رهایی از پیله های قفس 000این تمام راز پرواز من ست000
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری زمین جای تو نیست.... زمین همه ظلم است و فساد.... انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام.... زمین تاوان ظلم من است.... اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.... خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه... و فرشته ها همه گریستند.... اما انسان نرفت.... انسان نمی توانست برود.... انسان بر درگاه بهشت وامانده بود... می ترسید و مردد بود.... و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.... چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.... انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.... خدا گفت: حال انتخاب کن..! زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.... برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.... عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی... و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد... رنج و صبوری را... واین آغاز انسان بود...! گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند زنده یاد سهراب سپهری او نشست و باز هم نشست حسین بن منصور حلاج را که به دار آویختند، جماعتی فریب خورده یا زرگرفته و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود. نه سخنی به اعتراض می گفت و نه از درد فریادی می کشید. منصور در پاسخ گفت: از آن جماعت فریب خورده انتظاری نیست. چرا که مرا نمی شناسند و علت بر دار شدنم را نمی دانند، شبلی اما از ماجرا باخبر است. از او انتظار دلجویی و حمایت داشتم ،نه سنگ پرانی و ملامت . برتولت برشت: آنان که حقیقت را نمی دانند ، ابله اند ،..... آنان که می دانند، ولی آن را دروغ می نامند، تبه کارند!! منو وبلاگم دیشب شمعهای تولدش را فوت کردیم! حالا برای پرواز در باران حاضریم .... میلاد وبلاگم مبارک .... شروعش با عشق بود ادامه اش نیاز و اکنونش ... دوستش دارم وبلاگم همیشه همراهم بوده دوستش دارم وقتی تو نیستی روزی شبیه دیروز شاید امروز نیز روز مبادا باشد! وقتی تو نیستی نه باید ها ... هر روز بی تو افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود همیشه یکی بود و یکی نبود000گاهی به نگاهی آب می شوم تا با دلی که تنهایی اش را دوست دارد تنها بمانم000 تا دیروز رفته بودم تا000 برنگردم ! حالا من مانده ام با دلی که روزی می دانست چه می خواهد و0000 کجا می رود اما امروز در تقدیر روز مرگی ها اسیر شده روزها میمیرند تا فردا برسد منتظر میمانم تا فردا که صبحی سپید را برایم به ارمغان آورد سپید و سرشار از عطر رز یا0000؟ نمی دانم روزی مبادا ! 

شب سلیس است، و یکدست ، و باز...
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم ،
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است![]()

روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
:ادامه مطلب:![]()
در این میان شیخ شبلی نیز که از آن کوی می گذشت، سنگی برداشته و به سوی او پرتاب کرد. منصور حلاج از ژرفای دل آه سردی کشید و به فریاد از درد نالید. پرسیدند از آن همه سنگ که بر پیکرت زدند گلایه ای نکردی، مگر سنگ شبلی چه سنگینی داشت که فریاد برآوردی؟![]()


![]()
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
نه هست های ما
چونانکه بایدند
روز مباداست ! 
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


