راز پرواز...

یک نفس عیق ....تا پرواز....!

سلام فصل زیبا

 

من اگر چیزی از این دنیا بخوام...

بیخیال...

به زیبایی پاییز ایمان بیاوریم

واینکه اگه دلمون غمگینه

تقصیر فصلها نیست !

......

 

من برگشتم و پشت سرم راز پرواز رو دیدم

بازهم  پرواز.....قلب


نوشته شده در دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

 سلام بر بهار

میدونم تنبل بودم

اما تو میدونی که چقدر دوستت دارم : راز پرواز

من دوباره برگشتم 

راز پرواز منو ببخش

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید

ببخشای برمن اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

ببخشا ى برمن اگر روی لبخند یک غنچه

    آتش گشودم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

سلام پاییز 

زیبا ى غمگین

بارانت را به گونه هایم

هدیه میکنم

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

به خدا گفتم :بیا جهان را قسمت کنیم !

 

آسمون مال من  ابراش مال تو ...

 

دریا مال من  موجاش مال تو...

 

ماه مال من  خورشید مال تو...

 

خدا خندید و گفت :

 

           تو بندگی کن ...

 

یه دنیا مال تو     

 

      منهم مال تو.....

 

 

                   زنده یاد حسین پناهی

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

شاید توانستن را دوباره باید هجی کرد !

 

دورترین آواز باران در آغاز یک فصل تکراری !

 

و...دستهایی که حافظ سرم هستند...فقط همین

 

 

نمیدانم چرا دارم اینجا مینویسم !!!

 

آسمان...آبی...پرواز...

 

اگر به من بود آسمان را سبز میکردم ! 

 

به احترام تمام درختانی که ایستاده میمیرند...

 

چاره اش یک فنجان قهوه ء تلخه تلخه...

 

داغ و تلخ عین زندگی...

 

حالا منو یک پنجره ء باز و صدای قلبم...

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

بهار یعنی...؟

بهار یعنی...

بهار یعنی :

 

پاییزی که هجران نکشیده !

 

بهار یعنی :

 

گلی که هنوز در هیمنه ء باد گرفتار نشده !

 

بهار یعنی :

 

یک سبد آرزو...کال و نرسیده !

 

بد نگویم؟

 

بهار یعنی :

 

باران ...!

 

دلتنگی...!

 

بهار یعنی :

 

یک عالمه گل...

 

بی خیال از باد خزان....سر خوش !

 

بهر صورت بهار یعنی :

 

رویش دوباره ء امید

 

شاید فراموشی خزان !

 

دلتنگم !

 

بارانم...

 

بهارم...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

 

گفتم شاید این آخرشه...

 

اما باز باران...بازان...باران

 

کار دلم ساختست...

 

شک ندارم که باید یه کاری کنم

 

من در دسترس ترین و کمیاب ترین احساس را ...

 

قربانی کردم !

 

اصلا این روزگار یه چیزیش میشه...!

 

زمان مناسبی برای ما نیست 

 

یا زودتر و یا کمی دیرتر می آمدیم

 

بهتر نبود؟

 

همه میگن بارونو دوست دارن...

 

اما چتر دست میگیرن !!!

 

حالا ....همهء چتر ها بسته !

 

اهل دلها بپرند توی خیابون...

 

دل به نوازش باران بسپاریم 

 

تا ته خیابون بارون میاد

 

من هیچ طلبی از هیچکسی ندارم!

 

به همه و به خودم بدهکارم...

 

روی چمن خیس پای برهنه راه رفتن را دوست داشت...

 

چترش همیشه نو میموند 

 

اما دلش...دلش را زیر یک باران حل کرد

 

و با صدای رعد فریاد کشید...

 

من....آره من !

 

یه بغل گلای مریم ...

 

من به تمام لحظاتی که دلم را حبس کرده ام بدهکارم...

 

های های های...اشک کمیاب اما در دسترس

 

من از هیچ چیزی گله ندارم

 

در پناه یک تغزل زندگی میکنم

 

خوبم...همین بسه

 

سهم منه...

 

 

خیلیه...... 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

یکی از همین روزهای کمیاب 

 

در یکی از همین دوباره های نا پیدا

 

در باز یابی زمانی برای نه مردن

 

...که زیستن ...

 

و برای روزهایی آفتابی 

 

خواهیم آمد...

 

سبز و ماندگار...

 

برای زیستنی خورشید وار...

 

دلم ؟

 

کف دستانم....در دستان خدا !

 

winter

و دوستی ترانه ای بر لبهای عطشناک ما خواهد بود...

 

برف را دوست دارم چون باران

 

ومن مسافر تاریخی تمام باران های عاشق...

 

در هر کویری خواهم باران بودن...

 

چه نثر نا معنایی ست این همهمه های وهم زده 

 

که همگی خود را زیر خروارها برف گم کرده اند

 

بیاد آن فروغی که حتی برای دیدن خوشبختی کوچه چراغی نداشت !

 

در ازدحام تمام آدمکهایی دل خوش و یا نه سر خوش !!!

 

زمستان است ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

بیاد اخوان ثالث عزیز که شعر بیاد ماندنی زمستان را سرود !

 

چشمک...:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها سر در گریبان است

کسی سر برنیارد کردپاسخ گفتن و  دیدار یاران را

نه جز پیش پا را دید ,نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

.....

اما...این حکایت  روزگار ماست !

 

کاش  هواهر چقدر هم سرد میشد

 

ولی دلها گرم میماندند

 

گرم ؛ گرم ....

 

پاییز سرمازده...

نوشته شده در چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |

بازهم سلام قلب غریبم

 من تبم بالاست

دارم میسوزم

چرا رهایم نکرد؟

با وجود تو من تنها نیستم

از اینکه تو را دارم خوشحالم

نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت