راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

این همه قول و غزل تعبیه در منقار بلبل نیست ۰۰۰۰

هست؟

از چه میپرسم؟

صبر کن میگویم !

جاده از دور صدا می زند گامهای تو را0000

مگه ناله از دل بر نمی آید؟

اصلا نقطه سر خط !

وقتی هستی جز همه خواستنی ها ۰۰۰یک خواسته بیشتر ندارم !

زمان بمیرد در تلاقی حس پاک با هم بودن !

زمان این بیرحم بی مرگ ۰۰۰

سریع می رود و ثانیه ها را در تلاطم دریای طوفانی اش غرق میکند۰۰۰

دارم از مردن لحظات بر تارک حس مینویسم !

هر چند وقتی دفتر خاطرات دل را ورق میزنی ناخودآگاه از تکرار اون لحظات

لبخندی سبز بر لبانمان می نشیند

اما حقیقت اینه که رفته ها رفته اند۰۰۰۰۰

اما تو ای سبز جاری در کلماتم!

در هر نگاه من تازه سروده می شوی۰۰۰

در هر خواب من رشد میکنی۰۰۰۰

و در هر بیداری به جاودانگی دفتر دلم می پیوندی۰۰۰

باور نداری؟

میگی شوخی نکن؟ !

خب ۰۰۰۰من هیچ دلیلی برای اثبات بافته هایم جز لباس سبز عشق ندارم

من خود را همزاد همه گلهای بنفشه میدانم

در بهار سبز میشوم و زود میروم اما بازدر بهاری دیگر می آیم !

و تو خون جاری در این رگهای سبزی۰۰۰۰

این روزا خیلی شاعرم !

این روزا برای من آبی ترین پرواز را ذره ذره حکایت میکنند

من از نوشته های تکراری بیزارم

از التماسهای عاشقانه۰۰۰۰

یا از شعرهای دست و پا گیر !

اگر از تو مینویسم اینها فقط نامه های دلتنگیه من هستند

آره نامه۰۰۰۰به تو که از من دوری اما در قلبم نشسته ایی۰۰۰۰

نزدیکتر از من به خودم بعد از خدا۰۰۰

واین یعنی یگانگی در عشق

بگذار نامش را عشق نگذارم !

چون با نوشته های زنده یاد دکتر شریعتی۰۰۰۰

عشق زیاد مطلوب دلهای آسمانی مثل تو نیست۰۰۰۰

اسمش رو میذاریم بهونه ء زندگی !

خوبه؟

بهونه ء زندگی یعنی همون امید و آرزو ی هر دل تنها

و من تنهایی هایم را در یک تقسیم عادلانه با تو سهیم شدم !

پس ای بهونه ترین بهانه ۰۰۰۰

تو را در گریه های صادقانه ام۰۰۰۰

در خنده های بی شکیبم۰۰۰

و در تک تک لحظات با خود ماندنم میجویم۰۰۰۰

بگو کجایی؟

غیر از دل من که میدانم و می بینمت!

چه تفاهم ساده ایست میان من و این پاره های کشتی شکسته دل !

همه به من باز میگردند ۰۰۰به ساحل !

و تورا با هر موج این دریا در گوش من زمزمه میکنند۰۰۰

و از دور فانوس دریایی من با چشمهای روشنش نگران منست !

پدرم ۰۰۰۰

چشمهای روشنش در شبهای تنهاییه من ستاره راهنمای من هستند۰۰۰۰

او با نگاه با من حرف میزند۰۰۰۰

میداند در درون این ساحل آرام۰۰۰چه دریای طوفانی ایی زندگی میکند!

اما۰۰۰

باز کن پنجره را که بهار در یک قدمی توست000

من از مصاحبت باران می آیم ۰۰۰۰

من پشت شیشه می بارم و تو مرا مینگری۰۰۰۰

دستهایت را برشیشه بگذار تا تنهاییه سرد مرا لمس کنی۰۰۰۰

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر 

 همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
 همه می ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب وآ ینه پیوستیم
و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طرّاری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و سکوت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگری بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
 

(فروغ فرخزاد)

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من این شعر را بارها خوانده ام اما هر بار برایم تازگی دارد۰۰۰

مرا و تو را این همه بهانه برای زیستن بس است !

اگر خزان زده بودم  مرا ببخش۰۰۰۰

بهار را در رگهای بهانه ات می یابم

و دوباره متولد میشوم در بهار۰۰۰۰

بهار یعنی تو ۰۰۰۰

                                    سه شنبه / هشتم / اسفند ماه

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آرام ؛آرام می بارد۰۰۰۰

و ذره ؛ ذره زمین لباس سپید بر تن می پوشد۰۰۰۰

همین دیروز بود۰۰۰۰

یخ بسته از سرمای برف ۰۰۰۰

اما عاشق بارش این همه سپیدی ۰۰۰۰

به خونه که رسیدم ؛ میدونستم مادر با نگاه نگرانش منتظر من هستند۰۰۰

آروم در خونه رو باز کردم۰۰۰۰

اما بی فایده بود!

مادر صدای قدمهای منو می شناسند۰۰۰۰

سلام کردم۰۰۰سلام کردند و ۰۰۰۰

پله ها رو دوتا یکی رفتم بالا ۰۰۰به اتاقم خزیدم۰۰۰۰

چه گرمای مطبوعی۰۰۰چه سکوت آرامبخشی

در کمدم را باز کردم۰۰۰۰۰

این روزا لباسهایم هم ۰۰۰همه سیاه و سفیدند !۰۰۰

درست مثل احساسم !

اما نه هنوزم امیدی هست۰۰۰لباس خاکستری من اینجاست ۰۰۰

اونو پوشیدم و یه نگاه به اتاقم انداختم۰۰۰

راستی چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟

من که عاشق پنجره هستم!

آره باید جای میزم رو عوض میکردم۰۰۰

اتاقو بهم ریختم ومیز نسبتا بزرگم رو آوردم درست زیر پنجره۰۰۰

حالا میشه نشست و نوشت!

اما ۰۰۰

هنوزم آسمون از من دوره۰۰۰مثل تو که خیلی از من دوری۰۰۰۰

آخه بین منو آسمون یه بهار خواب بزرگ فاصله هستش۰۰۰۰

در بالکن یاهمون بهار خواب رو که برای من یک گلخونه۰۰۰و یک آتلیه نقاشیست

و حتی یک آرامش گاه پنهانه رو باز کردم و خودمو به آسمون رسوندم !

عجب برفی !

حتی قدمهایم توی حیاط پوشیده شده۰۰۰

آسمون سپید ِ سپید شده۰۰۰

دستهایم رامثل مترسکها باز میکنم و آرام می ایستم۰۰۰۰۰

برف دانه دانه بر من می نشیند۰۰۰

نه ! نه مثل شعر فروغ :

دانه اندوه نمی کارد۰۰۰۰

سراسر نشاط و زندگی ست این دانه های زیبا۰۰۰۰

نمی دونم شاید من درونم گرمتر از این حرفهاست که بخواهم تسلیم سرما شوم ۰۰۰

من در خویشتن خویش یک عالمه بهار و برگهای سبز دارم۰۰۰

نمی دانم چقدر زیر برف ماندم ۰۰۰

اما دستهایم از حس افتاده بود ۰۰۰۰

نه ! من هنوز عاقلم !

برف مثل سوزن بر پلکهای بسته من فرود می آمد۰۰۰

من با بانوی سپید پوش زمستان رفاقتی دیرینه دارم۰۰۰۰

اما در دل سرد او دانه دانه سبزینه می کارم ۰۰۰

وتا آمدن اولین جوانه بهار در مدار زمستان شعر بهاران را میخوانم۰۰۰

من فرزند بهارم ۰۰۰زمستان مرا در بر نمی گیرد !

نقطه چین در نقطه چین ادامه دارم۰۰۰

چرا باید خود را در این سرما تسلیم کنم؟

چشمهایم را باز کردم و برف را از وجودم تکاندم۰۰۰

مگه تو عاشق بهار نیستی؟

مرا به یک جرعه بهار مهمان کن0000

به اتاقم که محل زیستن منست بر میگردم۰۰۰۰

دیوارهای اتاقم دیگر مرا در بر نمیگیرند۰۰۰۰

من چون پروانه ایی آزاد بالا می روم۰۰۰۰

رنگین ترین دانه های بهاری بر بالهای منست۰۰۰

و تو !

برای اینکه ستاره دریایی ام باشی۰۰۰

یا ماه آسمانم!

باید از سحابی سکوتم طلوع کنی۰۰۰

تا من سیاره ناشناسی باشم

در منظومه بزرگ کهکشان دلت۰۰۰

۰۰۰و برای اینکه شعرم باشی

باید از غزل ؛ غزل قافیه دلم عبور کنی۰۰۰

ساده نیست !

دوست داشتن یعنی عبور از مرز خود خواستن ها۰۰۰۰

و بهاری خواهد آمد که تو را من در برگهای نورس اقاقیا ببینمت۰۰۰۰

و تو چه میدانی من چقدر دلتنگم؟!

تو میدانی زمستان سرد است۰۰۰

و تو میدانی که من در خویش یک خورشید حماسه پنهان دارم۰۰۰

ومن میدانم که تو بهاری ترین فصل انتظار دل منی۰۰۰۰

راستی کجا بودم؟

پشت میز تحریرم !

اینها را نوشتم و سر بر دفترم گذاشتم و یک آسمان باران شدم۰۰۰

این روز خیلی دل نازک شده ام۰۰۰۰

این چه اهمیتی دارد که من از بی نهایت ترین اعماق دلتنگی ام بنویسم؟

تو هنوز طلوع نکرده ایی در مشام سبز ترین فصل سال!

تو بهاری ۰۰۰۰بهار!۰۰۰ و من در زمستان دست و پا میزنم۰۰۰

اینجا فصل سرد سایه و سنگ۰۰۰

فصل لحظه هایی که از یاد برده ؛ سپهر آبی رنگ۰۰۰

امروز گرچه زمستانست۰۰۰

تو بیا بهار فردایم

تو بیا که نقش زندگی بی تو

صخره های تهی ز هر رنگست۰۰۰

تو بیا ۰۰۰۰تو ای مهربان خوبم

دل من برای تو تنگ است !

و این آغاز روییدن یک جوانه بهارست

در دلی که به زمستان عادت کرده

نه شعر میگویم و نه شاعری می دانم

فقط دلتنگ یک واژه ام۰۰۰

بهار۰۰۰

بهار۰۰

بهار۰

نقطه سر خط !

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

امروز : چهارشنبه / دوم/ اسفندماه

یعنی دومین روز از آخرین روزهای زمستان

یعنی تا انشعاب بهار از دامنه فصول چیزی نمانده است

ای باغهای بهار نارنج بیدار شوید که بهار با شکوه و عظمت می آید

ای خفتگان در دامنه غنچه ها ۰۰۰۰بهار سبز می آید

می آید تا غم از دل برود !

تا۰۰۰۰

تا ندارد !

یا حق۰۰۰

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥ ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت