد !

شعری زيبا ازفروغ فرخزاد تقديم به دوستانم:

فروغ فرخزاد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

** از  امشب  خواب هايم براي تو  **

 

 

 از اين پس با چشمهاي باز مي خوابم .....

 

 از اينجا به بعد چشمهايم از  غروب نگاه هاي آشنا ....

 

مي آيد  و مي رود كه بيايد از طلوع چشمهايي كه

 

نديدم  . از اينجا به بعد كه تو چترت را نو مي كني ، ....و من زير باران می چرخم.....

 

من از راههاي پر از چتر رفته بر مي گردم ...و تمام چترهايت را حراج ابرهای پر باران

 

ميکنم............ميدونی بارون همه قشنگيش اينه که خيست کنه.....از اشک ....از عشق...

 

از تنهايی......و من می آيم......

 

ولي تو آمدنم را خواب نخواهي ديد .....

 

 

 از اينجا به هر كجا من بدون ساعت راه مي روم بدون تيک تاک های مدام....

 

 و بدونِِ هر روز كه صبح را  از پنجره به عصر مي برد...>نگاهی که گذشتن دقايق را

 

ميکاود و در هيجان صبحی ديگر .....خواهد ماند

 

و پاي سكوت ماه به خاطره خيره مي شود . .....و ماه اون بالا بر اين همه شوريدگی خواهد

 

خنديد........

 

 از اينجا به بعد دنيا زير قدم هايم تمام مي شود .......تمام ميشود.......

 

 و تو از دور چشمهای با ز را خواهي ديد .....

نوشته شده در شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وصيتنامه داريوش اول هخامنشی

داريوش کبير

اینک که من از این دنیا می روم 25 کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد  و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند.

جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد راه نگهداری این کشور ها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد. 

 

اکنون که من از این دنیا می روم تو 12 کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزائی نه اینکه از آن بکاهی من نمی گویم که در مواقع ضروری از ان برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که در هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

 

ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم چون انبارها پیوسته تخلیه میشود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست  آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

 

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی .

 

کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

 

کنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کند ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را انجام بدهی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن  و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند

 

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما.

 

هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.

 

افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با انها بدرفتاری نکن اگر با انها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدنشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم نمایند .

 

امر اموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل انها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتری می توانی سلطنت کنی.

 

 همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی کند . 

 

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر من بشوی و تابوت سنگی مرا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم.

 

 آنجا مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه 25  کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند.اگر هر زمان که فرصتی بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد و وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگوکه قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز بگذارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.

زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو اگر  از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر بنماید.زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد. 

هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر  دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی میرود .

در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده.

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو فقط موقعی باید بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

 

پیش از این نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

دست هايم را نمي شويم

 

 تا عطر يادت به روي آن بماند

 

پلك هايم را نمي بندم

 

 تا  نگاهت را در چشم هايم محبوس كنم

 

من از تو پر مي شوم

 

 و تو

 

 گويي خالي از همه خاطرات من

 

مي داني برايم چه هستی

 

 و ميدانم برايت چگونه هستم

 

و من

 

باز برايت شعر مي گويم

 

و خود را بانوي افسانه اي قلبي  ميدانم

 

كه برايم پر ارزش ترين قلب دنياست

 

و باز

 

در اوج ايمان

 

به همه چيز شك مي كنم

 

وباز

 

در ترديد

 

فراموش مي شوم ، افسوس مي خورم...

 

و باز

 

بوي عطر دستانم

 

ياد تو

 

و ترديد من

 

كاش......

و من اينجا مانده ام

و تو اون بالا تک وتنها

ميدونی؟

دوستت دارم .......

اينم آهنگ جديد بنيامين .....تقديم به دوستانم:

بنیامین آرسین ( خاطراتم )

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

روبروی بوم نقاشی ام نشسته ام.....

رنگ بومم خاکستريه خاکستريه....درست مثل روزهای اخيرم !

همين چند روز پيش بود که سپيدی سطح بوم رو با قلم موی بزرگم خاکستری کردم

و حالا بازهم دلم برای سپيدی ها تنگ شده ....

آخه من عاشقانه رنگ سپيد را دوست دارم....

با خودم ميگم : عيبی نداره روی خاکستری هم ميشه نقاشی کرد!

از قلم موی صفر شروع ميکنم.....

آنرا در سبزی چمن زار ميزنم ( رنگهای طبيعی زيباترست)

و آرام پايين بوم خطی ظريف و سبز ميکشم.....

خاکستری بوم ترک برميدارد.....

آرام آرام سبز ها را در دل خاکستری ها روان ميسازم....

کم کم منهم چمن زاری را در بوم خويش خلق ميکنم....

يک چمن زار سبز و زيبا ...

اما بدون گل ؛ سبزه زارم پريده رنگ است.....

قلم مويم را از سبز ميشويم ودر رنگين کمان گلهای بهاری ميزنم.....

گلهای سپيد و رزد و سرخ و بنفش و صورتی.........

 يک چمنزار پر از گل

اما باز بفکر فرو ميروم .....آره يک درخت هم خوبست آن گوشه ی تصوير باشد!

چه درختی؟......ميوه باشد بهتر است......سیــــــــــب

يک درخت تناور سيب سرخ ميکشم ....

ياد مادر بزرگ افتادم که هميشه با دستمال نخی سيبهای سرخ را براق ميکردند

....و چقدر سيبها زيبا ميشدند و چه خوشمزه بودند

تا يادم می آيد کودکی من پر از سيب بوده است!

وهنوزم به عادت کودکی ها هميشه توی کيفم سيب هست

انگار بخشی از هويتم شده!

چه خوب شد نقاشی ام ....

اما مه خاکستری رنگی داره اونومی پوشونه...

نميذارم!

قلم مويم را در آسمان آبی ميزنم....

و هر چه خاکستريست از آسمانم پاک ميکنم.....من آسمان آبی دوست دارم......

هفت رنگ آبی در آسمانم ميکشم........

وای چقــــــــــــدر زيباست !

....اما

باز چيزی کم است.....اصلا آسمون بدون پرنده به چه دردی ميخوره؟

چند تا پرستو اون گوشه ميکشم ....آخه بهار شده همه دارن برميگردند......

اما اينها راضی ام نمی کند!

آسمان من بايد جولانگاه عقاب باشد!

يک عقاب زيبا بالا ترين نقطه ی آسمون ميکشم.........

عاشقانه عقابم را نگاه ميکنم.....دوست داشتم هميشه عقاب باشم !

اما عقاب من کوه ندارد......مگر عقاب بدون کوه ميشود؟

پس يک کوه بلند اين سمتِ نقاشی ام ميکشم.....

آها....داره کامل ميشه..........

 اما......

پس نور و گرما چی؟

خورشيد!.......آنرا فراموش کرده بودم.....

اما من اين پايينم و خورشيد اون بالا......تازه قلم مويم را ميسوزاند اگر به آن نزديک شود...

چکار کنم؟

يک سيب زرد را توی آسمونم ميکشم ....

اينم از خورشيد.....

خب......نقاشی ام تمام شد.....

بايد بروم !

من با شعرهای سهراب سر چهارراه سبز بهار قرار دارم.....

از جايم بلند ميشوم ؛ کنار پنجره ميروم آنرا باز ميکنم...

اتاقم پر از بوی باران ميشود......

آسمان شهرم بارانيست ........اما من يک آسمان آبی روی بومم ....

و يک آسمان ديگر در قلبم دارم.....که خورشيدش لبخند زيبای توست.....

خورشيدی که هرگز غروب نمی کند!

يا حق...

 

نوشته شده در جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 

عشق در كهكشان خيالم در پرواز بود....

........

 

اما آنكه بايد باورش مي كرد؛ به زمين خيره بود وجاي پاي لحظه هاي سردم را؛؛؛ مي شمرد

آه ...اين آواز پر رمز و راز جادوي كدام رؤياست كه آرام بر ذهن من مي نشيند..؟

ذهني كه در ميان عشوه لبخندش اسير است....

و ترانه اي دارد از شبهاي مهتابي .....واشكهايي كه لابه لاي ستارگانش پنهان است....

...........

.......

....

مي گويند؛؛؛  ‹‹‹ عشق ترانه ايست جاودان....›››

‹‹ ترانه اي با شكوه؛؛ و گرماي طلوع و سردي دشنه اي كه برقلب عاشق مي نشيند....››

...........

.....

..

عاقبت ؛ شبي مهتابي؛؛؛ در آيينه سرنوشت خود خيره شدم......

و دريافتم؛ صوتي زيبا براي سرودن نامت ندارم......

 

پس مي خوانمت اي ‹‹ عشق ....››

 

 

با آنكه فريادي در دل نيست....

و ‹‹ صبري كه در گريبان لحظه هايم گم شده.....››

و من مسافر راههای تو در توی اين کهنه سرای عاشق کش هستم !

در تمام بی بهانه گی های روزمره ام پنهان ميشوم.....

و دوباره در طلوع آفتاب فردا که بسيار به آن اميدوارم ...پيدا ميشوم

يه حسی مثل زايش دوباره!

گاهی وقتی در زمينه ذهنم جستجو ميکنم

در خلاء يادها و نامها گم ميشوم.....

آنانی که آمدند و در قلبم خانه کردند و دست تقدير همه را از من گرفت!

من ميترسم .....من از اين شب وهم آلود ميترسم....

هيچ چراغی شبم را شعله ور نمی کند .... 

بقول فروغ عزيزم بدنبال آن آتش جاودانی ام که همه ء بغضم را در شعله هايش بسوزاند!

و در تلاشی ناپايدار برای ماندنم

نميدانم آيا اين شبها و روزها ارزش اين همه جان سختی را دارد؟

نوشته شده در پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥ ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت