
وقتی خدا از پشت سرم
دستهایش را روی چشمانم گذاشت؛
از لای انگشتانش، آنقدر محو دیدن دنیا شدم که
فراموش کردم؛ منتظر است،
نامش را صدا بزنم....
رهایی از پیله های قفس 000این تمام راز پرواز من ست000
ده قدم که بر میداری تازه میفهمی به راه افتاده ایی.... برای من ...: یک مسافر ! این شهر دور.... نزدیکترین نقطه جغرافیایی جهان است به اینجا ... به نقطه ایی سرخ و سوزان که در سمت چپ بدنم گرم و تبدار می تپد....: قلبم ! جایی سراغ دارم که میتوانم برای همیشه برای همیشه این کوله بار کهنه را بر زمین بگذارم ! شبیه یک خیال شده ام آرام و سبک مثل پر ... در دست باد! کافیست !!! دست دلم را رو نمیکنم ! به آن بدی .....ساده بنگرید! بهار ! ایستگاه اول فصل سلام سال نو مبارک با کمی تاخیر000 گل و بلبل 000به به همه چی آرومه خوش باشید فقط با کمی تاخیر ! عجبا000نمی شود یک روز از غم نگفت حتی به بهانه بهار ! ایرانی و ایران آرومه !!! هیچ غمی نداریم جز همین گذر فصل ها بیخیال خوشی را نباید بهم بزنم هموطنان عزیزم فرا رسیدن سال نو و بهار را تبریک میگویم باران آغاز یک رویا ... پایان حقیقت من است ! وقتی خدا از پشت سرم دستهایش را روی چشمانم گذاشت؛ از لای انگشتانش، آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم؛ منتظر است، نامش را صدا بزنم.... دلتنگ که می شوی؛ دنیا برایت تنگ می شود دنیا سر جای خودش و به اندازه خودش است؛ اما این تو هستی که آنقدر دلت گرفته که دنیا را تنگ و کوچک می بینی دلتنگ که می شوی؛ خندیدن برایت سخت ترین کار جهان می شود خنده مثل همیشه زیباست و آسان؛ اما این تو هستی که دلت با لبهایت هم آواز نمی شود، آن وقت است که خنده های ظاهری ات، تو را عذاب می دهند؛ چرا که نمی خواهی کسی از دلت، از غمت با خبر شود دلتنگ که می شوی؛ برف و باران برایت حکم طراوت را ندارند بلکه حکم غم ها و اشکهای آسمان را خواهند داشت برف و باران مثل همیشه زیبا و با طراوت هستند؛ اما این تو هستی که دلت کویری شده و نمی توانی طراوت و شادابی آنها را حس کنی دلتنگ که می شوی؛ حتی طلوع برایت با غروب تفاوتی نخواهد داشت طلوع مثل همیشه خیره کننده و جذاب است؛ اما این تو هستی که غمت نمی گذارد طلوع را مثل همیشه ببینی و آن را شبیه غروب، غمگین می پنداری اما...! دلتنگ که می شوی؛ یک کار است که، بزرگی دنیا را راحت و از ته دل خندیدن را طراوت و شادابی برف ها و باران ها را و جذابیت و زیبایی طلوع خورشید را به تو برمی گرداند.... باید آنرا حد س بزنی! خودت به تنهایی !
![]()

که به نظر می رسد نیست
بدتر از آن است!
بهشتی که بشوی
هیچ جهنمی
راهت نمی دهند!
محکوم
به راه راست و
حسرت ترکستانی!
از من می شنوی
باید گشت
هفت شهرعشق نشد
همین حوالی!
با گیوه
آدیداس
با پوتین
فرقی نمی کند
از لنین هم
بانیت خیر
حاجت گرفته اند!
:ادامه مطلب:![]()

![]()

شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه
کسی نقش تو را خواهد شست؟
اسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در ان دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
اسمانها ابی
پر مرغان صداقت ابیست
دیده در اینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از ان پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |