راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

بوی عيدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی ياس جانماز ترمه مادر بزرگ

با اينا زمستون و سر می کنم

با اينا خستگی مو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عيدی از شمردن زياد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اينا زمستونو سر می کنم

با اينا خستگی مو در می کنم

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق يک خيز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اينا زمستونو سر می کنم

با اينا خستگی مو در می کنم

عشق يک ستاره ساختن با دلک

ترس ناتموم گذاشتن جريمه های عيد مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اينا زمستونو سر می کنم

با اينا خستگی مو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس يه آب تنی

با اينا زمستونو سر می کنم

با اينا خستگی مو در می کنم   

(بياد زنده ياد فرهاد مهراد و آهنگ زيبای کودکانه)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بهار داره ميرسه....

يه بهار سبز حتما ....با بارون بهاری و هوای متغيرش.....

و آدمايی که با تن پوش جديد به استقبال اين همه سبز ميروند....

منظره ديد وبازديد عيد خيلی دلچسبه....

و بازی نور و ابر و بارون.....

و اميد دوستان برای داشتن سالی خوب ...

همه چيز سر جای خودشه!

نبايد از غم نوشت هرچند ميدونم اون کنج دلم جوونه بسته!

اما خب من نبايد با گفتن اين حرفا بهار رو زير سئوال ببرم!

اون تقصيری نداره اگه تو بی وفايی و من تنها!

اصلا بذار مثل دلخوشا برات بگم :

سال نو مبارک....

سال نو مبارک.....

تا لحظه آغاز عيد نوروز 1385، 3 روز و 18 ساعت و 0 دقيقه و 1 ثانيه باقي مانده

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Welcome to www.Naghmeh.com

ميدونم که مخاطب من ديگه تو نيستی....

ميدونم از ديار دلم رفته ايی....

اما ميبينی که من هنوزم اينجا هستم

چون برام يه يادگاريه.....

اهل گله و درد دل نيستم...

نه شکايت و نه گريه....

يا شايد بقول يه دوست هنوز شوکه هستم

و لحظه ايی که گريه کنم روز اول رفتن توست!

اما من حتی به اين هم نمی انديشم

چون دنيا برام بازيهای زيادی داشته و بارها صبرم محک زده شده

من صبر ميکنم ......... غربت منو قوی کرده

يادم داده زود تسليم نشوم

من از نسل همون درخت های کويری هستم

که حتی اگه بارون نباره بازهم چشم به آسمون داره

روزها با داغی خورشيد  و شبها با زوزه ی بادهای سرد ساخته است

شايد هم در درون سوخته ولی لب به شکايت نگشوده

سر بزير و سخت.....تنها و عاشق

و ميدونم که اجر صبر اون درخت

باران مهر و لطافت خداونده....

غصه نخور درخت تنهايم

اگه دستای تو تا بارگاه اجابت بالاست

و اگه فعلا از بارون خبری نيست .....نکنه گله کنی؟

نکنه بگی اين دنيا برام چی داره؟

صبور باش درختم ......

بذار برات بگم که نتيجه ی صبرت چی ميشه

يه روز که تبدار و تشنه بيدار ميشی....

باد ...ابرهای رحمت را به کوير دلت خواهد آورد

و باران باران باران......خواهد باريد

و تن تبدارت را سيراب خواهد کرد

و شب با لالاييه باران به خواب خواهی رفت

و تنت که سوخته ی هزاران غم بيکسيه

دوباره در بهار صبوری ات جوانه خواهد زد

و در آن روز موعود ....

لبخند مهمان تمام لبهای تشنه خواهد بود...

وخداوند در آن روز خواهد خنديد!

 

.......و غم يک افسانه خواهد بود

و تو درخت صبورم سرافراز ترين درخت دنيا خواهی بود....

و مسافر کوير به گلستان نور خواهد رسيد

و تو شاهد جوانه زدنهای عشق خواهی بود...

 

و او که در پس ابرهای رحمت  پنهان  بوده است

بر زخمهای تنهاييت مرهم خواهد شد

او که اميد انتظاره برای همه دلهای نا اميد

درخت تنهايم صبور باش

تحمل کن ....

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آهنگ حس غریب از " علی لهراسبی "

 

 

حس غریب 1

حس غریب 2

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همينم داره همراش می بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وقتی رفتی هرچی خواستی از اتاق من ببر
آیینه رو ببر با این دل همیشه دربه در
ساعت ببر تا من دقیقه ها رو نشمارم
عکست ببر شاید یادم بره دوست دارم
اون کتابا رو ببر دیگه نمیخونمشون
نامه هات پس بگیر تا من نسوزونمشون
اگه خواستی این گلیم بردار از روی زمین
اما گیتارم با خودت نبر فقط همین
آخه گیتار من آهنگهای خوبی از بره
تو نباشی اون منو به خیلی جاها میبره
جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه
اما اینجوری تحمل غمت ساده تره
وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر
گیتارو با خودت نبر
وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر
گیتارو با خودت نبر
دفتر نوتامو بردار از توی گنجه ی من
ببر اون ترانه هارو همشون به نام تن
سیبارم از رو درخت پشت پنجره بچین
اما گیتارمو با خودت نبر فقط همین
آخه گیتار من آهنگهای خوبی از بره
تو نباشی اون منو به خیلی جاها میبره
جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه
اما اینجوری تحمل غمت ساده تره
وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر
گیتارو با خودت نبر
وقتی داری میری سفر
هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
گیتارو با خودت نبر
گیتارو با خودت نبر
گیتارو با خودت نبر


نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

سكوت!

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

فاصله هامون, حتی اشک تو چشامون, دیگه فایده ای نداره
                                            نداره,  نداره
بی کسی یامو, غربته توی صدامو, هیچ کسی باور نداره
                                           نداره,  نداره
اگه حتی  فاصله از قصمون سفر کنه,
اگه حتی خاطره تو چشم تو اثر کنه,
هجرت فاصله هامون دیگه فایده ای نداره!
غربت درد صدامون دیگه فایده ای نداره,
                    دیگه فایده ای نداره!
غربت و غصه دیگه پایونی نداره,
ویرونه دل سرو سامونی نداره!
 
باید بمونم, تا همیشه تک و تنها
همیشه این دل, میشه بازیچه غمها!
فاصله هامون, حتی اشک توچشامون, دیگه فایده ای نداره نداره
                                    دیگه فایده ای نداره, نداره!
بی کسی یامو, غربت توی صدامو, هیچ کسی باور نداره
                                         نداره, نداره!
فاصله هامون , حتی اشک تو چشامون , دیگه فایده ای نداره
                                             نداره, نداره,
                   دیگه فایده ای نداره, نداره!
                   دیگه فایده ای نداره, نداره!
نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان !

نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندکي سکوت
 
 
 
 
نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من راهی را می روم که همگان رفته اند

و آسمان صبوری را می بینم که هنوز
 نگاه های حریصانه زمین را تحمل میکند من راهی را می روم که دیروز کسی از آن عبور کرده است
و به گدایی می اندیشم که دیروز
 نیز سکه های ترحم را در جیب نهاده است
از زیر درختی عبور میکنم و برگ خشک شده ای را زیر پا می فشارم
برگی که دیروز نیز زیر پای فشرده شده است
من راهی را می روم که همگان رفته اند
اما مانند همگان بی اعتنا از کنار کوچه ها نمی گذرم
من
به یک پس کوچه تنها سلام می دهم
و
تنهاییش را قصه میکنم
و برای تمام آدمیان میخوانم
 : میخوانم
 
غمین و ساکت و سردی دل من
سرا پا حسرت و دردی دل من
بگو آخر تو در این شهر غریب
به دنبال که میگردی دل من ؟
نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

در قفس باز است اما توان پروازم نيست

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Khode Khodet 

 

 

I Love You

 

حتما دانلود کنيد

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند.
 
 كسي نه شاخه گلي مي آورد
 
نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند .
 
وقتي رفت
 
همه آمدند ، برايش دسته گل آوردند
 
سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند .
 
شايد تنها جرمش  نفس كشيدن  بود .
 
از اين تنهاتر و غريب ترم ميشه......؟؟؟!!! 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

دوست دارم آری

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

يعنی هنوزم ميشه بی چتر زير باران رفت؟

 

نوشته شده در جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

   بیایید

 بر دست هایم

 پر بچسبانید

 آسمانم

 منتظر است

 کفتران

 نام مرا می خوانند

و سپيداری

 که به من

   شوق پریدن می داد 

 

نوشته شده در جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

از حالا ميخوام فقط و فقط برای خودم ودل تنهايم بنويسم.....

چند شب پيش در دلم با تو خداحافظی کردم....

ميدونی اينجوری تو هم راحت تری.....

ميدونم برات فرقی نداره اينکه بگم يا که نگم فراموشم کرده ايی.....

 

....................................................

يه شعريه خيلی دوسش دارم که اينجا مينويسم :

تو با يک بهت غريبانه ی معصوم...

تو با يک نگاه عاشق ولی مظلوم...

نمی دونم اين گناه چه کسی بود...

که به ناباوری عشق شدی محکوم...

پشت يک ابر سياه نميشه خورشيد و ديد

در مه آلوده ی شب آخر جاده رسيد

وقتی از ناباوری قلب تو پژمرده شد.....

سخته از دريای عشق حتی يک قطره چشيد

نمی دونی معنی دل بستنو در اوج باور..

وقتی که مستی می اسيره در حجاب ساغر

نمی دونی که چه سخته شب و تا سحر دويدن

به طلوع صبح يک عشق ولی هرگز نرسيدن

من بايد چی کار کنم تا تو به باور برسی؟

دردمو بکی بگم ای که برايم نفسی....

نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی...

تو خيال نکن که جای تو رو ميگيره کسی...

 

من همونم که تو دنيا غم وغصه اش بی شماره.....

خدايا دارم به مرحله ی جديدی پا ميگذارم....

فقط چشم اميدم بتوست...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

خدايا ميدانم در امتحانی سخت قرارم داده ايی تا صبوری ام محک زنی

فقط از تو ميخواهم در اين راه مه آلود که هر سايه ايی

خنجر بدست در پس ديواری انتظارم را ميکشد

فانوسی از جنس دانايی و تحمل برايم بفرستی

پروردگارا !

دستانم رها در دستهای سرد باد است

مرا هر لحظه جايی می برد

الهی کمکم کن از اين امتحانت سر بلند بيرون بيايم

صبرم را توشه راه کرده ام

خودت و فقط خودت راه را نشانم بده...

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Click to view full size image

خدايا کمکم کن

کمکم کن

کمک کن

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

يک دکلمه ی زيبا از سارا ی عزيز


www.Gha3Dak.Com


حتما دانلود كنيد



Download


 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نميگويم دگر گفتن بس است اما هيچ نگفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ عشق فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤ ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت