راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

ميدونی فرق منو تو چيه؟

تو دل نمی بندی ......من دل بسته ام

تو عادت نمی کنی .......من وابسته ام

تو به رسيدنی هايت فکر ميکنی .......من فقط به يه آسمون آبی برای پرواز

ما با هم خيلی فرق داريم....

اينو تازه فهميدم ......حالا که اسيرم

حالا که اين همه راه را طی کرده ام....

اما آخر چرا؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم

 
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم


وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا


 دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم


چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست


تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم


در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين


من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم


نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت


 هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم


بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست


در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم


يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت


هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم


خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش


دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم
 


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تو از متن کدوم رويا رسيدی....که تا اسمتو گفتی شب جوون شد

که از رنگ صدات دريا شکفت و.....نگاه من پر از رنگين کمون شد

تو از خاموشی دلگير رويا.....صدام کردی ؛صدام کردی دوباره

صدا کردی منو از بغض مهتاب.....از اندوه گل و اشک ستاره

صدام کردی صدام کردی نگو نه.....اگر چه خسته و خاموش بودی

تو بودی و صدای تو صدام زد.....اگر چه دور و ظلمت پوش بودی

تو چيزی گفتی و شب جای من شد......من از نور و غزل زيبا شدم باز

تو گيج و ويج از خود گمشدنها.....من از من مردم و پيدا شدم باز

از اين تک بستر تنهايی عشق.....از اين دنج سقوط آخر من

صدام کردی که برگردم به پرواز.....به اوج حس سبز با تو بودن

صدام کردی که روی خاموشی من......يه دامن ياس نورانی بپاشی

..............

(برگرفته از متن آهنگ صدام کردی .....ابی)

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آلبوم جديد ابی :

پروانه ايی در مشت

 

1- وقتی تو نیستی

2- من اگه خدا بودم

3- حنا خانم

4- گل بهارم

5- راه من

6- رازقی

7- بگو نه

8- صدام کردی

9- پروانه ای درمشت  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هر که رفت پاره ايی از دلم را با خود برد.....

اما....

او که نرفته است.....

او که با من است.....

از او بپرسيد .....

که چه ميکند با دل من !

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اي ابر مرد مشرقي اي خوب
 اي نگهبان قدسي خورشيد
 روشنايي آتش زرتشت
 يادگار صداقت جمشيد
ناجي سربلندي انسان
 اي تو پيغمبر ، اي اهورايي
 اي براي تو اين هيولاها
 همه كوكي همه مقوايي
 با كتاب ترانه هاي من
 نه قصيده ، غزل لباس توست
 مرد اسطوره اي شعر من
 مخمل قلب من لباس توست
 با كتاب پدربزرگ من
 قصه ي رويش تباهي هاست
قصه ي امتداد شب تا شب
 قصه ي ممتد سياهي هاست
 دفتر كهنه ي پدر اما
 پر سوال و گلايه و ترديد
 حرف اگر هست ، حرف تنهايي
 حرف آيا و و حشت و ترديد
 با پدر ، آرزوي باغي بود
 روي خاكي كه شكل مردن داشت
بس كه تن تشنه بود خاك من
 پدرم شوق جان سپردن داشت
 با من اما سبد سبد ميوه
 از درخت غرور باغستان
 كوزه كوزه زلال نور و عشق
 براي قلب تشنه ي انسان
 مشرقي مرد پاسدار شرق
 معني جاودانه ي اعجاز
 خاك اگر خنده كرد و گندم داد
 از تو بود اي بزرگ باران ساز
 اي رسول بزرگ رستاخيز
 دست حق بهترين سلاح توست
 فاتح پاك در زمان جاري
 رخش تاريخ ذوالجناح توست

ميلاد حضرت محــــــــمد مصطفی (ص)

 

و ولادت اما جعفر صادق(ع)

 

تهنيت باد


نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

اين قرارمون نبود من عاشق باشم و تو تنها

مگه نمی دونستی من به هوای تو نفس ميکشم؟

آخه چطور می تونی از اين کوچه بدون من بگذری؟

من همين جا هنوز نشسته ام.......

(قابل توجه دوستانم : آهنگ وبلاگ عوض شده است فقط کانکت آن کمی طول ميکشد )

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تنها بود اما اميدوار .....

تمام نيرويش را در بالهايش جمع کرد و پريد.....

باد وباران تسليمش نکردند......

سرمای زمستان و گرمای تابستان......از استواريش کم نکردند

تنها بود اما نوری در دلش ميگفت به سرچشمه ی خورشيد ميرسی....

پرواز بالهايش را خسته کرده بود اما شوق رسيدن به خورشيد تمام جانش را گرفته بود

و در يک لحظه ی ناب به سر چشمه ی عشق رسيد.....

چشم گشود و خورشيد را از دور ديد ....تابان و زيبا

پروانه ی قصه ما ديگر سر از پا نمی شناخت

و در پرواز آخر تمام دلش را در دست گرفت و پريد.......

ديگر جسم را حس نمی کرد فقط دو بال بود و بس....

و رقص شعله و پر های نازک عشق......

هيچ نمی ديد و هيچ نمی گفت......

ســــــــــــــــــــوخت..........

ســـــــــــــــــــــــوخت .....

تا زنده شود!

تا بهای عاشقی را بپردازد.....

عشقی حقيقی به بهای همه ی هستی اش.......

تا .....تا دوباره در جايی که ديار عاشقان است از تک تک ذرات وجودش .....

پروانه هايی همه از جنس عشق برويند.....

آری برويند و بسوزند و زنده شوند....

زنده شوند از دولت عشق......

يک رنگين کمان عشق و شعر و آواز .....

و يک صبح پس از آن شب تاريک که ارمغان فدا شدنهاست

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

می بينی شعله ورم و خاموش.....

طوفانی و آرام.....

به جرم کدامين گناه در اين نيستان فراموش افتاده ام

پس کی به اصل خويش ميرسم؟

کجاست دست معجزه گر باد که ابرهای رحمت را بر اين کوير تشنه ببارد؟

مرا ديگر اميدی به اين دشت تب آلود نيست

آه که چه تنهايم و خسته

چه پريشان و رنجور از پيمودن راهکهای بيراهه.....

شن های بی مهری راهم را پو شانده و سايه ی ابری بر سرم نشانده

راهم را گم کرده ام........

بفريادم برس ای دادگر توانا

من دست به هيچ دستگيری ندهم

کايشان همه فانی اند و پاينده تويی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

rain.jpg

و عشق مثل بارونه بخشنده و بی منت

تمام طراوتش را نثار زمين ميکند

و در مرگ قطره هايش .....دوباره زيستن را ميبيند

اين مهمه که می باره .....حتی به بيابان

او نمی تونه نباره

و عشق شايد همون بارونه که مهربانانه بر دلها ميبارد

و عاشق پيوندی ديرينه با مهربانی دارد

اگر روزی جايی حتی دلتون برای يک ساقه ی شکسته در باد گرفت.....

بدونيد دلتون ظرفيت پذيرفتن يک عشق زيبا را دارد

و عشق آنجا رشد ميکند که زير باران برای معشوق نه قطره ی باران که چتر شويد!

آره يه چتر که اونو از خيس شدن محفوظ بداره!

چتری که حتی معشوق ندونه کی روی سرش هائل شده......

اينم با سخاوته ....مثل بارون

چه باران باشيم چه چتر .....مهم اينه که عاشق باشيم

و  سخاوت گذشتن از خويش را داشته باشيم!

اين هيچ تقصير معشوق نيست که ما عاشقيم!!!!

اوهمان انگيزه بارش باران است و ما يک ابر مهربان

و چه سنخيت زيباييست بين باران وابر......

 

.......................

دوستان عزيزم وبلاگهای ديگر من ( که بسيار مهجور مانده اند) اين چند آدرس زير ميباشند:

http://sea2004.persianblog.ir

http://shatranjeshgh.persianblog.ir

http://akharinashegh.mihanblog.com

منتظر حضور مهربانتون هستم

يا علي

 

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
 من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
 و خاصيت عشق اين است
 كسي نيست
 بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
 مرا گرم كن
و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
 من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
 بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
 و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو بيدار خواهم شد
 و آن وقت
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من مثل ايماني از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد
 

(سهراب سپهری)

نوشته شده در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
 اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

شادمهر

Aghoosh

Angize

Bi To

Bia Inja

Mahal

Mandegar

Mikhastamet

Oone Oone

PopCorn

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

راستی ماجرای ما قصه است يا داستان؟

آخه بين اين دو تا هميشه يه فرق اساسيه......

قصه از يکی بود يکی نبودش .........تا بسر رسيدش تخيله

اما داستان هم يکی بود يکی نبود داره .....اما حقيقته

بالاخره کدومشه؟

آخه اينقدر توی اين دنيا فاصله ی قصه و داستان کم شده که گاهی اشتباه گرفته ميشن!

خيلی ساده و خودمونی نوشتم نه؟

از رسمی نوشتنو و جدی حرف زدن خسته شدم

عاشق حرف زدن بچه ها هستم

خيلی راحت و ساده حرف ميزنن

خودمونی و بی تشريفات....

سيب رو راحت گاز ميزنن ....

اما ....

ما بزرگترا بايد با اصول خاص سيب رو پوست بکنيم و آرروم ميل کنيم

وگرنه حتما به قوانين معاشرت لطمه ی جبران ناپذيری وارد کرده ايم!

نميگم آداب معاشرت بده نه!

اما بعضی از ما آدما که اتفاقا خيلی هم مبادی آداب هستيم

در مواردی که بايد ادب معاشرت رو رعايت  کنيم......يه جورايی .....

مورد زياده کافيه يه کمی بگرديد

خلاصه که ساده باشيم و ساده زندگی کنيم

تا بتونيم اونجا هايی که بايد بپريم سبک باشيم

پرنده اگه سبک نباشه نميتونه بپره!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من امروز يکدفعه يکسال بزرگتر شدم

باورتون نميشه؟

خب آخه امروز تولدم هستش....

البته تولد منو برادرم سپهر....

اما سپهر عزيزم دو روز بعد منو تنها گذاشت

نمی دونيد چقدر دوسش دارم.....

بيست ساله شدم

صبح که بيدار شدم بارون ميو مد

مثل همون روزی که بدنيا اومدم

البته من يادم نيست مادر ميگن.....

با خودم گفتم : عجبا يه شبه يکسال بزرگتر شدم

بهر صورت اگه دست از شوخی بردارم (که بعيد ميدونم)

در اين مدت بيست سال خيلی تجربه های تلخ و شيرين داشتم

که هر کدوم برای من يک گنجه.....

اگه عمری باشه سعی ميکنم از گذشته عبرت بگيرم.....

از دوستای خوبم بخاطر تبريک های قشنگشون ممنونم

بخصوص عزيزی بهترين هديه رو که تا حالا گرفته ام را به من دادند

خلاصه که جای همه تون خالی

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

طلوع يا غروب ؟

مشرق يا مغرب؟

از کدامين سو خواهی آمد؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وفات آخرين پيامبر الهی

حضرت محـــــــــــــــــــــــــــــــــــــمد (ص) تسليت باد

و همچنين شهادت دو امام معظم

حضرت امام حسن مجتبی(ع) و

و حضرت امام رضا (ع)

تعزيت باد

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اگه ميخوای بری برو....

من برای عشقم قفس نمی سازم چون فکر ميکنم عشق يعنی آزادی....

عشق نه قالب داره و نه تو اسارت رشد ميکنه....

فقط يادت باشه در رو پشت سرت نبندی....

چون من محتاج نور و رنگ و آينه ام......

نميتونم بگم رفتنت هيچ اثری روی قلبم نداشت .....

ولی اونم فدای سرت ؛ تو مقصر نيستی اگه من عاشق شده بودم....

هنوزم عاشقم.....

عاشق نور و هوای تازه .....

عاشق شعر ناب سهراب و تمام غم فروغ.......

عاشق ا فکار قشنگ و نو که بتونه طرحی نو در فلک بندازه......

دلی که با عشق آشنا بشه حتی اگه بخواد نمی تونه از عشق بگذره.....

ميدونی خيلی بده عاشق کسی باشی که اصلا دوست نداشته باشه....

اگه روزی اينو حس کنی حتما ياد حرف امروز من می افتی......

نمی دونم نوشته هامو ميخونی يا نه .....

اما من اينجا با سر انگشت دل می نويسم.....

حتی اگه هيچکس نوشته هامو نخونه.....بازم مينويسم

در رگهای من بجای خون جوهر قلم جريان داره ....

نوشتن ميراث عزيزی ست که از پدر گرفته ام....

حتی اشک هم ديگه آرومم نمی کنه .....

بقول يک دوست عزيز گاهی صبر هم آدمو تنها ميذاره.....

غمگين نيستم ....

چون دلم را به مهری بخشيدم که هنوزم شيرازه ی وجودمه .....

هر چند يکطرفه بود اما اونم غمگينم نمی کنه....

بقول پدرم : دلی که طعم عشق رو بچشه منظر الهی ست...

و حالا منو خدا اينجا تنها تر از هميشه نشسته ايم.....

ديشب بخدا گفتم :

من همه جوره حاضرم ! به هر جا بخوای منو بکشونی حاضرم ....

فقط دلم ميخواد مطمئن بشم تو از من راضی هستی.....

همين برام بسه.....

برام بسه.....

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اصلا حواست هست ؟

خيلی وقته از خودم هيچی ننوشته ام!

راستش يادم رفته ...

همه تو شده است...

ميدونم کار خوبی نيست ولی من ذوب شده ام

باور کن تقصير من نبود پيش اومد!

ديشب داشتم برای پدر گيتار ميزدم....

حسابی داشتم از بند بند موزيک لذت ميبردم

وقتی سرمو بلند کردم نگاهم با نگاه پدر پيوند خورد

گفتند: ميخوای چيکار کنی؟؟!

جا خوردم و گفتم : ميخوام بپرم

گفتند: تا کجا؟؟

گفتم: مگه فرقی داره؟

پدر يه نگاه عميق به من کرد و گفتند:

نداره؟؟؟

خنده ام گرفته بود آخه من داشتم با شوخی جواب ميدادم

اما پدر جدی می پرسيدند!

گيتارو کنار گذاشتمو رفتم کنار پنجره و اونو باز کردم

 بوی بارون هوای خونه رو حسابی پر کرد.....

به آسمون گرفته اشاره کردم و يه دسته پرنده که داشتند پرواز می کردند

گفتم: يعنی همه ی اينا ميدونن کجا ميرن؟؟

پدر گفتند: قطعا ميدونن

گفتم: پس ما آدما به جرم عقل بايد هميشه مدهوش اين همه راه باشيم؟

گفتند: جرم نه ؛ مزيّت....

با بی حوصلگی سرمو تکون دادم و گفتم :

پدر جان دوباره بحث فلسفی برتری انسان رو پيش نکشيد

که اصلا تو حال وهوای اثباتش نيستم

من دارم در مورد دل حرف ميزنم و اين همه چالش که باهاش روبروست!

پدر روی صندلی جابجا شدن و به آسمون خيره شدن

و گفتند: پس از اون رگ پنهان هستی حرف ميزنی؟؟؟؟

گفتم : آی گفتين....

در همين موقع مادر با سينی چای و تنقلات وارد بحث ما شدند و

گفتند: شما دوتا پدر و دختر نمی خواهيد دست از سر اين فلسفه برداريد؟

خوبه رشته ی من فلسفه شرق بوده ....

منو پدر خنديديم و گفتم: مادر جونم آخه اين فلسفه هستش که ما رو آروم نمی ذاره

خلاصه جای همه تون خالی ....

تو هوای بارونی و چای داغ و کيک شيرين و........

خيلی چسبيد

البته بگذريم که هنوزم فکرم مشغوله

يادم باشد فردا که خورشيد دوباره طلوع کرد

بدونم دنيا و تمام موجودات اون عاشق آفريده شده اند

.........و عشق صدای فاصله هاست !

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم


عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق

عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم ما قصه ها وگفت وگو هاست

من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم


در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم

چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم

بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم


شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم


نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

يه اعتراف ساده : دوستت دارم

نخند به اعترافم

کلی با خودم کلنجار رفتم اعتراف نکنم

اما اين دل کوتاه نيومد

آخه لجبازه مثل خودت

حالا ديگه راحت شدم!

نوشته شده در شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

يه عاشق بي قايق تو درياها
چشماشو مي بنده تو روياها
من عاشق بي قايق تو درياها مي ميرم
چشمامو مي بندم بي روياها مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
يه زيبا نگاهش به موجا
يه عاشق بي ساحل تو دريا
پرياي دريا من امشب مي ميرم
از عشق يه زيبا من امشب مي ميرم
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم
من عاشق بي قايق تو دريا
چشمامو مي بندم بي رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم به موجا مي دوزه
يه عاشق بي ساحل چه تنها تو دريا مي سوزه
ميرم و مي ميرم آسوده ميشم از عشق
ميرم و مي ميرم
جشن تولد مرگمو براي تو زير آب ميگيرم


نوشته شده در شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هوا بوي نم گرفته
دوباره دلم گرفته
صداي گريه ي بارون
تو خيابون دم گرفته
با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه
با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه
گفتي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه
گفتم اين قلب توِِِ ِ پيشت بمونه اينم بمونه
خواستم عاشقت کنم گفتي محاله اينم بمونه
گفتي تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه
من ميگفتم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي
تو ميگفتي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي
اينم بمونه اينم بمونه

(برگرفته از متن آهنگ اينم بمونه از بنيامين)

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

همه زيبايی بهار يکطرف شکوفه های سيب يکطرف

يادش بخير خونه ی مادر بزرگ و اون درخت تنومند سيب

که شاهد شيطونی های ما بود .....

نوشته شده در جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Oil - We Fly Sun & Moon

توی یک جنگل تندیس کبود
یه پرنده آشیونه ساخته بود

خونه داغ عشق خورشید تو پرش
جنگل بزرگه خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی روی درختا میپرید
تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگی اومدن
د نیای قشنگشو بهم زدن

هرچی پرزد آسمون آبی نشد
ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا د ید
یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل .......... پر کشیــــــد


زندگیشو توی جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید
اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشید یکی تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمین فراوونه

روزی یکی به بالا چشم می دوزه
میره با اینکه میدونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو د ید
اسم من یه قصه شد قصه رو د نیـا شنیــــــــــد


نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هفت سين امسال ما:

سلام بر حسين(ع)

سلام بر حسين(ع)

سلام بر حسين(ع)

سلام بر حسين(ع)

سلام بر حسين(ع)

سلام بر حسين(ع)

سلام بر حسين(ع)

 حلول سال يکهزارو سيصد وهشتاد و پنج بر همه مبارک باد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥ ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت