راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

دوست داشتن که تقریبا همه معنی آنرا مترادف با عشق میدانند

در کنار تمام لطافت هایش یک نکته ی خاص دارد

و آن موضوع عشق است!

یعنی دو انسان که در یک حالت خاص دلبسته ی هم میشوند ...

گاهی در حالت عشق هیچ شباهتی با هم ندارند

یعنی یکی در آسمان است و دیگری در زمین!

این به معنای تفاوت در مادیات نیست

بلکه منظور من تفاوت در حس عاشقی ست

ودر این حالت دو شکل پیش می آید :

یا هر کدام به راه خویش میروند وسعی میکنند همدیگر را فراموش کنند

ویا سعی میکنند به هم تبدیل شوند

یه مثال :

 از اهالی شیمی کمک میگیرم:

تصور کنید سه حالت ماده در پیش رویتان هست

جامد: یه قطعه چوب

مایع: آب یا الکل

گاز: بخارآب یا هیدروژن که سبک ترین گاز جهان است

جامد را فعلا کنار میگذاریم

میماند مایع و گاز

اگر گاز را در فرایند باز قرار دهیم

سریع به بالا (آسمان) میرود بخار آب به علت حجم وشکل و جرم به بالا میرود

و مایع در ظرف خویش میماند و شکل مظروف خویش میشود

تصور کنید مایع و گاز عاشق هم شوند!

چه باید یکنند؟

همان دو راه!

یا باید هر کدام به راه خویش روند و تابع طبیعت شوند.....

و یا با آن مبارزه کنند و مانند هم شوند.....

پس اگر راه دوم را برگزینند....

گاز باید خود را به میعان بسپارد و در عشق تقطیر شود

و یا مایع در داغی عشق بخار شود و راه آسمان را در پیش بگیرد!

و این فرقی ندارد کدامیک شبیه هم شوند

مهم یکی شدنه....

یعنی یا بخار آب به آب تبدیل شود و یا آب به بخار.......

و این در صورتی ست که هر دو از یک جرم باشند

و یا به عبارتی به تفاهم عشق رسیده باشند که این اصلی ترین قانون این تبدیل است!

.........................

منظور من به زبان ساده اینستکه...

بینا باشیم.....دوست داشتن یعنی بینایی

بدانیم دوست داشتنمان از چه سنخ است

به یک تقسیم بندی بسیار کلی

آسمانی یا زمینی!

و اگر هر دو در یک مسیر هستید

آن موقع به یگانگی میرسید

میتوانید یکی را برگزینید و چشم بر همه ببندید

و این نهایت سعادت است

چون دوست داشتن یعنی یکتایی......به یگانگی در عین انبوه جماعت رسیدن!

و نکته ی بعد آنکه بیاد داشته باشیم که دکتر شهید چه می فرمایند:

دوســـــــــــــــت داشتن از عشق برتر است

 

..................

راستی اگر تمایل داشتید به این وبلاگ که به رسم امانت به من سپرده شده هم سر بزنید...

http://akharinashegh.mihanblog.com

البته  پست یکی مونده  را خواهرم شقایق نوشته اند !

و بزودی وبلاگ چهارم خود را که تصمیم دارم به حال و هوایی خاص راه اندازی کنم

در میهن بلاگ افتتاح خواهم کرد

یا علی!

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تقدیم به نگاهی که از حادثه ی عشق تر است

در این ساعات سکوت

نمیدانم کجای این شب تیره خوابیده ایی

اگر میدانستی چقدر محتاج نگاهت هستم

مرا در این بی ستارگی رها نمی کردی

صحبت از عشق نیست

صحبت از رنگ نگاه توست که مرا آواره ی دورترین کویر های تنهایی کرده

است

لحن آب را چه خوب میدانستی

و سخاوت باران در تمام تار وپودت موج می زد

ای سزاوار محبت

ای بزرگ .....ای بی نهایت

ای همه دار و ندارم ....

اعتبارم....

دیگر از خستگی هام خسته شدم

میدانی من امروز یک قیچی بزرگ برداشتم و نیمه ی دلم را بریدم

و در صندوق خاطره به امانت گذاشتم

اما عشقت در همان صندوقخانه نامم را فریاد میکند

ومن کر ترین و نا بینا ترین عاشق جهانم

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٤ ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

مادرم عشـــــــــــــــق من

تولدت مبارک

دوســـــــــــــــــــــتت دارم

دوســــــــــــــــــتت دارم

دوســـــــــــــــــــتت دارم

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

علی را چه بنامم؟

علی را چه بخوانم؟

ندانم ؛ندانم.

ثنایش نتوانم ؛نتوانم؛ نتوانم

علی دست خدا بود

علی مست خدا بود

علی را چه بنامم؟

علی را چه بخوانم؟

 

علی پرتو خورشید امامت

علی عطر خوش باغ کرامت

علی قامت مردی به قیامت

چه گویم؟

که دراین مرحله گنگ است زبانم

علی را چه بنامم؟

ندانم ؛ندانم

ثنایش نتوانم ؛نتوانم ؛ نتوانم

 

خدا خواست که خود را بنماید

در جنت خود را برخ ما بگشاید

علی را به همه خلق نشان داد

علی رهبر مردان صفا بود

علی آینه ی پاک خدا بود

علی معنی تسلیم و رضا بود

علی زینت شبهای دعا بود

دویده ست عجب مهر علی در رگ جانم

علی را چه بنامم؟

علی را چه بخوانم؟

ندانم ؛ندانم

ثنایش نتوانم نتوانم

 

علی گرچه خدا نیست

ولیکن زخدا نیز جدا نیست

برو سوی علی تا که وفا را بشناسی

ببر نام علی تا که صفا را بشناسی

اگر آینه خواهی که ببینی رخ حق را

علی را بنگر تا که خدا را بشناسی

علی چه گویم سخن از او ؟

که نگنجد به بیانم

ندانم که سخن را به چه وادی بکشانم؟

ندانم ؛ ندانم

ثنایش نتوانم ؛ نتوانم ؛نتوانم

 

علی عطر حقیقت

علی مرد طریقت

علی مرهم دلهای خرابست

ره کوی علی راه صوابست

اگر راه علی را نروی نقشه ی تو نقش بر آب است

من از نام علی ؛ عشق علی در هیجانم

علی را چه بنامم؟

علی را چه بخوانم؟

ندانم ؛ندانم

ثنایش نتوانم ؛نتوانم ؛ نتوانم

(برگرفته از اشعار مهــــــــــــدی سهیلی و کتاب: پنجره ای به باغ نور)

و در پایان یک اعتراف از ته دل :

تا بحال از نوشتن مطلبی چنین لذت نبردم

که از نوشتن این شعر در مدح مولا علی (ع) غرق در عشق و اشک و هیجان شدم

یا علـــــــــــــــــــــــی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٤ ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

سلام مولای نور و آینه.....

یا علـــــــــــــــــی

مولای مردی و مردانگی

تا جایی که یادم میاد با نام تو از زمین برخاسته ام

هر گاه دلم تنگ میشد یادت و نامت مونس تنهایی هایم بوده و هست

این روزا داریم به ایام غدیر نزدیک میشیم

غدیر بزرگترین رویداد تاریخی اسلام پس از بعثت پیامبر گرامی است

یعنی مکمل رسالت نبی امامت مولا علی ست

یا علی گفتم وعشق آغاز شد...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٤ ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

در همین لحظه ی ناب میخواهم دعا کنم

میخواهم برای عاشقان دعا کنم

میخوام بگم :

مرحبا دل

با وفا دل

با مرام دل

و اینکه:

خدایا عاشقان را غم مده

زنده باد دولت عشق

شما هم اگه خواستید برام دعا کنید

حال خوبی دارم

سبک و راحت و آسوده

دیگه آسمون برام دور نیست

پرواز آسون شده برام

یا حق!

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤ ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

بیصدا تر از سکوت

در هبوطی از جنس دیوار

آرام مرده ام....

دیگر نوشدارویی مرا لازم نیست

من مسافر دورترین رود جهانم

و دلم به زبان تمام بوته های کویری سخن میگوید....

از همان جایی مرده ام که گمان میکردم عمر جاودان است!

دیگر حتی نامم را فراموش کرده ام

اگر روزی به اینجا رسیدی برای قلب تنهایم یک برگ گل آرامش هدیه

بیاور.....

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤ ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

عیبی نداره اگه دلت برام تنگ نمیشه....

دل من خیلی صبوره....

تازه...

مگه بخاطر دوست داشتنت باید طلبکار باشم از تو؟

دل بیچاره ی من مقصره....

مطمئن باش خودم حسابشو میرسم که اینقدر بیقراری نکنه....

اصلا یه کاری؟

بهش یاد میدم دیگه نگه دوستت دارم...

خوبه اینجوری؟

میگم بی خیال بشه....

باور کن سخته اما خب چاره چیه؟

نمی خوام دوست داشتنت باعث آزارت بشه!

یادش میدم....مطمئن باش!

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

صبح دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست

کاش ازر وز ازل دوست نمی داشتمت

زیر لب زمزمه میکرد و مرا می نگریست

آتش خشم پر از قهر تو میگفت برو

جذبه ی چشم پر از مهر تو میگفت بایست

کاش ای کاش که بی واهمه می دانستم

راز این چشم به خون خفته ی بیدار تو چیست

گل من بر تو چه رفتست که بر روی لبت

دیگر آن خنده ی جادویی بی شائبه نیست

عاشقت هستم اگر چه هدفی رویایی ست

دوستت دارم اگر چه سخنی تکراری ست

شعر من در قفس تنگ تکلف یک عمر

زندگی کرد ولی با نفس خویش نزیست

........................

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

جا پای تو مونده هنوز رو نقش این دل تنها......

کاش فقط ای کاش گل را کسی از شاخه نمی چید....

و دل را به تنهایی نمی سپرد!

برف و سرما مهمون شهر من شده اما دلم به نور تو روشنه...

میخوام هر چی گل روی زمینه به تو تقدیم کنم ....

            

دانه های سپید برف دانه دانه روی زمین میشینه...

شهر زیبای مرا سپید پوش کرده....

منظره ی برف بقدری قشنگه که میشه اونو با زیباترین چمن زار مقایسه کرد!

فقط یادمون باشه بغیر از زیبایی

برف سرما رو هم برامون میاره.....

بیاد اون کسانیکه توی سرما اسیرند هم باشیم...

اینقدر غرق بر طرف کردن سرمای دلها نشیم که ....

بعضی ها رو توی برف تنها بذاریم ....

که تا صبحی که ما شاد و گرم از خواب بیدار میشیم....

اونا یخ زده باشند....

روح لطیفمون فقط دونه دادن به پرنده ها نباشه...

دریابیم اونا رو تا قبل از اینکه یخ بزنن !

دوست بداریم و کمک کنیم همه گرم باشند!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٤ ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وعـــــــــــــــــــشق صدای فاصله هاست!

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤ ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

مگذار هيچ حادثه ای آرامشت را بر هم بزند.....

سکوت کن ...

بگذار در اين هياهو

سکوتت تو را زير سايه اش محفوظ نگاهدارد....

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

اگر روزی روزگاری به اين خراب آباد قدم گذاشتی....

بدان اين مسافر تا آخرين لحظه عاشق ماند.....

نميدانم شايد روزی جايی دوباره در مسيری خاص بيابمت....

من به رويش دوباره ايمان دارم

ميدانم که دوباره خواهد تابيد خورشيد مهر

هر چند مه تنهايی بر همه جا حاکم است

خواهد آمد روزی که همه از چشمه زلال عشق باده ی جانشان تازه شود...

در تپش پاک خورشيد و رود تن بشوييم

فردا روز ديگريست

شايد خورشيد بتابد!

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

زندگی سيبی ست.....گاز بايد زد با پوست!

نگو برای خوردن سيب تنها مانده ای...

تو خود يک جهانی ...

باور کن!

کافيست خورشيد درونت را بيافروزی!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤ ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

روز نو .....روزگار نو

جهانی از نو بسازيم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

اگر تنها ترين تنهايان شوم بازهم خدا هست

او جبران همه ی نبودنها و نداشتنهاست

امروز هوای دلم آفتابيست

به من چه که آسمان ميبارد

اگر در دنيا همين يکدانه گل بماند من به گلستان خواهم انديشيد

چنان سبزم که هيچ باد سردی مرا بر هم نخواهد زد

اميد؛عشق؛ و بازهم عشق.....

دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بر ساحل نشسته ای آرام وسر به راه...

نه تلاطمی نه غمی .....

ونه حتی عشقی....

اما مرا آرامش تو آرزو نيست !

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤ ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

ديگر به تلخی ها نمی انديشم.....

ميخواهم فراموش کنم آنچه را که گذشت!

آرام ترين خواب جهان بر شما باد که دلم را به طوفان کشيديد!

Welcome to www.Naghmeh.com

و من هنوز هم عا شقــــــــــــــم......

عاشق نم نم بارونم که نامت را برايم زمزمه ميکند.....

عاشق افقم آن لحظه که نور بوسه ی وداع را به ظلمت هديه ميکند.....

عاشق بوی نمناک جنگلم پس از بارانی طولانی......

عاشق هر آنچيزی که مرا بياد تو مياندازد.....

تقديم به همه عاشقان

و شما که تلخی هايم را تحمل کرديد......

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

تبر بدست کسی ست که باورم نميشود از تبرداران باشد!

اما

باور من اين حقيقت رو عوض نمی کنه....

بزن....

بزن...

ضربه ی آخر را محکمتر بزن!

من از نا تمام مردن می ترسم!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٤ ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Snowing Joy & Laughter !

Happy ......New.......Year

نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

برآی ای آفتاب صبح امـــــــــــــــيد

که در دست شب هجران اسیـــــــــــــرم

 

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳۸٤ ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

Rose

سلام بر صبح فردا حتی اگر من نبينمش.....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

بخار ميشوم...می بينی؟

دارم ذوب ميشوم....ميدانی؟

تبخيری بدون ميعان

ذوبی بدون انجماد

اما ديگر بر اين گور گريه نمی کنم

يعنی ديگه اشکی ندارم......

آرام در خود سوزی ام....

شعله ای ندارم

در درون ميگدازم

آتشفشانی درونی....

بی نهايتی در پايان....

پايانی در ابديتی اساطيری....

ای بابا باز دارم قاطی حرف ميزنم

خودتون تفسيرش کنيد!

نوشته شده در چهارشنبه ٧ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

moon over superior

ماه زيباتر از هميشه در آسمان می تابيد.....

بعد از چند روز بارندگی ....

خيلی ديدن ماه لذت بخش بود......

مادرم کنارم آمد مثل هميشه با نگاه با هم حرف زديم....

او ميدانست در درونم چه آشوبی بر پاست....

ميداند که وجود پدر برای من چه مفهومی دارد.....

و حالا که پدر بيمارستان است...

من ؛ مثل گم کرده راهی شده ام که سرگردان و آواره کويرهای دوراست....

چقدر ماه زيبا بود

و چقدر تنها....

با اين همه ستاره باز هم در تنهايی خود سير ميکرد....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤ ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

Happy New Year

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤ ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

حالا حق دلم رو از کی بگيرم؟

ديشب ساکت تر از هميشه

پشت پنجره نشسته بودم....

هوا بارانی بود

مثل چشمهای خودم

اما باران مهربان بود و لطيف

من سخت بودم و غمگين

حس ميکردم قلبم سنگ شده

حتی تپش هايش را حس نمی کردم

انگار ساعت وجودش در زمانی خاص ايستاده بود!

حرفی نداشتم برای گفتن به باران....

فقط ديگر طاقت نياوردم و رفتم زير داته های سرد باران

ميخواستم شعله های دلم را خاموش کنم

صورتم را زير باران گرفتم

خيس خيس شد

اشکهايم با باران در آميختند.....

و تازه آنگاه کمی آرام شدم

هميشه موسيقی باران برايم آرام بخش ترين نت دنياست....

نوای باران مانند صدای مادرم مهربان و لطيف است....

در آغوش خيس باران آرام گرفتم ...

به باران و ابر قول دادم

ديگر عاشق نشوم....

ديگر عاشق نشوم!

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

poster-jesus-geths-23.jpg (23192 bytes)

ميلاد پيامبر مهربانی

عيسی مسيح مبارکباد

 

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

آمده بود به خاکستر نشستنم را جشن بگيرد!

ميخواست بداند آتشی را که بر افروخته است....

چقدر هستی ام را به يغما برده است....

اما

من ققنوسم

از خاکستر می رويم

اگر خاکستر شوم بازهم زنده ام....

چون عاشقم

و عشق اکسير حياتست....

بگذار بر اين ويرانه دل ....

تازيانه ی کينه فرود آيد....

دل من تا آخرين لحظه نامش را فرياد خواهد زد....

ديگر از آتش نمی ترسم...

ديگر از بی نام شدن نمی ترسم....

در مذهب عاشقی نامی نيست....

مرا در بوته ی آزمايشی سخت آزمودی....

اما ميبينی که هنوز هستم....

 

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳۸٤ ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت