راز پرواز...

پرواز یعنی رسیدن.... تارهایی...

سلام

 

یک جمله ست که این روزا توی سرم خیلی می پیچه :

 

بدی قدیمی شدن اینه که

باید شاهد اتفاقات

 

ناخوشایندی باشی !....

 

وقتی به دوستان وبلاگی سر میزنم

 

بعضی هاشون که کلا وبلاگشونو حذف کرده اند

 

بعضی هاشون دیگه نمینویسند

 

 

 

و بقولی وبلاگهاشون داره

 

خاک میخوره

 

وخب جای خوشحالیه که

بعضی های دیگه هنوز مینویسند

 

 

من به همه لینکهای دوستانم سر زدم 

 

اونایی که میشد براشون پیغام گذاشت

 

رو یاد کردم

 

نمیدونید چه حس غریبیه !

 

یه جور دنده عقبه که میری به سالهایی خاص

 

من هم به وبلاگم بیرحم بودم

 

با اینهمه صفحات مجازی بنظرم

هنوزم وبلاگ با ارزشه

 

یه جور اصالته و خب من همیشه

از سنتی بودن لذت

برده ام

 

از ظروف سنتی ایرانی

تا نوشته هایی که بوی وطن

پرستی داره

 

بنظرم هر چقدرم تکنولوژی پیشرفت کنه

بازهم اصالت

 

با وطن پرستیه

 

یه جورایی مثل عشقه

که کهنه تر شدن جالبترش میکنه

 

بقولی عشق به اصالتها هیچ منافاتی

با لوکس زندگی کرن

 

 

 

وشیک پوشی نداره...

 

خیلی دوستتون دارم

 

یاحق

نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳٩٤ ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

یک عادت قدیمیه عبارت 

 

"بغض"

 

اما وقتی عادت شده دیگه بهش میگن

 

"حس" !!!!

 

نمیخواهم بخودم جسارت کنم

 

میخواهم خود را در آغوش بگیرم وصمیمانه نوازشش کنم

 

اما بغض حسی من وقتی دیوار اعتمادم فرو میریخت

 

تو ....و دقیقا تو کجا و در چه خواب عمیقی بودی ؟؟؟

 

تو مثل همیشه حل بودی در غرور کوه وجودم؟؟

 

چرا وفتی از حصار تنهایی میگذشتم رهایم کردی؟؟؟

 

آخر این جه تفکر احمقانه بود؟؟؟

 

مگر نمیدانستی از احمقها بیزارم

 

و همچنین از خوش خیالها...

 

گاهی وفقط گاهی در شبنم صبح خود را

 

به حماقت تازگی وتازه شدن میسپارم

 

تا عبارت این متفکران عینکی روانشناس 

 

محقق شود .....!!!

 

...چه حماقت شیرینی !!!

 

 

 


::ادامه مطلب::
نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٤ ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 

گاهی زمستون هم سرد نیست

 

نه اینکه گرم باشه...

 

تفاوتش در یک مشته که اسمش ...قلبه

 

توی این سرما دلتون گرم وسرتون سبز ...

 

راستش رشته کلام داره از قلمم کوچ میکنه

 

شاید پرستو بودن قلبم رو سیاه وسپید کرده است!

 

خیلی برام عجیب بود که فقط پسورد این وبلاگ انگار در دلم حک شده!

 

یا شایدم رازپرواز قلبمو هک کرده!

 

هر چی هست  من بزرگتر شده ام

 

احساسم قد کشید و باز هم بهمین نقطه رسیدم

 

و....یا چون فهمیدم اینجا جزیی از روزهای من بوده و بخاطر یک حق 

 

ویکایک روزهایم برگشتم

 

از نبودنم ورفتنم پشیمان نیستم

 

و....از بازگشتم اما راضی ام....

 

بخون با آهنگ من...آسمون بغضشو خالی میکنه...

 

در پناه دادار یگانه باشید

 

یاحق

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام بهمن ماه !

 

نمیدونم چرا یک دوست خوب شاید...

 

ویا یک دلتنگی از جنس خودم منو باز به اینجا کشاند

 

بهر صورت دوباره مثل همیشه مینویسم

 

یک عالمه حرف دارم

hailstone... 

راستش اینجا رو دوست دارم

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳٩٤ ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

وفادارم...

 

به عشق ومهربانی...

 

به

 

   راز پرواز  !!!

نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام فصل زیبا

 

من اگر چیزی از این دنیا بخوام...

بیخیال...

به زیبایی پاییز ایمان بیاوریم

واینکه اگه دلمون غمگینه

تقصیر فصلها نیست !

......

 

من برگشتم و پشت سرم راز پرواز رو دیدم

بازهم  پرواز.....قلب


نوشته شده در دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳ ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

 سلام بر بهار

میدونم تنبل بودم

اما تو میدونی که چقدر دوستت دارم : راز پرواز

من دوباره برگشتم 

راز پرواز منو ببخش

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید

ببخشای برمن اگر ارغوان را نفهمیده چیدم

ببخشا ى برمن اگر روی لبخند یک غنچه

    آتش گشودم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

سلام پاییز 

زیبا ى غمگین

بارانت را به گونه هایم

هدیه میکنم

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢ ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

به خدا گفتم :بیا جهان را قسمت کنیم !

 

آسمون مال من  ابراش مال تو ...

 

دریا مال من  موجاش مال تو...

 

ماه مال من  خورشید مال تو...

 

خدا خندید و گفت :

 

           تو بندگی کن ...

 

یه دنیا مال تو     

 

      منهم مال تو.....

 

 

                   زنده یاد حسین پناهی

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()

شاید توانستن را دوباره باید هجی کرد !

 

دورترین آواز باران در آغاز یک فصل تکراری !

 

و...دستهایی که حافظ سرم هستند...فقط همین

 

 

نمیدانم چرا دارم اینجا مینویسم !!!

 

آسمان...آبی...پرواز...

 

اگر به من بود آسمان را سبز میکردم ! 

 

به احترام تمام درختانی که ایستاده میمیرند...

 

چاره اش یک فنجان قهوه ء تلخه تلخه...

 

داغ و تلخ عین زندگی...

 

حالا منو یک پنجره ء باز و صدای قلبم...

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط تنها ترین پرنده| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت