راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

راستی يادم رفت بگويم.....

اگر در پرواز به ستاره ها رسيدی ...

به آنها بگو يکنفر اينجا آنقدر به ستاره ها چشم دوخت....

که ستاره ايی در چشمش خونه کرده...

ستاره ی غريب.....

                                          
Image of beauty
نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من از تبار بارانم خيس و اشک آلود......

نميدانم اين نت های آخر است که هذيان ميگويم ....

و يا شروع يک حس غريب....

غريبانه گفتن نه قانون من که تمام وجود من است....

و اين يعنی همان نيمه ی ناتمام من که در وجودم زندگی ميکند ...

و گاه با خميازه های سردش مرا تا ته ستاره شدن ميکشاند....

تب دارم ....تب تند پروانه شدن.....

حس ميکنم فرصتی ندارم.....

نمی دانم شايد اگر اينجور بگويم راحت تر از پيله ی خاکستری ام بيرون می آيم...

وای خدای من چقدر حرف و کلام مانده تا رسيدن يک سيب به دست آن کودک تنها....

اگر در اين حباب سربی که من در آن اسيرم نگاه کنی....

خواهی ديد هنوز دل پروانه به شوق پرواز می تپد.....

و در اين بن بست کور .....

نگاهی هنوز به انتظار رويشی سبز نشسته است....

اينها تنها دست نوشته های يک بارون زده تنهاست....

اگر کمی گزنده است به دل نگيريد...

و به تماشای طلوع فردا دعوتم کنيد که بسيار به آن محتاجم.....

و شب يخی غروبم را با ستاره ی نقره ايی زيبايی يبافروزيد که سخت تنهايم....

و مرا تا عبور آن پيچک سبز ببريد که  در انحنای نازک ذهنم هنوز فکر رويشم....

باور کن دير نشده .....

باور کن هنوز اين ماهی مانده بر خاک به تيسم آبی ها می انديشد....

خدايا چقدر هرز ميرود اين آبهايی که بپای آن چنار خشک لب جاده ميريزند.....

و هنوز لبهای شقايقهايی در دشت تشنه ی يک بوسه ی باران است....

و من از اين غصه خواهم مرد که چرا هيچکسی از داغ شمعدانی سوخته ی احساس

عبور نمی کند و دلش را به نوای برگهای افشانده در باد سپيدار نمی بخشد...

و اينک منم و چتر های بسته در گوشه ی اتاق و اينهمه ريزش باران.....

و من ميدانم که چتر يک توهين بزرگ است به ساحت آبی باران.....

آه ای باران ....باران...... باران...

بر من و اين فکر نمورم ببار تا از اين شتاب ثانيه ها که هر لحظه برايم يک نشانه از رفتن است

بياموزم که ميشود عاشق ماند و از عشق مرد....

اگر به دوست داشتنت دلم را عادت داده ام نه از روی بيداد زمانست

و در بر گرفتن يک جان پناه....

نه!

من تو را دوست دارم زيرا همان نيمه ی پنهان وجودمی ای باران.....

من از توام و تو از .....آن ابر سپيد آسمان....

مرا به ابرها برسان باران که سخت محتاج پرواز نهايی ام.....

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

چه حال و هوايی داره تنهايی!

اين خلوتم را با دنيا عوض نمی کنم....

راستش هنوز نمی دونم قبای ژنده ی خودرا کجای اين شب تيره بياويزم!

اما .......

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

هرچی آرزوی خوبه مال تو

هرچی که خاطره داريم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

اين شبای بيقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تويی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه؟

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دلتو شکسته بودن همه ی قصه همين بود

می تونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا

اما بيدارم و بی تو مثل تو تنهای تنهام

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من بودم و من بودم و بازهم خودم و هيچکس در اين تنهايی شريکم نبود.....

من بودم و نوای شکسته در گلوی گيتار.....

من بودم و اين همه تبخير رويا.......

چقدر ساده در اين انبوه هيچ گم می شوم.....

تا آن لحظه که نوری در آسمان تاريکم تابيدن گرفت وتو درخشيدی

اما ستاره ای دور بودی و با نگاهی بی تاب......

و من بودم وهوای مهتابی يادت......

چه کنم به خيالاتی بودن عادت کرده ام.....

اين همه تبلور که مرا تا ته بودن پيش می اندازد و به وادی شيشه مانند شبستان

سروده های اساطيری ميبرد.......

هيچکدام برای بی تو بودنم دليلی نياورده اند.....

من به روشنايی صبحی می انديشم که مرا به ديار تو می رساند.....

همان ديار بی غروب صادقانه مهر ورزيدن و بيدريغ محبت کردن......

من به همين خيال ساده دلخوشم ....

نمی دانم کدامين سبزينه در ساقه ی دستانت روييد ه که مرا رويين تن نموده است

چه رويای خامی.....

مثل باغهايی که دست نور هيچگاه سيبهای کال آن را به اشتياق رسيدن لمس نمی کند.....

و اينک اين تنها مسافر زمين با نوايی غريبانه از بی کلام ماندن شب در عبور ساکت ستاره ها

می خواند.....می خواند.....می خواند

شايد اين نوا جايی....به گوش مخاطب خاص خويش برسد....

و اين منتهای آرزوی من است....

آرزوی من است....

و بتو و چشمهای منتظرت قسم که دستهای ما تا سحر سبز آرزو خواهد شکفت ....

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

السلام عليک يا ابا عبدالله الحسين(ع)

عاشورای حسينی تسليت باد

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تاسوعای حسينی تسليّت باد

السلام عليک يا ابالفضل العبّاس

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

اگه یه روز از من بپرسند ....برای چی دوستت دارم مولای سر جدا....

من تنها پاسخی که دارم اینه....

مهرش با جانم عجین شده.....

تا این روح را این قالب جسم در بر گرفته است دوستش دارم

السلام علیک یا ابا عبدالله الحســـــــــــــــــــین (ع)

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم.....

 

 

خدایا تنها به تو تکیه دارم و بس!

 

افسوس

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام به دوستان مهربانم.....

امروز اومدم برای مدتی با وبلاگهایم خداحافظی کنم......

و دوستان عزیزم اگر مایلند همراه من باشند....

به این وبلاگ تشریف بیاورند....

http://boyemoharram.persianblog.ir

یا علی

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بايد بروم......

لحظه....لحظه ی دل بريدنه...

چشمانم پر اشک از جدايی هاست......

شايد جايی دوباره برويم....

روح پاييزی من دلتنگت خواهد بود ای مسافر من......

اما ميدانم يه روزی يه وقتی يه جايی ميدونم تو را خواهم يافت!

ميدونم يه آرزوی محاله.....

اما بگذار به همين خيال خوش باشم

من مسافرم

اين راهی که در پيش دارم برام ناگزيره.......

بايد بروم.....

بايد بروم.....

بروم....

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

WelCome to Taranehha Group. Click to Join Me.

حقيقتش وقتی توی اين وبلاگ شروع ميکنم به نوشتن

يه حس خاصی دارم

فکر ميکنم روبرويم نشسته ايی و مستقيم دارم با خودت حرف ميزنم.....

شايدم چون محيط اين وبلاگ تيره هستش

احساس ميکنی يه گوشه ی دنج پيدا کردی برای حرفهايی که گاهی نگفتنی هستند!

درست مثل شب

که پرده ی حيا را بر دنيا ميگشايد تا انسانها برای گفتن حرفهايشان خجالت نکشند!

و راز اينکه شب راحت تر با خدا گفتگو ميکنيم همين است

چشم آينه دار دل است و نور رسوا کننده ی اسرار....

درست يادمه وقتی شايد ده سالم بود و کار اشتباهی ميکردم

پدر ميگفتند: خودت بگو چيکار کرده ايی ؛من چشمهايم را ميبندم و تو تعريف کن....

و همون موقع وقتی پدر چشمهای مهربانشان را می بستند

من راحت تر به خطايم اعتراف می کردم....

فکر ميکنم اين به حرمت نگاه است

حالا من مانده ام چطور حال دلم را به او بگويم؟

و آيا آن نگاه مهربان و قشنگ اين مجال را به من ميدهد که راز دل را افشا کنم يا نه؟

WelCome to Taranehha Group. Click to Join Me.

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آره ديگه دونستم که تو نفس نيستی......

هوس نيستی....

همه جا هستی و هيچ جا نيستی...

فقط تو را چشم در راهم......

...............

عزيز مهربونم .....

ميخواهم يه دعا کنم در حق هر دوتامون.....

پروردگارا

ذره ای از عشق امروزمان را برايمان در جايی ذخيره کن

تا فردايی که می آيد فراموش نکنيم ما عاشق هستيم

و در روز مره شدنها اسير نشويم....

الهی جز تو نه اينکه داشته باشم و نخواهم

واقعا هيچکس را ندارم که سر بر آستانش گذارم

انسانها را دوست دارم چون تو با عشق انسان را آفريدی....

و در ميان سينه انسانها

يک توده اندازه ی يک مشت دست

از آتشدان مهرت را نهادی

آتشدان دلمان را از مهرت آکنده نما

من همونم که بودم

تنها و خاکی......غريب و بی ستاره

فقط و فقط يک حس غريب در دلم خونه کرد که نميتونم ازش بگذرم

فقط يه حس عجيب....

 

ديشب تا صبح کنارم بودی مادر......

چطور ميتونم اين همه محبت رو جبران کنم؟

من فرزند پر درد سری هستم مادر!

ميدونم اگه تا آخر دنيا سر به پايت بگذارم ميتوانم اندکی از مهربانی هايت را جبران کنم يا نه...

فقط يه جمله :

مادرم دوستت دارم

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٤ ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

حالا شد يه چيزی!

از ديشب داشتم با خودم کلنجار ميرفتم......

ميدونی ديشب يه تصميم رعد و برقی گرفته بودم

ميخواستم هر سه وبلاگ رو حذف کنم!!!

البته هنوزم تو سرم اين فکر داره ميچرخه......

اما يه کمی کمرنگ شده....

راستش همش تقصير دل هستش.....

اون نذاشت

بخصوص اين وبلاگ که به يه حس و حال و عشق خاصی دوسش دارم....

اما ديشب ميخواستم صوفی بشم

يعنی دل از تعلقات بکنم!

اولين چيزی که بيادم افتاد تو بودی.....

اما.....

تو رو نميشد کنار گذاشت

بعدش ياد اين وبلاگهای لوس افتادم

گفتم : آره خود خودشه...

با حذف اينا صوفی ميشم.....

راستش بهم نخندی ميگم کلی پدرم از دستم خنديد

بهم گفتند: با حذف ميشه صوفی شد ولی اول بايد حس عرفانی داشته باشی

اگه اون حس رو نداشته باشی و فقط شکل اونا بشی اين ميشه ريا

منم که سرم درد ميکنه برای بحث های فلسفی

رفتم نشستم مقابل پدر يا بقول خودش گارد گرفتمو .......بحث شروع شد

حدود يکساعت حرف زديم ....

تا اينکه بمن ثابت شد

نه بابا من صوفی بشو نيستم

چون هنوز دلم در خاک اسيره

با دل شکسته رفتم بيرون

شهر مثل هميشه تميز و مرتب بود اما اين نظم شهر يه جورايی آزارم ميداد....

رفتم کنار رود ِ دوست داشتنی.....

بهش گفتم :

نظر تو چيه؟

ميتونم از دنيا دل بکنم يا نه؟

رود سرد و آرام نگاهی کرد و گفت:

همين که بجای اين همه تفريح اومدی اينجا .....يعنی دل بريده ای

يه کمی فکر کردم و ياد بليط های سينما افتادم که دست نخورده کذاشته بودمشون تو کشو...

گفتم: خب اين که دليل نميشه....

مگه تازشم تفريح بده؟

گفت: تفريح بد نيست ....ولی تو برای تفريح اينجا نميای.....

ديدم راست ميگه....

من هميشه وقتی ذهنم درگيره و يه جورايی احتياج به آرامش دارم

ميرم کنار رود.......

بازم مثل هميشه رود برنده شد و من چاره ايی نداشتم سرمو بندازم پايين......

تو راه که بر ميگشتم يه تصميمی گرفتم.....

با خودم گفتم :

دوست داشتن همه چيز را در کنار دوست نداشتنش امتحان ميکنم....

(البته بجز تو)

يعنی دل نميبندم که نداشتنش داغونم کند!

آره اينجوری بهتره.....

باز زمزمه هامو نوشتم.....

شما ببخشيد !

اگه قاطی نوشتم.....

ساحله ديگه ...گاهی طوفانی .....گاهی آرام....گاهی......

اما در درونم همان ساحل تنهای دورم که در کنار اقيانوسی از محبت زندگی ميکنم

تنهاييم را با جهانی معاوضه نميکنم....

هر چند گاهی بغضش خفم ميکنه اما....

در اين تنهايی به چنان استغنايی رسيده ام که مپرس....

آها راستی يادم رفت بگم

ديشب يه فال از جناب لسان الغيب حافظ گرفتم

براتون مينويسم :

درد عشقی کشيده ام که مپرس

زهر هجری چشيده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزيده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

ميرود آب ديده ام که مپرس

من بگوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنيده ام که مپرس

سوی من لب چه ميگزی که مگوی

لب لعلی گزيده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدايی خويش

رنجهايی کشيده ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق         بمقامی رسيده ام که مپرس

اگر هم ميخواهی بپرسی بهت ميگم : ميميرم برات

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت