راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

شب همچنان مي گذرد در كوچه باغهاي خسته ذهن...

 

و من همچنان در پي بهانه اي كه خستگي لحظه هايم را مرهمي كنم....

 

زندگي بي رحمانه مرا در ميان گردباد تفكرات وخيالات مي چرخاند....

 

آيا  در عطش یادش تا آخر هستي؛؛ بي تاب بمانم.....

 

‹‹ يا رویایش را به آرامي از دور بنگرم....؟››

 

چه سخت است كه بداني ؛؛نگاهش؛؛ مهمان هر دياريست به جز باغچه اي كه

 

به ياد او گلهايش را مي پروراني.....

 

و با نام او پرواز مي كني......

 

و با دردش طلوع و غروب زندگيت را مي شماري....

 

چه سخت است ببيني اشكي در بغض خود زندانيست....!

 

چه خوش بود اگر لحظه اي باران مي شدم...باراني كه پا به پاي عابران

 

بر جاده عمر مي باريد....

 

اي زندگي كي مرا صدا خواهي زد....؟!

 

عشق را با كدامين نام و نشان در پيكر حيله گرت پنهان كرده اي..؟

 

در اين افكار غوطه ورم كه ناگه باد بر شيشه تنهاييم مي كوبند...

 

و مي گويد خاموش...!

 

                                    

                                   ‹‹  عشق خواب است..!   ››

 

 

به باغ لحظه هايم ميروم و خيره به ابرهای  آسمان فرياد ميزنم؛؛؛ چرا نمي باريد..؟

 

مي گويند كه در انتظار تو هستيم ....!

 

تا همنوايت شويم....

 

مي گويم دريغا ؛؛؛......باران من  ‹‹‹‹ گلي را سيراب نمي كند...›››

 

مي گويند پس چرا گريه مي كني......؟

 

با خود مي گويم؛؛؛؛ گريه تنها نشان من است.....شايد.....

 

                                      ‹‹‹ شايد از آن سوي جاده  كسي صدايم كند ›››

 

 

زخمم التیام میابد اما جای آن باقی خواهد ماند!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي كنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
 و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه ء  تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
 و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
 در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
 هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد
اتاق خلوت پاكي است
 براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد
 دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
 خيال مي كنم
 در آبهاي جهان قايقي است
 و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
 سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
 و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد ؟
 كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
 و گوش دادن به
 صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
 و در جواني  روي يك سايه راه بايد رفت
 همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر
 هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
 درست فكر كن
 كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
 چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
 و در مصاحبه باد و شيرواني ها
 اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
 چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
 و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
 كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
 حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
 ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
 نگاه مي كردي
 حضور سبز قبايي ميان شبدرها
 خراش صورت احساس را مرمت كرد
 ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
 و روي شانه ما دست مي گذارد
 و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
 ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
 كه وقت از پس منشور ديده مي شد
 تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
 كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود
 به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
 شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
 من از سياحت در يك حماسه مي آيم
 و مثل آب
 تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
 و ايستادم تا
 دلم قرار بگيرد
 صداي پرپري آمد
 و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
 و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
 و من بلند بلند
 كتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
 كه زير سدر كهن سالي
 نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
 نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
 و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
 كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان  در آسمان آبي شهر
 شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
 و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تاريک جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
 به آشنايي يك لحن
 به بيكراني يك رنگ
 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
 چه خوب يادم هست
 عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
 در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
 كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
 نمي شناسد
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
 صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
 و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
 و گوشواره عرفان نشان تبت را
 براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
 تمام وزن طراوت را
 كه من
 دچار گرمي گفتارم
 و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد
به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد
و ازحرارت تكلم درتب و تاب است
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد
 و شاهراه هوا را
شكوه شاپرك هاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
 كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه هامون هنوز مي شنوي
 بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
 و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
 نشسته بودم
 و عكس تاج محل را در آب
 نگاه مي كردم
 دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است
حيات  ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم
عبور بايد كرد
 و هم نورد افق هاي دور بايد شد
 و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
 و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد
 من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
 و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي كردم
خيال مي كرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي كرديم
 ميان متن اساطيري تشنج ريواس
شناوريم
 و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
 در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
 شنيده بودم
 كجاست جشن خطوط ؟
 نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من
 من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
 حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟
 و در تراكم زيباي دست ها يك روز
صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم
 و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟
 جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
 چه قدر روشن بود
 كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد كرد
 صداي باد مي آيد عبور بايد كرد
 و من مسافرم اي بادهاي همواره
 مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد
 مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
 پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
 دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
 و در تنفس تنهايي
 دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
 حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد

......سهــــراب  سپهـــــری

(دوستان عزيزم موزيک وبلاگ عوض شده فقط يک مقداری صبر کنيد تا پخش شود)

نوشته شده در شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

چه خوبه اون بالايی!

خيلی تنهايی نه؟

من هميشه حس ميکنم با وجود اين همه ستاره بازم تنهايی...

خب بازم خوبه اگه تنهايی هنوزم هستی.....

من خودمو مثل حباب ميبينم!

بودنم رو حس نميکنم ...

نمی دونم کجای قصه محو شده ام.....

هر کجا می خواهم باشم !

 

هر که می خواهم باشم !

 

خوب می دانم هیچم و نه چیزی کم!!!!!

 

ببین مرا که خسته ام ، که زخمی ام ،

 

 پرنده ای پر و بال بسته ام.........

 

ببین که هر که بر من گذر کردزخمی زد ،

 

وبر خرده های قلب شکسته ام پا گذاشت.....

 

ببین مرا که سراسر وجودم یخ زده است،

 

وهر که تا توانسته مرا با سرمای وجود خود به انجماد بیشتر رسانده......

 

ببین مرا که از ترس تنها ماندن ،

 

دست در دامن ماه انداخته ام .....او که خود مظهر تنهاييست!

 

 همان ماهی که با طلوع صبح فردا خواهد رفت! او نيز رفتنی ست!

 

ببین که خنده بر لبانم ، اما گرفته این دلم ،

 

 عجیب سخت گرفته این دلم......

 

ببین که قلب من خواهان زیباییها،

 

 اما وجودم سرشار از ناگفته های دل های تنهاست....

 

شده ام راز دار همه ء آنهايی که خود بايد همراز من باشند....

 

پس من به که بگويم؟

 

تا کی رعايت همه ی دلها را بکنم؟

 

ببین انچه را که باید ، گفته ام گفته ام ،

 

 اما رهگذاری را که گوش جان سپارد نیافته ام نیا فته ام….

 

جز انعکاس صدای خود در این تنها آباد هیچ  چیز دیگر نیست..

 

و چقدر غمناک است که دیری است ،

 

حتی من هم از تنهايی ام نتوانم بگويم وناله گناهی نابخشودنی ست برايم!

 

دیری است که دستانم دیگر یاری ذهنم را نمی کند برا ی نگاشتن آنچه که هست…

 

با من بگویید…

 

برای چه باید نوشت، به کدامین امید ، با کدام انگيزه؟

 

مگه چقدر مونده؟

 

آخ چقدر چشمای قشنگی داشت آن دوست که در خاک خفت!

 

و آن نگاه.........نگاه مانده بر در........نگاه منتظری که من به جبر آنها را برای هميشه بستم!

 

آيا من اين حق را داشتم؟

 

خدايا ميدانم که بايد با تو بگويم و همه چيز را از تو بخواهم............

 

دلم را در آن نگاه مظلوم باخته ام .......آن نگاه آبی.......آن نگاه ناب......

 

ا ین روز ها احساس می کنم ،

 

 آنقدر قلبم فشر ده شده است که می خوا هد از سینه ام بیرون بزند.......

 

احساس می کنم تمام وجودم یخ زده ، قلبم از سنگ شده.....

 

احساس می کنم همه مرا از خود را نده اند......

 

احساس می کنم ، اگر به صورت خودم در آیینه نگاه کنم حالم بهم خوا هد خورد.......

 

آه  یا دش بخیر در گذشته ها اگر از آ دم ها هیچ خوشم نمی آمد ،

 

آنقدر خود خواه بودم که خو دم را دو ست دا شته با شم..........

 

و حالا از همه و از خودم از همه بیشتر متنفرم.....

 

از این زند گی که از سر و رویش لجن می بارد متنفرم......

 

واز خودم  که آنقدر به باختن ها عادت کرد ه ام ،

 

که دیگر برای  بد ست آوردن و داشتن  آ ن چیز ها و کسا نی که دو ستشان دارم ،

 

 هیچ مبار زه  ای نمی کنم و به را حتی کنار می کشم ، متنفرم......

 

هی باز به خو دم تلنگر می زنم د یونه این چه حر فهایی که می نویسی ، .......

 

 بلتد شو وایستا ، سرت رو بالا بگیر ،  تو قویتر از این حرفهایی هستی که به این زو ديها 

 

 کناربکشی تو قویتر از این حرفهایی هستی که به این زوی برای هیچ و پوچ بشکنی تو نباید گریه

 

 کنی.......

 

تو تو تو ...............

 

چرا باید ادا مه بدم ،چرا نبا ید گا هی زانو بزنم و گریه کنم  چرا باید همیشه تنهای تنها باشم.....

 

هیچی دیگه تو این جاده ی بی انتها توجه منو برای ادامه دادن جلب نمی کنه..کاش می شد یه کم

 

رها از این همه فشار بشم...اما ..........

 

 خدايا من بنده ء نا شکری نيستم و به داشته هايم واقفم .....بر شورشم بر خويشتنم مرا ببخش

 

نوشته هايم را بديده ء بنده ايی نافرمان ننگر!........مرا شوريده ايی غريب بدان که در هجای

 

آخر فرياد کلمه کم آورده است!..............خدايا کمکم کن !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

برای تو می نويسم:

همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم،

 اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم،

 

از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از...

 

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي خنده هايت،  براي ...

 

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

 

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند،

 

صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

 

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

 

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند

 

و من هم به آنها بي اعتماد شده ام.

 

**********

 

ميخواهم همگام با سايهء تنهايم در خيال بارانی ات قدم بزنم

 

 و چتر شکستهء بغضم را بگشايم.

 

ميخواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گريه کنم.

 

ميخواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم.از تو که طراوت شقايقهای قلبم خواهی بود.

 

********

 

گيجم. نمي دانم مرا چه مي شود. چنين سرشار از چه ام؟

 

چه كسي مرا به خود مي خواند.

 

با كلماتي كه به شيوايي آن هرگز نشنيده ام.

 

نمي دانم با من چه مي شود، فقط كسي با واژه هاي آسماني مرا مست ساخته است.

 

كسي با لغات آرماني مرا زمزمه مي كند و من بي خبرم كه او كجاست.

 

بايد به حياط خانه مان بروم و به خدا شكايت كنم.

 

چشمانم خسته است. همين چند سطر هم كافي است.

 

نه برای عاشقی۰۰۰۰

 

که عشق را پايانی نيست ....

 

 

**********

 

 

 

خدای من...

 

چه آسان می آفرينی و چه سهل می ميرانی...

 

من اينک بهت زده و درمانده همچون ابری غرنده در تلاش بارشم...

 

می خواهم تمام اشک هايم را دريا دريا ببارم...

 

اشک می خواهی....

 

چشم امانت می دهم....

 

درد می خواهی....

 

قلب می فروشم....

 

عاشقانه پرواز کردی...

 

بالهای زخمی ام ارزانی تو باد

 

 

و از آن تو  باد و آن چشمان آسمانی ات که بسيار دوستشان دارم!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم.

 

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟خدا پاسخ داد:

 

کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند وعجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزومی کنند که

 

کودک باشند.اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند، وبعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی

 

خود را بدست آورند.

 

I dreamed I had interview with GOD.

 

Wath surprises you most a bout human kind? God answered: that thay get with childhood. Thay rush

 

To grow up and then lang to be childarin a gain . that thay lose their health to make money and than

 

Lose their mony to restore their health .

 

 

حال را فراموش می کنند. بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده . آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز

 

نمیمیرند و به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند. پر سیدم می خواهی کدام درسهای زندگی ات را فرزندانت بیاموزند

 

اوگفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد . همه کاری می توانند بکنند این است که اجازه میدهند

 

که خودشان دوست داشته باشند .

 

They forget the present such that thay live in nither present not future. That thay liveas if thay will

 

Never die and as though they have lived . I asked what are some of life’s lessons you want your

 

Children to learn? To learn they can not make any them . all they can do is let them selves be loved .

 

 

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیا موزند که فقط

 

چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیق در قلب آنان که دوستشان داریم ، ایجاد

 

کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخمهارا التیام بخشیم. بیاموزند که ثروتمند کسی

 

نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

 

To compare them selves to others. To learn that of only

 

take a few second to open prof found wounds in those

 

they love and if can take mony years to heal them .

 

to learn that a rich person is not the one who has the

 

most but is one who needs the least.

 

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه

 

احسا سشان را نشان دهند. بیاموزند که دونفر می توانند با هم به یک نقطه

 

نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نسیت فقط آنها دیگران را

 

ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

 

To learn that there are people who dearly but simply do

 

Not yet know. How to express or show their feelings.

 

To learn that tow people can look at the some thing &

 

See if differently them selves. To learn that it is not

 

Enough that they for give one another but they must

 

also for give.

 

 Written  By : walsch Neale  Donald

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ديگه داره تموم ميشه....

لحظه های آخره....

نگاهش فقط انتظار ميکشيد....

اما او نيامد!

آخه نميدونست يارش داره ميميره.....

نميدونست تنها آرزوی اون نگاه تبدار ديدن او حتی برای يک لحظه است!

 لحظه های پر شتاب او را در اقيانوس تنهايی فرو برد

و يار او نيامد!

من بر درگاه نياز چشمان عاشقش ايستاده ام و به خاطره سپردن عشق را نظاره گرم!

با هر تب ميسوزم و می بارم ......

ميدانم معشوق هميشه بی وفاست و عاشق سوزنده و تنها......

با دستهايم چشمان منتظرش را ميبندم تا بيش از اين دنيا از او خجالت نکشه...

و در وداع آخر با نگاهش از من قول گرفت....

هرگز عاشق نشوم!

عاشق نشوم!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ميدونم امروز آپديت کرده ام اما.....

نقطه سر خط :

آ ...مثل آرزو.....ب ...مثل بارون...پ...مثل پرواز.....ت...مثل ترانه

حالا با اين کلمات جمله بساز!

من بسازم؟

بلد نيستم !

صبر کن نرو  ميسازم.....

اما بذار کلمه هارو يه جوری عوض کنم

آ ...مثل آه.....ب...مثل بغض.....پ...مثل پرپر ....ت...مثل تبر

با اينا تا دلت بخواد جمله ميسازم....

اصلا مصداق جملاتم ميشم ....خوبه؟

نقطه سر خط

از آ تا ی برات از دلتنگی ام ميگويم .....

از بارون بگم؟

چقدر؟

مگه نگفتم ب....مثل بغض ؟

اصلا يه کاری .....ميگم ب ...مثل بغض بارون

ميدونی دلم خيلی گرفته...

حس ميکنم يه وزنه ء سنگين روی قلبم هستش!

دارم نفس کم ميارم....

نفسهای داغ و دستای سرد.....

سخته بخوای عميق نفس بکشی ولی نتونی....

آه هم از سينه بيرون نمياد...

الان از کنار پنجره اومدم .....

هوا خيلی خوبه ....جون ميده برای نفس کشيدن!

ای بابا بازم که پاييزی شدی ؟

مگه نميدونی بهار اومده؟

من به ويرانی يک بوته گل سرخ در هجوم باد سرد نا اميدی ميگريم!

من هنوزم در اين آبادی دل نگران آن پرنده ی تنهام.....

 

مدتّها بود كه دل هيچ لرزشي حس نكرده بود

و نگاهم روي كسي را نپوئيده بود

 امّا آنچه نمي بايست اتفاق افتاد

 دل لرزيد و نگاه مضطرب گرديد و احساسي در وجودم پرسه زد ...

اي كاش هرگز نديده بودمت ...

 

                              چشمانت ذهنم را از هم مي پاشد

                                                ديگر هيچ مگو ... ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام عشق زمينی من که در آسمان يافتمت....

امروز ميخوام از رنگ دل تو بنويسم که رنگ مايه ای از حيا داره.....

از صبح که بيدار شدم يه مطلبی توی ذهنم چرخ ميزنه!

روز تعطيله و هزار و يک تنبلی....

وقتی سنم کمتر بود و پدرم رو در حال نوشتن ميديدم

با خودم ميگفتم چطوريه که گاهی چند روز سکوت روی کاغذهای پدرم سايه ميندازه

و يک روز ميبينی همه ساعتهای پدر رو نوشتن پر ميکنه.....

حالا ميفهمم که نوشتن دست خود آدم نيست !

گاهی يه سری مطلب به ذهن هجوم مياره که راهی برای آدم نميذاره جز نوشتن....

البته دست نوشته های من کجا و دل نوشته های پدرم کجا

داشتم ميگفتم ....

از صبح که بيدار شدم کلمات توی ذهنم ميچرخيدن....

با خودم گفتم : من برای عشقم چه هديه ايی دارم؟

ميدونم خود عشق يک تحفه ء الهيه ....

اما من برای عشقم يه دل دارم که تنهاست

دستهايی که از دستهايش دوره....

نگاهی که فقط به شيشه ی مانيتور خيره ميشه .....

آسمونی که با همه يکرنگی هايش در سراسر دنيا بازم ابرش و بارانش فرق داره....

و زمينی که مال من نيست .....

اين قطعه زمينی که من روی آن راه ميروم برای من بيگانه است!

هر چند در اين زمين بدنيا آمده ام!

نميدونی چه حالی شدم که فهميدم گروه خونم با پدرم يکيه!

حتی خون توی رگهايم هم با اينجا بيگانه است!

روی نقشه جغرافياييه جهان که به اتاقم نصب کرده ام

دور ايران رو خط  کشيده ام که با اولين نگاه اونو ببينم.....

نه اينا از دوری نيست که ايران رو دوست دارم!

از حس از جايی بودنه و اينکه خودتو به يک هويت خاص بخونی....

ميخوام از سر خط بنويسم:

عشق زمينی از جنس آسمونم دوستت دارم !

هر چند هيچی جز يه دل آواره و تنها ندارم اما اونم پيش خودم نمونده!

وقتی ميام نت فقط به دنبال گمشده ام ميگردم و وقتی پيدايش نمی کنم ....

آه تنهايی مهمون دلم ميشه ...

اما باز به شوق ديدنت فردا ميام ...

و  عکست نجاتم ميده....و اون لبخند قشنگ....

و اين شده تکرار روزهای من!

من به همين هم قانع هستم .....من صبورم

غربت يه نعمت بزرگ داره...

اونم اينه که آدمو صبور ميکنه....

من هنوزم اينجا که آخر دنيای منه به انتظار ديدنت نشسته ام!

راستی رنگ دلت هنوزم سبزه؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تمام زوايای اتاقم را در نورديدم.....

بالا به پايين .....پايين به بالا.....

مثل هميشه های درگيری ام با ذهنم دستهايم را در جيبهای شلوارم کرده ام

تا بتوانم ذهنم را سر و سامان بدهم.....

نميتوانم خودمو  بفهمم......

هميشه معادله ی بودن را در يک فرايند ساده ی زيستن حل ميکردم

حالا بدون تو ماندنم را در هيچ معادله ی حتی چندين مجهولی

نمی توانم حل کنم!

گفته بودم دارم کم ميارم اما باز اون موقع فکر ميکردم

يه راهی پيدا ميکنم

اما حالا ميخوام بگم :

پروای گسستنم نيست و تاب ماندنم!

مثل يه پر اسير دست باد که نه يک نسيمم!

بد جور فکرم مشغوله .....

هيچکس خونه نيست !

منم و تنهايی و يک عالمه انتظار!

با خودم گفتم : فردا برای اين مشکل يه راه حل پيدا ميکنم!

اما عقلم بهم نيشخند زد و گفت: فردا هم مثل امروز!

دلم فرياد زد: گول نخور ! تو ميتونی ادامه بدی ؛ هنوزم ساقه احساست زنده است!

ابعاد اين اتاق فقط جسمم را محدود ميکند اما روحم را نه!

راستش از راه رفتن خسته شدم

ميخواهم بنشينم و با سر انگشت آسودگی بند کفشهايم را باز کنم....

نه اينکه خسته از با تو بودن باشم نه!

تو و فکر تو بهترين بخش ذهن منه......

ميدونی گاهی قاطی ميکنم ....

بقول يه دوست همش تقصير اين همه فرموله.....

ديروز که توی آزمايشگاه بودم ......

يادم نيست کی غرق خيال تو شدم که با صدای استاد و خنده ی بقيه

بخودم اومدم!

استاد بدون اينکه بروی خودش بياره فقط از من خواست برم کمی استراحت کنم!

....................

منم يه راست اومدم خونه....

 وتازه يادم اومد کليدمو توی خونه صبح جا گذاشتم ....

مجبور شدم از پنجره برم توی خونه.....

وقتی پريدم توی آشپز خونه .....خنده ام گرفته بود

چون تمام عمرم کلی کليد گم کرده ام و بارها به نيروی جسارت از جاهای بلند

پريده ام!

و گاهی موجب شگفتی پدر و مادرم رو فراهم کرده ام

گاهی خودمو هم متعجب کرده ام.....

ميدونی دلم يه آسمون ميخواد که هيچ چشمی اونو به ديدن آلوده نکرده باشه!

ميخوام توی آبی آسمون از لحن مهربون چشمای تو بگم

و رنگ دلت که مثل بهار سبزه سبزه.....

خيلی وقته پاييز ذهنمو به بهار وجودت گره زده ام....

در پناه خنده ی زيبای تو غم غربتم رنگ باخته است.....

من مجنون ترين مسافر روی زمينم.....

خدا بدادم برسه!

اين دفعه بخدا خيلی محتاج دعا هستم!

دوستت دارم.......

دانلود کنيد.....

بی تو میمیرم   ======= >  حامد

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من به اين مهر سکوت....

من به اين تاريکی...

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم معترضم!

که چرا شوق آغاز مرا...

و منی چون من را  ز خودم دزديدند!

به کجا برگردم؟

حق برگشتن را زتنم دزديدند!

سفر آينه هم رنگی نيست....

خواب رنگين مرا دزديدند...

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

فراموشت نخواهم کرد

خدا نگهدار

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

يه حرف ساده ست !

مسافر منتظر نمان .....خودت رو خسته نکن !

يه موقع هايی انتظار به اميد از راه رسيدنه .....اما

انتظار من از جنس تنهاييه.....

نمی خوام شکايت کنم .....اهل اين حرفها نيستم.....

بارها گفته ام بخاطر عشق از کسی طلبی ندارم......

اگر هم موضوع بدهی به کسی باشه من به دلم بدهکارم که درگيرش کردم!

اسمت برايم مترادف با تنهايی و انتظار ه......

عيبی نداره هر کسی يه جور عذر عاشقشو ميخواد ......

من ميفهمم نبايد در اين وادی بمونم....

ميدونم که دوست داشتن من برايت ساده است و نا مفهوم .....

يه عشق موهوم.....

از امروز صبحم را بدون عشق آغاز کردم!

ميدونم خيلی سخته اما نمی خوام بيش از اين مزاحم تو بشوم....

وقتی جلوی آينه رفتم

بياد اون جمله ی معروف افتادم که: راهتو برو مسافر برگشتنت محاله......

مغزم کشش ساختن يه جمله ی جديد رو برای ذهنم نداشت....

بعدشم به خودم خيره شدم......

آنقدر که يادم نمی ياد کی پدرم اومدن توی اتاقم!

صدای مهربونشون منو از خودم گرفت....

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم

برگشتم حرفی بزنم که پدر به سکوت دعوتم کردند....

وقتی داشتند از اتاقم ميرفتند گفتند:

سعی کن با دلت و خودت صادق باشی .....خودت رو محکوم کاری نکن که نتونی انجامش بدی!

گفتم: از کجا فهميديد من محکومم؟

گفتند: از اونجايی که از جنس خودم هستی و من خودمو خوب ميشناسم!

گفتم: پس شما ميگيد در اين وادی بمونمو داغون بشم؟

گفتند: عشق يه حس ويرانگره.....ولی در عين ويرانی وجود آدمو صيقل ميده....

و عاشق به درکی از هستی ميرسه که عاقل حتی نميتونه تصورشو بکنه....

و اين خاصيت عشقه و هر چی درجه ی خلوص عشق کامل تر باشه......

ادراک انسان از هستی کامل تر ميشه.....پس در پی عشقی باش که تو رو کامل کنه...

هر چند اگه در ابتدا تصور کنی باخته ايی......

گفتم: آخه من کجا و درک هستی کجا ....من يه آدم معمولی هستم!

گفتند: هيچ انسانی معمولی نيست !....چون خالق اون استثناييه.....

سرمو گرفتم و گفتم : گيجم نکنيد!

من نمی فهمم چرا اين دل رو خدا بما داد؟......برای شکستن؟

گفتند: دل مظروف عشقه ....چرا ميخوای انکارش کنی؟

تمام تحولات دنيا يه جوری به دل مربوطه.....

گفتم: باشه باشه قبوله اما........

پدرم با يه نگاه خاصی گفتند: اما چی؟......يادت باشه عشق سرچشمه ی حياته...

حتی اگه يه عشق زمينی باشه....

گفتم: پدر من درمانده شدم .....چرا هميشه عاشق بايد در تلاطم باشه.....

باور کنيد قدرت تخريب عشق خيلی بالاتر از بدترين طوفانهای جهانه.....

چرا همه از زيباييه عشق ميگن؟.....چرا هيچکس از ويرانی اون نميگه؟

شما به من ياد داديد که بهر رويدادی با ديد عميق نگاه کنم......

چرا حالا که نوبت دله با ديده ی اغماض به اون نگاه ميکنيد......

چرا کاستی ها و نا توانی های عشق رو نميبينيد؟

پدرم چرخی در اتاقم زدند و رفتند کنار پنجره.....

و گفتند: يه سئوال ازت میپرسم ميخوام دقيق جواب بدی!

گفتم: چشم قول ميدم سعی کنم جلوی يه اپسيلون خطا رو هم بگيرم

گفتند:فايده ی زندگی چيه؟

خنده ام گرفت ولی سرمو انداختم پايين که پدر احساسمو از چشمام نخونه.....

سرمو که بالا کردم ديدم پدرم دقيق به چشمام خيره شده اند!

فهميدم لو رفته ام......

گفتم: بنظر من فايده ی زندگی البته اگه فايده ايی داشته باشه.....

اينه که مسيری رو که انتخاب ميکنی تا چه حد بتونی به هدفت برسی......

گفتند: همين؟

گفتم: خب همينه همين که نه.....ولی تا يه حدی ميتونم بگم همه ء آدمها دنبال هدفشون هستن

گفتند: هدف رو چطور پيدا ميکنی؟

گفتم: من؟......من هنوز تو پيچ اول راهم .....نميدونم چی کاربايد بکنم!

گفتند: هی منو دور نزن .....باز داری مغلطه ميکنی!

بگو چطور پيدا ميکنی با چه نيرويی؟

گفتم : با نيروی عقل

گفتند : و اونجايی که عقل بدادت نميرسه؟.....

گفتم : ميخواهيد بگم دل؟.........

گفتند: من هيچی نميخوام از تو دارم میپرسم......قرار شد دقيق جواب بدی

مسير حرفو عوض نکن.....

راستش ديگه داشتم کلافه ميشدم ....و يه جورايی کم مياوردم....

دستامو بالا بردم و گفتم : تسليم ......من نيروی دل رو قبول کردم!

پدرم خنديدند و گفتند: نه!.....هنوز قبول نکردی فقط ميخوای از زير جواب دادن فرار کنی

ولی دخترم اينو يادت باشه ......هيچوقت عشق رو به مسلخ نبر!

عقل هيشه ميخواد دل رو محکوم کنه......همراه اون نشو......

و از اتاق رفتند بيرون!

بعد از رفتن پدرم حس کردم خجالت ميکشم دوباره بگم بيخيال عشق!

رفتم کنار پنجره و نگاهم با نگاه ياس بنفش درهم آميخت.....

يه جورايی گيج شده بودم.....

ديگه مطمئن نبودم ميتونم بگذرم .....

طوفان تنهايی آمده بود و گذشته بود و از خود تکه پاره هايی از جنس شک برايم بر جا گذاشته

بود!

چشمامو بستم و تمام حجم ريه ام را پر از عطر ياس کردم

و با قطره اشکی دعا کردم که:

خــــــــــــــــــــــــــدايا کمکم کن.......کمکم کن که ناتوانم و خسته.....

تنها تو فرياد رس هر دل تنهايی!

برام دعا کنيد....

يا حق!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 
در انحنای لحظه هایی که با ضربه های مداوم
         بی خیال و آرام
                -  بی هراس از انتهای ساعت های دیدار -
                                                                   می گذرند
 
 دلم هوای جرعه ای ستاره می کند.
 
 
تمام فصل های تعریف شدهء روزگار پیشین
مردود گشته اند.
روزگاری از نو پا گرفته است
که دیگر مشتاق بهشت آسمانی و تکیه گاه خدایی نیست
که فصل نانوشته ای دارد
که برقرار نانوشتن باقی خواهد ماند
فصلی به نام فرداهای نادانسته!
 
 
تاب عاشقی هایم فراوان است،
تاب عاشقی هایت
 
 
با هم به حد تساوی می رسند
و توازن روزگار را
به سمت قرار های شبانه می کشانند
 
آن جا که تمام خستگی ها
      تمام روزمرگی ها
                تمام لحظه های مرگ آور انتظار
                                   و تمام دغدغه های روزگار
                                
    در انحنای امنیت شانه ای حل می شوند
 
 
ای دوست
با تو
در دیار رویاهای خود ديگر تنها نیستم.
باش
ماندگار و بر قرار
و بدان
برقرار خواهم ماند
تا به آن جايی که نامی ندارد!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هيچ چيز نمی تواند مرا تفسير کند ،من نيز خسته تر از هميشه فقط به گذشتن می انديشم .وقتی به

 رفتن فکر می کنم ، ماندن برايم با ارزش می شود .تو کجايی تا همه ی بودن و ماندن را در تو

 خلاصه کنم .من در زندگيم بارها آموختم که بايد هميشه بودن را به هميشه ماندن ترجيح دهی .

« زندگي رؤيا نيست ......


زندگي زيبايي ست ......


مي توان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي......

 
مي توان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذري ريخت.....


مي توان از ميان فاصله ها را برداشت ......


دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست »......

 

زمانی که تو باشی من می روم.زمانی که من رفتم تو بمان تا نجوای دوست داشتن را نوشته هايم

برايت هم صدايی کنند.زمانی که من رفتم به بودنم در گذشته خوب بيانديش.زمان رفتنم اشک نريز

 که من نغمه ی خنده ی زيبای تو را می خواهم .......

 

تمام نوشته هايم فقط و فقط برای توست برای تويی که معنی تمام زندگی منی...از اين رو برايم

اهميتی ندارد که کسی غير ازتو نوشته هايم را بخواند يا نخواند....چون هيچ کس نمی داند من از

چه حرف می زنم.تنها من ميدانم وتو و خدايی که قلب مهربان تو را آفريد.برای تو و چشمهای

 مهربانت..برای تو و قلب دريايی ات..من تنها برای تو می نويسم...تنها برای تو..........

من لحظه لحظهء وجود تو را حس کردم.. ..و در نهايت صداقت و صميميت به تو رسيدم...تويی

که بخشی از وجودمی...تو با من بيگانه نبودی و نيستی..هيچ روزی از زندگيم به شيرينی

روزهای با تو بودن نيست...با تو تمام هراسها و دلهره ها از وجودم رخت بر می بندد.تو به من

جرات پرواز دادی..تو به رويای دوستی شکل تازه ای بخشيدی..و محبت را در دلم زنده

کردی.من به سادگی تو خو گرفته ام..به صداقتت و بی ريايی ات ..در تمام طول زندگيم هيچگاه

کسی را تنها برای خودم نخواستم.. اما اينبار هرگز حاضر به تقسيم تو با ديگران نيستم....من

هيچگاه خود خواه نبودم و نمی خواهم باشم.بارها از خدا خواستم که ياريم کند تا تو را که بيشتر

 از جانم دوست دارم  انفاق کنم.. قلبم را توانم بخشيد...جانم را توانم بخشيد اما تو را.......دستم

را بگير ای مهربان. ياریم کن که  نمی خواهم باری بر زندگی تو باشم.آنقدر دوستت دارم که به

 خاطر تو از همه چيز ميگذرم..اين بار نيز از خدا می خواهم که کمکم کند تا به خاطر تو از تو

 بگذرم ..اما بسيار سخت است از تو گذشتن..سخت است از تو گذشتن....سخت است.... 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اي عبور ظريف 


 بال را معني كن


تا پرهوش من از حسادت بسوزد


اي حيات شديد


ريشه هاي تو از مهلت نور


آب مي نوشد


 آدمي زاد اين حجم غمناك

 
روي پاشويه وقت


روز سرشاري حوض را خواب مي بيند


اي كمي رفته بالاتر از واقعيت


با تكان لطيف غريزه


ارث تاريك اشكال از بالهاي تو مي ريزد


عصمت گيج پرواز

 
مثل يك خط معلق


در شيار فضا رمز مي پاشد


 من !


وارث نقش فرش زمينم


و همه انحنا هاي اين حوضخانه


 شكل آن كاسه مس


هم سفر بوده با من

 
 از زمين هاي زبر غريزي


تا تراشيدگي هاي وجدان امروز


اي نگاه تحرك


حجم انگشت تكرار

 
روزن التهاب مرا بست


پيش از اين در لب سيب


دست من شعله ور ميشد


پيش از اين يعنی

 
 روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود


 روزگاري كه در سايه برگ ادراك


روي پلك درشت بشارت

 
خواب شيريني از هوش مي رفت


از تماشاي سوي ستاره


 خون انسان پراز شمش اشراق مي شد


 اي حضور پريروز بدوي


اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك


 حرمت زندگي را


 طرح مي ريزي


من پس از رفتن تو لب شط


بانگ پاهاي تند عطش را

 
 مي شنيدم


بال حاضر جواب تو


از سوال فضا پيش مي افتد


آدمي زاد طومار طولاني انتظار است


اي پرنده ولي تو


 خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي....

                                    سهراب سپهری

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

باز شب، آسمان، ماه، ستاره ، من و ...

باز هم جاي تو خالي است

و ديگر بار اين سه نقطه جاي خالي تو را به رخ مي كشند

چه بي ارزش مي گذرند لحظاتم بي تو

مي ترسم

مي ترسم گامهاي خنك بهار به گرماي تفتيده تابستان برسد و من باز هم

بدون تو در ابتداي جاده ايستاده باشم

بدون دستان مهربانت

اما مي ايستم

انتظار را دوست دارم

چون انتظار عطر تو را دارد

مي ايستم تا پايان اين ترديد

تا لحظه راهي شدن

و صداي نفسهاي تو در لحظاتم جاري است

از اينجا انتهاي جاده را نمي بينم

اما من به انتها نمي انديشم

چرا كه هنوز آغاز نكرده ام

و هنوز در ابتداي جاده ايستاده ام براي آغاز

مي آيي؟

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

روزی دو بال سپيد وزيبا بر دوشش داشت.....

پرنده بود و راه آسمونو خوب بلد بود.....

بازی نور و آفتاب و ابر ......

اما پرنده ی ما در شبی تيره اسير صيادی سيه دل شد.....

و در فردايی از آن همه سياهی ......

پرنده ی ما بجای بالهای سپيدش تنها زخمهایی به بادگار  بر شانه داشت...

اما راه آسمونو ياد گرفته بود.....

ياد گرفته بود بی بال پريدنو .....

آخه بابال همه پرنده ها بلدن بپرن اگه بتونی بی بال پرواز بپری ....

اين هنـــــــــــــــــــــــــره !

راه آسمونو به من ياد داد و تو از راه دور اومدی آسمونم شدی.....

ديگه حالا ميدونم اون پر سوخته ها  همه درس عاشقی بودند....

دلم ميخواد بدونی برای يافتن راز پرواز تا به اين قاب ابری چه پرهايی سوخته است

اگه اين راز آخر .....

آبی ترين پرواز را بيابم برای هميشه ساکن چشمانت خواهم شد!

چه غريبانه گذشت آن پرنده ی آبی قصه من.....

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ميخوام استعفا بدم!

از چی؟.....معلومه چند دفعه بگم؟

از مجنون بودن!

بازم که خنديدی؟!

اين روزا کارم شده انتظار و انتظار و بی حاصل دل به فردا بستن......

بذار بگم يه درد خاکستری داره به وجودم حمله ميکنه ....

هر روز بيشتر به دلم نيش ميزنه....

يه جورايی داره پيروز ميشه......

منو ميبينی؟

نه فکر نکنم چون هر موقع ميام تو ميری.......

دلم ميخواست فانوس هم بوديم اما نميدونستم از نور فراری هستی....

نميدونستم از چراغی هم منو محروم ميکنی....

راستش ديگه دارم کم ميارم....

تو شدی برام يه رويای قشنگ!

حتی تو رويا هم بهت نمی رسم تا ميام تو مثل نسيم ميگذری و من ميمانم

.........و يه عالمه شب تاريک!

امروز ميخواستم از پنجره بندازمش پايين....

آره اصلا به چه دردی ميخوره وقتی كلمات تو توی اون جاری نيست؟

دوری تو باران زاست.......

سبز ميكنه اشكهای انتظارم رو....

وقتی اون روزای بی خيالی از ديوان سهراب ميگذشتمو ميخوندم:

 

ديگران را نيز غم هست به دل.....غم من ليك غمی غمناك است!

 

يه جورايی بايد كلی فكر ميكردم كه سهراب چی ميگه......

اما حالا همصدای سهراب شدم

بايد امشب بروم.......

كجا؟

سهراب ميدونست.......

ولی من نه!

نميخوام درد خاكستری ام را با كسی قسمت كنم.....

اينجا هم نيومدم شكايت........

از درد دل كردن بيزارم ......يه جورايی فكر ميكنم خوبه درد توی دل بمونه....

يه وقتی ....يه جايی ....درد خودشو در آغوش تنهايی رها ميكنه

تا قصه ما بسر برسه و يه مجنون چشماشو به روی همه ي خاكستر ها ببنده

بعضی دردا رو نه اينكه بخوای و نگي.....

نبايد گفت!

سرمايه ی هر دل حرفهاييست كه برای نگفتن داره!

زيادی رفتيم تو غبارهای خاكستری رنگ زندگی مون....

بذار بارون پشت پنجره مجال پيدا كنه صورتتو خيس خيس كنه....

اصلا برو زير بارون بچرخ و بچرخ و بچرخ و از ته دل گريه كن......

ديگه هيچكس رو همراز دردهام نمی بينم.......

نميخوام هيچ دلی برايم تنگ بشه.....

نميخوام هيچكسی بجای من آه بكشه.........

خودم راهشو پيدا كرده ام!

ديشب توی خونه تنها بودم ؛ يعنی از قصد نرفتم مهماني....

حالم از صورتكهای تظاهر بهم ميخوره!

جمال بی مثال تنهايی مو عشق است !

گيتارم رو خاك تنهايی گرفته بود ....

برداشتمشو زدم.....زدم.....زدم .......

تا اينكه حس كردم انگشتام حس ندارن....

خيلی برام جالب بود .....

گاهی حس ميكردم اين من نيستم كه دارم گيتار ميزنم .....

خودش ميدونست چی بزنه......

ياس بنفش پشت پنجره ام با نگاه خيس بارون خورده اش توی اتاق سرك ميكشيد....

همين دو سال پيش كاشتمش توی حياط كوچيك خونمون....

چه زود قد كشيد و خودشو رسوند به اتاق من.....

ميدونست چقدر بهش محتاجم .....

حالا منو ياس و بارون باهم نجوا ميكنيم......

دلم از خيلی روزا با كسی نيست......تو دلم فرياد و فرياد رسی نيست

راستی.....

اينم بقيه آهنگهای آلبوم بوی محرم بنيامين  دانلود کنيد :

 

 

لالایی

 

شب غربت

 

آقام – آقام ( ورژن جدید )

 

بانوی من

 

دوتا چشما

 

کربلا

                                 آهنگ کربلا را برای پريسای عزيز

                                        

                                          گذاشتم ......يا حق                 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 

فروغ فرخ زاد:

فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محله امیريه تهران پا به عرصه وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانواده نه نفری بود چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانه پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
می گویند که او تحصیلات را قبل از گرفتن دیپلم رها می کند اولین مجموعه شعر او به نام " اسیر " در سال ۱۳۳۱ در سن ۱۷ سالگی منتشر می گردد. کم و بیش اشعاری از او در مجلات به چاپ می رسد.
با به چاپ رسیدن شعر " گنه کردم گناهی پر ز لذت" در یکی از مجلات هیاهوی عظیمی بپا می شود و فروغ را بدنام می خوانند و از آن پس مورد نا مهربانی های فراوان قرار می گیرد.
" گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند ".
در سال ۱۳۳۲ با شوهرش به اهواز می رود. دیری نمی پاید که اختلافات زناشوئی باعث برگشت فروغ به تهران می شود .حتی تولد کامیار پسرشان نیز نمی تواند پایه های این زندگی را محکم سازد. سرانجام فروغ در سال ۱۳۳٤ از شوهرش جدا می شود قانون فرزندش را از او می گیرد. حتی حق دیدنش را. فروغ ۱٦ سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را ندید. و سر انجام وی در سال ۱۳۴۵ در سن ۳۳ سالگی در زمانی که در اوج توانمندی های شاعرانه ی خود بود بر اثر حادثه ی رانندگی جان سپرد و او را در گورستان ظهير الدوله تهران به خاک سپردند.
 ياد و نامش هميشه گرامی باد.

 "صدا"

در  آنجا ،  بر  فراز  قله‌ی  كوه

دو   پايم  خسته  از  رنج  دويدن

به خود گفتم كه در اين اوج ديگر

صدايم   را   خدا  خواهد  شنيدن

به    سوي   ابرهاي   تيره   پر  زد

نگاه           روشن         اميدوارم

ز  دل   فرياد   كردم   كاي  خداوند

من او را دوست دارم، دوست دارم

صدايم  رفت   تا  اعماق  ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار   آلوده   و  بي تاب   كوبيد

در   زرين   قصر   آسمان   را

ملائك  با  هزاران  دست  كوچك

كلون  سخت  سنگين  را  كشيدند

ز   توفان    صداي    بي  ‌شكيبم

به خود لرزيده، در ابري خزيدند

ستون‌ها  همچو ماران پيچ در پيچ

درختان   در   مه   سبزي  شناور

صدايم پيكرش را شست و شو داد

ز خاك  ره  ،  درون حوض كوثر

خدا در خواب رويابار خود بود

به  زير پلك‌ها   پنهان   نگاهش

صدايم  رفت   و با  اندوه  ناليد

ميان    پرده ‌هاي    خوابگاهش

ولي  آن   پلك‌های   نقره  آلود

دريغا  تا  سحرگه  بسته ‌ بودند

سبك چون گوشماهي‌هاي ساحل

به  روي  ديده‌اش بنشسته بودند

صدا  صد  بار  نوميدانه برخاست

كه  عاصی  گردد  و بروی  بتازد

صدا مي‌خواست تا با پنجه‌ي خشم

حرير  خواب  او  را  پاره سازد

صدا  فرياد  می ‌زد  ا ز سر درد

به هم كي ريزد اين خواب طلايي؟

من اينجا تشنه‌ی يك  جرعه‌ی  مهر

تو   انجا   خفته  بر  تخت  خدايي 

مگر  چندان  تواند  اوج گيرد

صدايي دردمند و محنت آلود؟

چو  صبح  تازه از ره باز آمد

صدايم  از صدا ديگر تهي بود

ولي     اينجا   به    سوی   آسمان‌ها

هنوز      اين      ديده‌ی     اميدوارم

خدايا    اين   صدا   را   مي‌شناسي؟

من او را دوست دارم ، دوست دارم.

"فروغ"

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 
 دیشب خدا را در خواب دیدم،
 

    در قطرات باران برایم تجلی نمود

 

    و با صدای باران با من سخن گفت

 

   از او خواستم فقط برای یک روز از حنجره من سخن بگوید

 

    و او قبول کرد

 

   امروز، جز صدای عشق و محبت کلام دیگری از زبانم جاری نیست

راستی !....

به دنيا بگوييد بايستد

 

من بايد بازگردم

 

خاطراتم در هياهوي گذشته جامانده، بايد باز گردم و خاطراتم را بياورم

 

بايد بازگردم به كوچه پس كوچه هاي كودكی

 

مفهوم بسياري از كلمات را در آنجا جا گذاشته ام

 

گريه هايي كه زود تبديل به لبخند شود، قهرهايي كه به سرعت به آشتي بدل گردد، محبتي كه

 

يكرنگ و بي ريا باشد ........

 

دارم فراموش مي كنم صداقت چه رنگي دارد

 

در اين زمانه رنگي از صداقت نيست، پس بايد بروم و از كودكي هايم سبد سبد صداقت بياورم و

 

 بين اهل زمين قسمت كنم......

 

آن روزها قطرات اشكم شفافتر بودند و خيلي زود غبار كينه را از دلم مي زدوند اما حال..........

 

دلتنگم

 

دلتنگ محبتهاي خالصانه، دلتنگ لبخندهاي بي ريا، دلتنگ روزهايي كه انسانها همه چون آيينه

 

 بودند.......

 

راه را نشانم بدهيد

 

از كدام مسير بايد بروم تا به روزهايي برسم كه با يك لبخند عاشق مي شدم؟

 

شما را به صداقت قسم به دنيا بگوييد بايستد

 

خسته ام از چهره هاي آهني، لبخندهاي يخي، محبتهاي مملو از دروغ ........

 

تنها دارايي من دلم است، مي خواهم دلم را بردارم و از اين دنياي سنگي بگريزم

 

مي خواهم برگردم

 

به دنيا بگوييد بايستد

 

راه را نشانم دهيد!

 

از كدام سو بروم؟

 

بيا

 

بيا كه بي تو تپشهاي دلم موسيقي لحظات تنهاييم است

 

و تصوير تبسم دلنشينت تنها بهانه خنديدنم

 

مرا ببين !

 

ببين كه پشت پنجره به انتظار تو ايستاده ام.....

 

و با التماس از ماه مي خواهم تمام نورش را به جاده بپاشد

 

ستاره ها در شب نشيني شان به گرد قنديل ماه

 

هر از گاهي سرك مي كشند تا ببينند تو آمده اي يا نه

 

ستاره ها هر شب اميد دوباره اي بر دلم مي تابانند

 

تا بتوانم تا آمدنت تاب بياورم

 

آيا خواهي آمد؟

 

يا در حسرت بودنت بايد بمانم؟

 

مرا ببين خوب من،

 

تنها بهانه بودنم

،

ببين كه در حسرت ديدار تو رسواتر از فرهادم و شيداتر از مجنون

 

تا به حال ليلاي مجنون ديده بودي؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Welcome to The Red Rose Society!

 *  *  *  *  *  *

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

I   Love Walking In Rain Because Nobody Can See Me Crying!

 

دوست دارم زير باران راه بروم زيرا کسی اشکم را نمی بيند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اين نوشته تقريبا متعلق به سه ماه يا بيشتر ......پيش است

اما چون از اون خيلی خوشم مياد .....

اينجا نوشته ام......

خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من

ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.........


وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت ..............


حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت

سكوتت..............


به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا

غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايند؟............به من چه ربطي دارد دل شاپرك

گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من

كيم؟چيم؟چه مي كنم!!!!


من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم......و نداشتنت را گريه كنم

 بعدهم آرام بميرم...............آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده

 نشود.............


هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب

خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج

 ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!


ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت

را...........


كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي..........آنقدر گريه كردم كه

 همه شقايقها از غصه من پر پر شدند...............


باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين

را................. نمي خواستم...............گذاشتم تو بروي و من بسوزم............چون

شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق.......... پس گذاشتم تا بروي ..............


خيلي بي انصافي خيلي................... وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس

يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي............


بدون هيچ رفتي .........


بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه............


اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟


چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني........آنهم تنها در خيال.....


و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي

ريزم...........


مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به

قطره قطره چكيدن من........وتمام شدنم......ببين دارم تموم ميشم....البته براي تو

كه مهم نيست.....فراموشم كرده ای


من واقعا ديوانه ام ..............از همه كارهاي دنيا ليلي شدن را بر گزيدم آن هم با

حقوق يك نگاه ناب .چه مي دانستم گفتم ليلي مي شوم كسي مي شوم با غرور

 سر بلند راه مي روم.................آه نمي دانستم كه از ليلي شدن تنها مجنونيش

نصيبم مي شود...........


خرد شدن غرورم ...شكستن بلور اشكهايم...........گرفتار قضاوتهاي ناعادلانه.....اينها

كه برايت مهم نيستند.....همه حق را به تو دادند هيچكس نپرسيد از من

چرا؟؟....هيچكدام خود را جاي من نگذاشتند...اصلا فرصت دفاع ندادي .....فقط به

تيغم زدي و رفتي.....بخدا منم حرفهايي داشتم...كه حالا ديگر بي فايده

 است......ميدانم.......اگر ميدانستم به اين سادگي فراموشم ميكني .....زودتر بهت

ميگفتم چقدر بدم......


فكر مي كني می دانستم؟


اگر دوباره فرصتي يابم ديگر ليلي نخواهم شد (( شيريني خواهم شد كه ليلي وار

 مجنون فرهاد است))


حالا باورت شد: دارم بخار مي شوم و من اين ميعان را دوست دارم............شايد بزند

 و فقط بخار شوم بدون ميعان.....نمي دوني چقدر راحت ميشوم......


وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم

خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا

اوج..............


قسم خوردم با ياد تو بميرم.........

 

با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران می

 دهي.........

ميدانم تنفر بجاي مهر نشسته است......اينها تنها دست نوشته هاي يك بارون زده

بود.....هيچ چشمداشتي به پاسخ ندارم......ميدانم كه پاسخي نخواهد داشت.........

 

واي به روزي كه عشق تبديل به نفرت شود!

ولی هيچگاه عشق حقيقی به نفرت تبديل نميشود......

اين نوشته ها يادگار روزهايی هستند که تلخ ميديدم و تلخ مينوشتم.....

نمی گويم الان فقط شيرينم ......اما تنها و تنها تلخ نيستم.......

يا حق.....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

از زمين کنده شده ام.....

باران بر شیشه ی هفت رنگ پنجره می بارد

همه چیز را با خود می شوید

جز اسم تو

که بر بخار پشت شیشه نوشته ام !

 

برق آسمان چشم را خیره می کند

رعد ش

دل را بر سینه می ریزد

 

آسمان ابریست

دلم برای طعم شانه هایت تنگ است ...

اين آسمون ابری ديريست مهمان آسمون اتاقم شده است.....

اتاقم همسايه ی آسمونه......

هيچوقت آسمونو با پرده نپوشونده ام!

وقتی قدم بر ميدارم سختی زمين باورهايم را بهم ميريزد....

يادمه وقتی کوچيک بودم سر کلاس وقتی خانوم معلم از من پرسيد ند:

دلت ميخواد چی باشی؟

گفتم: عقاب !

معلمم کمی جا خورد آخه همه دخترا اکثرا ميگفتن : پروانه .....شاپرک....و...

معلم بازم پرسيد :چرا؟؟؟

اکثرا خيلی رمانتيک ميگفتن : چون پروانه رنگارنگ و قشنگه ...

يا مثلا بلبل صدای قشنگی داره....

نوبت من که رسيد گفتم: چون عقاب آزاده.....چون تو آسمون بيکران زندگی ميکنه!

ميدونی عزيز دلم من مجاور آسمون تو زندگی ميکنم.....

هنوزم دلم ميخواد عقاب باشم!

ميدونی چرا؟

چون هنوزم دلم آزادی ميخواد !

زيرا....

گاهی احساس
 
آرام
 
با جاری شدن در رگ هايم
 
منو بر خلسه ای مهمان می کند
 
که دلم می خواهد
 
در آسمان جاری شوم و در دریای آرام ، روان ......
 
گاهی سکوت
 
از بی سخنی نیست........
 
بلکه از ناتوانی در یافتن واژه هایی ست
 
که تو را
 
او را
 
بدون ذره ای کاستی
 
بیان کند
 
 
 
گاهی تلنگری لازم است
 
برای بیرون کشیدن واژه ای
 
که تفسیرش کنی و
 
دست نوشته ای بسازی!
 
این جا آرام ِ آرام است
 
تلنگری نیست
 
مهلتم دهید و
 
بر من ببخشایید ......
 
وبر من ببخشاييد اين دل عاشقم را که تنها سرمايه ام هست!
 

تنها يک چيز را خوب ميدانم که: دوست داشتنت برايم همه چيز است!

دوستی ميگفت : طعم حرفهات بوی عشقی غريبانه داره........

گفتم : منو چه به اين حرفا؟

گفت: اصل عشق همينه که سعی در انکارش داشته باشی اما نتونی!

گفتم: از کجا طعم عشقمو فهميدی؟

گفت: چون از نگاه همه ميگريزی !

گفتم: چون برای يه دل ....يه دلبر بسه!

گفت: يعنی يکتايی در عشق؟

گفتم : نه تنها يکتايی که تنهايی در عشق ....و اينکه پاک بمونی و عاشق باشی ....

اين هنره!

گفت: پس ليلی شدی؟

خنديدم و گفتم : مجنونی ندارم برای ليلی شدن !

من فقط عاشقم .....عشق من رنگ مجنونه تا ليلی!

گفت : کاش بجای مجنون ؛ ليلی بودی .....آخه مجنون که عاقل نبود!

گفتم: منم نگفتم عاقلم .......من عاشـــــــــــــــقم و تا آخرش همينم ....

خدا وند موقعی که منو می سرشت از خاکی که مرطوب اشک عشق بود آفريد!

گفت: شاعر هم که هستی؟

از جا بلند شدم و به باران اشاره کردم و گفتم: باران منو شاعر ميکنه!

و دوستمو توی نهار خوری دانشگاه با يه عالمه سئوال تنها گذاشتم !

وقتی بيرون اومدم از سالن نهارخوری سرمو بالا کردم تا قطرات مهربان باران

صورتم رو خنک کنه........

دلم ميخواست تا ابد اين لحظه ها برام باقی بمونه .......

اما خب کلاس رياضيات منتظرم بود تا حسابی مغزمو پر از اعداد و فرمول و .....

و يه عالمه محاسبه کنه.......

آخه من کجا و اين همه علوم محض کجا ......

راستی چرا نميشه با رياضيات شعر گفت؟؟

اين سئوالو وقتی از استاد پرسيدم ميدونم که دلش ميخواست خفم کنه...

اما خب خوبيش اين بود که سر کلاس نپرسيدم وگرنه به جرم بهم ريختن کلاس مواخذه ميشدم

ای بابا خيلی پر حرفی کردم.......

شرمنده ......

تا يه فرصت ديگه..........يا حق

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

00 Panorama 01 Tower Bridge

اينجا Tower  bridge هستش همونجايی كه من هميشه كنارش ميروم و چشم

ميدوزم به جريان آرام و زيبای Times river

ديروز بعد از آنكه نتوانستيم با هم صحبت كنيم....

تنها جاييكه آرومم كرد همين جا بود!

از شانس خوبم بارون هم گرفت .....

نميگم جای تو خالی !

آخه تو هميشه با من هستی ......هميشه.....

London Big Ben & Parliament 01 P5034762

اينم عكس Big Ben پير كه همچنان استوار ايستاده است

در كنارش Parliament  قرار گرفته....

همه چيز توی اين شهر بوی كهنگی و قدمت داره....

حسابشو بكن اگه مغز من زمان بارون قاطی كنه و از

۳۶۵ روز سال حدود ۲۰۰روز اون بارونی باشه و بقيه روزا يا ابريه كامل باشه

يا نيمه ابری و يا بندرت آفتابي......!

چی ميشه؟؟؟؟

ديروزم از اون روزايی مخصوص بود......

پياده از خونه ی ما تا كنار رود حدود ۴۵ دقيقه راهه......

طفلكی مادرم هر چی گفتن محض احتياط چتر رو با خودت ببر......

من گوش نكردم و خلاصه رفتم.....

عجب هوايی بود.....

مردم تند تند داشتن از بارون در می رفتن ....

ومن كه بارون هميشه شاعرم ميكنه تازه رفته بودم زير بارون تا آروم بشم!

خوشبختانه هيچكس از دوستامو نديدم چون همه تو خونه بودنو بارونو

از پشت پنجره دوست داشتند ببينند!

شايد از تر شدن ميتر سيدن و يا شايد كار من غير منطقی بود....

حالا بهر صورت هر كسی يه حسی داره...

خلاصه رسيدم كنار رود....

بعد از چند ماه ديدن رود برام خيلی جالب بود

سطح آب بالا اومده بود و كشتی های رنگارنگ و قشنگ داشتن به آرامی روی رود

حركت ميكردن....

پل متحرك بالا رفته بود تا يك كشتی فرانسوی از زير اون رد بشه.....

منظره خيلی قشنگی بود.....

يه لحظه نگاهم با نگاه متعجب رود برخورد كرد و من سرمو انداختم پايين

حس كردم رود با نگاهش داره از من گله ميكنه.....

بهش گفتم بيخيال يار قديمي.....

تو كه بی رحم نبودي؟

من با پای پياده ....زير بارون اومدم اينجا كه فقط بهت بگم :

خيلی دوسش دارم!

ميخواستم بهت بگم :

دلم براش تنگ شده!

و يه عالمه حرفای نگفته.....كه به هيچكس نگفته ام!

رود آرام موجی زد و با نگاه آبی رنگش به من خنديد و فهميدم آشتی كرده

بقول پدرم من استاد بدست آوردن دلهای شكسته ام!

خب اينم يه جور مهارت ميخواد

خلاصه كه دلتنگيه تو عزيز منو به كجاها رسونده......

اما يه چی بگم؟

خيلی بهم خوش گذشت ديروز......

عجيب تنهاييه دلچسبی بود .....البته بجز سرماخوردگيش

كه امروزمو حسابی داغ كرده.....تب كردمو افتادم تو خونه......

ولی اينا همه به اين ميارزيد كه اقلا به يكی گفتم چقدر دوستت دارم!

 

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بايد نوشت مهربانم....

 
تمام سطرهای زندگی را هم اگر
قاب کنی و به دیوار بیاویزی
باز هم اندکی حتی
جای اکنون را نخواهد گرفت
 
 
آسمان هست
باران هست
تو نیز هستی
می توان تا نقطه ای اوج گرفت
که خورشید یک پارچه از آن ِ تو شود
می توان پرواز کرد
تا حوالی شهری که
صدای تو سرشار از لحن باران شود
تا آن قله  ی دور
که هیچ چیز جز ما و احساس هایمان در هوایش جاری نیست
 
 
می توان تمام دغدغه ها را پشت در جا گذاشت و
به جست و جوی خویشتن خویش در دیگری به پا خاست
 
 
 
دلتنگــــــــــــم
گاهی دلتنگی وادار می کند تمام استقامت های سرو مانند را
به زانو زدن در برابر سکوت!
 
بیا و در تمام انحنای این فاصله ها
به دور از دغدغه ی روزگار
برایم شراب محبت بریز و
تفسیر آفتاب کن
 
بیا و به دور از تمام زشتی ها
مرا غرق در باران کن!
 
بيا تا به دور از هر گونه کاستی
وعده ی ديداری داشته باشيم
در فراسوی ابرها......

 

نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

باشد

سهم بی قراری هایم را

می سپارم به رویاها

و لمس حضورت را

با چشم های بسته به اثبات خواهم رسانید!

 

حرم نفس ها یت را

با لمس طنین اش تصور خواهم کرد

و گرمای وجودت را

با التهاب ِ خون ِ جاری در رگ هایم جبران خواهم نمود!

 

به ستارهء چشمک زن جاری در آسمان

خواهم نگریست و

تصور خواهم کرد

چشم هایت هوس فشرده شدن دلم را کرده است و

بی مهابا چشمک می زند!

 

همین که احساس هایمان

پا به پای هم رد پا به جا می گذارد

کافیست

عشق را به جایی خواهیم کشانید

که تصور حضورت

از بودنت دلچسبتر شود!

........... 

تنها یک چیز باقی می ماند

طعم روشن چشم هایت را

در نبود شان

با چه چیز جبران توانم کرد؟!

 

.

.

 .

 .

 

 

قرارم نیست

پريشانم!

لمس حضور می خواهم!

طنین صدا بی قرار ترم می کند!

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هر کسی گمشده ايی دارد

و خدا گمشده ايی داشت....

هر کسی دوتاست و خدا يکی بود.....

و يکی چگونه می توانست باشد؟

هر کسی به اندازه ايی که احساسش ميکنند ؛ هست !

و خدا کسی که احساسش کند را نداشت !

عظمت همواره در جستجوی  چشمی ست که او را ببيند....

و خوبی همواره نگران ؛ که او را بفهمند!

و زيبايی همواره تشنه ی دلی ؛ که به او عشق ورزد!

و قدرت نيازمند کسی که در برابرش رام گردد!

و غرور در پی کسی ؛ که او را بشکند!

و خدا عظيم بود و پر اقتدار و زيبا و مغرور........

اما کسی را نداشت !

و او آفريدگار بود......

و چگونه می توانست نيافريند؟

زمين را گسترد و آسمانها را بر کشيد....

کوهها برخاستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند......

و طوفانها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند....

و باران ها و باران ها و باران ها............

گياهان روييدند و درختان سر در آغوش هم نهادند....

اما خدا همچنان تنها بود!

تنهای تنها.........

فرشتگان سر بر آستانش نهاده بودند و کاری جز ستايش رب را نياموخته بودند

اينها خدا را راضی نمی کرد......

خدا در پی آفرينش موجودی بود که بتواند نه بگويد!

آری موجودی فراتر از فرشته وفرو تر از خدا...........

و خدا انسان را آفريد!

انسانی که در او قوه ی درک هستی داده شد

و به او عقل داد تا با آن بيانديشد و آزمون و خطا داشته باشد!

بارها بر زمين افتد و باز برخيزد.....

و خدا عاشق شد!

عاشق انسان......و شيطان از حسادت اين عشق می سوخت.....

و چنين شد که دام ها گسترانيد........

و خدا بر خلقتش آفرين گفت !

و انسان عاشق خدا شد.....

و عشق او را تا افلاک بالا برد.....

تا خداگونه شدن....

از حضيض خاک تا اوج افلاک يک بال مانده .....

يک پرواز عاشقانه تا سرچشمه ی نور و پاکی....

ای انسان بهای تو نه فقط بهشت که ديدار پروردگار است..

فقط يک پرواز .....يک آغاز تا ته افلاک.......

يک پرواز......اينست راز پرواز !

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

يه گريه ی حسابی دلم ميخواد

ديگه برام مهم نيست که گريه نشونه ی چيه

فقط دلم گريه ميخواد

مبهوت وماتم.....تنها و ساکت

اصلا چرا اشک رو بد ميدونی؟

من تنها در بی چراغی شبها ميروم

و دستهايم در بی مشعل ترين شب غرق است.....

همه ی ستاره هايم به مهمانی تاريکی دنيا رفته اند....

مشت من ساقه ی خشک تپش ها را ميفشارد....

دلم سرشار از گسستن پيوندهاست.....

تنها ميروم ميشنوی تنها

من از باغ زمرد کودکی براه افتاده ام.....

آينه ها انتظار تصويرم را ميکشند حتی اگر چهره ام را به فراموشی بادها سپرده باشم

درها عبور غمگين مرا می جويند.....

می روم می روم تا در انتهای خويش فرو افتم.....

من از برگريز سرد ستاره ها ميگذرم....

خوشه خوشه فضا را در دلم می بويم......

و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش گم ميشوم....

و هنوز ميان ما فاصله هاست......

ميان ما سرگردانی بيابانهاست.....

چند کوير....چند دريا .....چند بار شکستن دل تا تو .....تا رسيدن به تو مانده

کوير دل تو را ديگر به طوفان بی مهری نمی آشوبم

ميان ما بی چراغی رويا....بستر خاکی غربت ها....فراموشی آتشها.....

ميان ما هزار و يک شب جستجو هاست....

می بينی چقدر راهه؟

من ديگر به گمنامی و تنها بودن قريبم......

نمی خواهم هيچکس جز تو مرا بشناسد.....

نمی دانی چقدر دلم بارانی ست ......باران ميبارد و ميبارد و مرا شاعر ميکند

پشت اين پنجره ی رو به فردا نشسته ام و از تو مينويسم.....

اصلا بگذار پنجره را باز کنم و بوی باران با نوشته هايم درآميزد.....

نوشته هايم غريبانه از تو ميگويد ......

نمی دانم چرا هر وقت بتو فکر ميکنم نگاهم دورها را ميجويد......

خاطر تو يک شبنم پاک بهاريست....

و دل من .....دل من.....دل من.....شقايقی آتشين و سوخته ......خاکستر شده.....

اينم آهنگ وفا برای دانلود

http://www.taraneha.com/music1/vafa_esfehani.mp3

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بر صليبم ،

ميخکوب !

خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .

بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .

مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .

سزاوارم ، رواست .

آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .

*

مهرورزی کم گناهی نيست !

کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،

چون برترين اعجاز ، باور داشتن .

پرچم اين آرمان پاک را

در جهان افراشتن .

پاسخ آن ، اين زمان :

تن فرو آويخته !

با نای ِ بی آوای خويش !

*

ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !

ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !

اين جسارت را ببخشاييد بر او ،

اين جسارت را ببخشاييد !

جرم نا بخشودنی اين است :

« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »

*

جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !

در گذرگاه ِ شما ،

اين تاج ، تاج ِ افتخار .

جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،

جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛

ای همه رقصان !

درون قصر ِ باورهای خويش !

 

« فريدون مشيری »

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت